eitaa logo
شماره "۱"
357 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://abzarek.ir/service-p/msg/4284192
مشاهده در ایتا
دانلود
عههه ۵۷ تا شدیممم، خوش اومدیننن
۶۰ تا بشیم به خاطر همه ی بالا و پایین ها دو قسمت خدایان میدم😁
📪 پیام جدید امیدوارم از تو تخمه ها عنکبوت در بیا_ ~~~~ من با عنکبوت مشکل ندارم، ایگی مثل چی می ترسه😂
شونه آبی یه شونه نیست ، موشک بالستیک پیشگو هاست!✅😔
https://eitaa.com/dragonbook/12540 ممنونمممم😭💫
همه از عشق نشدنی موجودات عجیب گویند، من می‌خواهم نقل عشق آتش و کلاغ کنم. به حالا نگاه نکنید، آن‌ها روزی جور دگر بودند. کلاغ آن‌روزها مانکو نام داشت و به رنگ سفید مروارید به همراه رگه‌هایی از طلا بود، نوکش کوچک و ظریف و روی بال‌هایش نقش جهانیان حک شده بود. مانکو کاکلی داشت زیبا و خروشان مثل موج‌های دریا، صدایی داشت همچون آواز فرشتگان. آتش آن روز‌ها لاره نام داشت، رنگش به رنگ سریر پروردگار بود و وقتی به آن دست می‌زدی لذت‌بخش ترین احساس دنیا به تو دست می‌داد، شادی دلت را پر می‌کرد و لبخند بر روی لبت نقش می‌بست. لاره کنار دریا زندگی می‌کرد و کار هر روز و هر شبش کمک به آدمان خسته دل و درمان کردنشان بود، مانکو روی درخت چنار صد و صد‌ها ساله زندگی می‌کرد و کارش نوازش گوش آدمیان با صدایش بود، اما حسرت بزرگ مانکو عاشق بودن، بود. او هر روز و هر شب و هر عصر آدمیان را می‌دید که با معشوق خود می‌خندند و سخن می‌گویند، و هر بار دلش به درد می‌آمد. روزی طاقتش طاق شد و به خاطر قلب دردمند خویش به سراغ لاره رفت. لاره چشمانش بسته اما هوشیار به جهان پیرامون بود، مانکو که زیباترین صدایی را که لاره تا به حال شنیده بود،داشت. گفت:《ای لاره‌ی آرامبخش، مرا یاری رسان.》لاره همانطور که چشم بسته بود گفت:《تو را چه شده؟ نامت چیست ای زیبا نوا؟》مانکو با غمی بی انتها پاسخ داد:《من مانکو هستم و به دنبال عشق، دلی دردمند دارم. از تو طلب آرام کردن دل خود را دارم.》لاره چشم گشود و قلبش با دیدن صحنه‌ی روبه‌رویش تپیدن را فراموش کرد. آن زمان که تعارف معنایی نداشت و در عشق هیچ استخاره ای نمی‌باید کرد، لاره گفت:《آیا عشق چیزی همچو من، تو را آرام می‌کند؟》 و این چنین شد که هر روز و هر شب و هر عصر لاره و مانکو کنار یکدیگر گذشت، آن‌قدر که نانکو دیگر برای آدمیان نخواند و لاره آن‌ها را آرام نکرد. عشق آن‌ها همچون عشق زمین و آسمان و سیاهی و سفیدی بود، حقیقی‌ترین عشق زمانه و همین باعث شد آدمیان از روی حسادت و ترس برای اینکه نکند تا انتها دلمان دردمند و گوش‌هایمان نالان از بی صدایی، بماند. پس شبی به سراغ مانکو آمدند و او را در خواب خویش، نفس بریدند. مانکو آخرین صدای زیبایش را برای فریاد سر داد و سپس مرگ را در آغوش کشید. فردایش که لاره دریافت چه شده، هراسان به بالای سر جنازه معشوقه‌اش رسید و خشم باعث سرخ شدنش شد، غم و درد و خشم و ترس او را بزرگ و بزرگ‌تر کرد و سوزان سوزان تر کرد، آدمیان را کشت و جنگل‌ها را سوزاند، آب‌ها را تبخیر کرد و آسمان را زخمی. جهان هم که دید او هیچگونه آرام نمی‌گیرد به مرگ التماس کرد و مرگ پس از پذیرش، مانکو را برگرداند. اما مانکو به دلیل مرگ سیاه و زشت و بدصدا شده بود. مرگ به مانکو عمری طولانی داد تا نمیرد، لاره کوچکتر شد اما سوزانندگی و سرخی‌اش پا برجا ماند، پس تبدیل به آتش شد. مانکو هم سیاه و زشت و بد صدا ماند و کینه‌ی آدمیان به دل گرفت، پس تبدیل به کلاغ شد. این بود داستان ساخته شدن آتش و کلاغ و عشق میان آن دو و دل سیه چرده آدمیان که همه چیز را نابود می‌کنند. _پایان._
شماره "۱"
عکس مرتبط پیدا نکردم، وگرنه مونث و مذکرند😅