اما شده هممون به جایی برسیم که بگیم خب که چی؟ چرا؟ چرا زندگی میکنیم چرت وجود داریم چرا ادامه میدیم؟ به چی دل خوش کردیم؟
توی شهر خرس یه پیتر به رامونا میگه:《ما به چی این هاکی چسبیدیم؟ وقتی از بین تمام لحظات سخت و غمناکش بهمون یه شادی کوچولو میده و ما مثل با ارزشترین چیز ازش استفاده میکنیم.》
به نظرم، باید جوری درس بخونیم، جوری کار کنیم که بتونیم زندگی رو با راحتی بگذرونیم.
خب گایز
ویدار گیفهایی که به عنوان ادامه دادن رسالت راوی فرستاده بودم پاک کرد
پسسسس
شب خوش
قهر قهر
شماره "۱"
نه بیشتر، نه کمتر. و جوری تفریح کنیم که هیچوقت به اون حس <چرا وجود داریم> نرسیم.
و یادمون نره این وسطا با هر اعتقادی، یه خدایی هست، و سعی کنیم بین زندگی دنیویمون به اونم فکر کنیم و برسیم.