شماره "۱"
منم یادمه روزی رو که اومدی گفتی همه دارن مینویسن منم بازی، بعد یه متن سنگین فرستادی و همه تا عمق وج
پیامه جرا اینجوری اومددد، استیکر آخر اینه:😭
شماره "۱"
با اجازه اینو سنجاق کردم اگه برگشت ببینه و درس عبرت واسه بقیه بشه😂😒
خیلی تهدید خشمگینانهایه🤣😐🤣
حالا که هوا سرد و گزنده است، گرمای وجود زندگی از تنم آب میشود. آب میشود و حس میکنم چقدر تنهام.
حالا متوجه میشدم، مردم میگویند، اما به راستی که واقعا برایشان ارزشی ندارد من چه فکر میکنم.
خدایا، کاش زندگی دیگری به من دهی، آنگاه میتوانم جوری که مردم با من رفتار میکردند باهاشان رفتار کنم. آنگاه زندگی برایم بهشت میشود.
تا به حال شده وقتی داری راه میری، سایهات رو گم کنی؟
هی روی دیوارهای اطراف دنبالش بگردی؟
رو به روت رو نگاه کنی و دنبال بگردی؟
غافل از این که اون دقیقا پشت سرته؟
گاهی آدما خودشون رو گم میکنن؛
مدام تو زمان حال دنبالش میگردن
همش توقع دارن تو آینده ببیننش
اما نمیدونم تکههایی از اونا تو گذشته جا مونده و داره خاک میخوره...
فقط باید برگردی
پیداش کنی
خودتو ترمیم کنی و بعد دنبال آینده باشی
اول گذشته رو کامل کن
تو حال زندگی کن
و بعد به دنبال آینده برو...
به نظرم بند بند وجود هر چیزی مهمه
هر تیکه از وجود تو یه دنیاست
یه دنیا پر از احساس، خاطره، امید، آرزو و...
تکههای وجودت رو دست کم نگیر
تو یه پرورشگاه یه گوشه از دنیای بزرگ زندگی میکرد
هرشب یواشکی بچههارو روی سقف شیروانی جمع میکرد و براشون یه قصه میگفت
قصههایی که وقتی مادرش زنده بود براش میخوند، قبل از اینکه یه تصادف اونو ازش بگیره
مادرش همیشه میگفت هرکدوم از ستارهها یه قصه، منتظر خونده شدند و وقتی قصهشون رو میگی به آرامش میرسن
او هرشب برای بچههای تنهای پرورشگاه قصه میگفت و یه ستاره رو آروم میکرد و به زمین میآورد
آری او آسمان را به زمین آورده بود✨