eitaa logo
شماره "۱"
356 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
179 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://abzarek.ir/service-p/msg/4284192
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9746 عالیه ~~ خودت عالی‌ای🥺
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9747 خوبه که😁 ~~ آره، جمله خبری بود😄
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9748 مرسی همچینن💫 اینجوری میتونی تصورات خودت از کتابایی که فن آرت زیادی ازشون نیست رو زنده کنی دوست داری از کدوم شخصیتا عکس بسازی؟ ~~~ دقیقااا از کتابایی که کمتر شناخته شدن و فن آرت ندارن مثل آپولو یا شهر خرس و...
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9750 عالیه موفق باشی ~~ ممنونممم
📪 پیام جدید راستی ویدار پادکست گوش میدی؟ ~~ نه، نمی‌تونم ارتباط برقرار کنم💔
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9752 حیف.. یه پادکست اسطوره شناسی سراغ داشتم نمیدونم میشناسیش یا نه ولی یه بار امتحانش کنی بد نیست پادکست ساگا ~~~ حتما میرم سراغش، از کجا بیارم؟
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9753 امیدوارم خوشت بیاد https://castbox.fm/va/6107962 ~~ فردا میرم سراغش ممنوننن
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
📪 پیام جدید ناگهان چهره درد مند و عصبانی لوکاس به پوزخندی وحشیانه تبدیل شد . پوزخندی که هیچکس نمی‌دانست دلیلش چیست . خنده اش قهقهه شد و لوسیفر را بیشتر گیج کرد . سپس بعد از پاک کردن اشک اش با دست گفت :«فکر فقط برای اینکه تو رو بزنم اخودم رو نشون دادم؟.... احمق تر از این نمیشی . حرفت رو اجرا میکنم نه به این دلیل که ازت میترسم بلکه می‌خوام بیشتر بشکنمت . » لوسیفر با چهره ای جدی خود به خود دستش از روی گلوی لوکاس برداشته شد. - منظورت چیه ؟ - هه. لوکاس بشکنی زد و طلسم از روی آن پنج نفر برداشته شد . آنها خیران ایستاده بودند و به لوکاس و لوسیفر که خیره به هم بودند می نگریستند. لوکاس با خنده سرش را کج کرد و گفت :« چیشده لوسیفر ؟ نمیخوای بگی جریان این خنده من و حیرتت چیه ؟»
📪 پیام جدید - تو ... - آهه واقعا که . چرا نمیخوای بهشون بگی که تمام این مدت جاسوس من بودی ؟چرا نمیخوای بگی ثانیه به ثانیه اتفاقات تو جنبش رو به من میگفتی ؟ها ؟چرا زبونت بند اومده ؟ با حرف های لوکاس هر پنج نفر گروه جنبش علیه شاهنشاهی خون آشامان به سمت آن دو می آمدند . لوسیفر بر خلاف آرامش همیشگی اش اینبار آشفتگی عمیقی درونش را فرا گرفته بود :« من .... من هیچوقت جاسوسی نکردم ...» - لوسیفر ، تو نکردی ولی من کردم . - تو ... ازم سو استفاده کردی ‌‌.... پست فطرت .... - اره من پست فطرتم ولی تو ... باید بگم هدف اسونی بودی . ندای لیدیا در آمد :« لوسیفر ؟ اون چی میگه ؟ بگو که حرفاش دروغه . چرا هیچی نمیگی؟ » - من ... من .... حرفاش ...
📪 پیام جدید لوسیفر زبانش را گم کرده بود . نمی‌دانست چه بگوید که اثبات حرف بی. ثباتش باشد . خود هم نمی‌دانست که کدامین حرف درست است . سرش پر از هیاهوی است هیاهویی که جوابی برایش ندارد . صدای آمادئوس هم اینبار در آمده بود :« لوسیفر ، تو بهمون ... دروغ گفتی . این غیر قابل بخششه... » نگاه لوسیفر به زمین بود ولی لحظه ای همه جا ساکت شد . اول فکر کرد خیال خودش است ولی بعد چاقوی در قفسه سینه اش و قطره های خون ریزان را دید. لوکاس چاقوی زرین اش را در قلب لوسیفر فرو کرده بود و بعد در صدم ثانیه ای مشتی به دل لوسیفر زد و او را دوباره به دیوار پشتی اش کوبید.
📪 پیام جدید - دیدی لوسیفر ؟ بهت گفتم که حریف اسونی هستی .حتی دروغ گفتن هم باعث میشه بیشتر بشکنمت.دیگه دیر شده ، برای مقابله خیلی وقته دیر شده .خداحافظ لوسیفر . لوسیفر دیگر صدایی جز صدای فریاد های آن پنج نفر نمی شنید . - لوسیفر نه . لعنتی ... - اون عوضی چیکار کرد ؟ - تف بهش انتظار اینو نداشتم . - از زیر اگر ها بیاریدش بیرون ، باید سریع درمانش کنم . لوسیفر نیمه جان و تقریبا بیهوش زیر آوار ها افتاده بود .کاشچی و آمادئوس سعی داشتند او را از زیر آوار بیرون بکشند . او را گوشه ای کشیدند و سپس لیدیا سریع به سمت اش آمد تا زخم قلبش را درمان کند ولی کار از کار گذشته بود آن چاقو استخوان سینه اش را شکسته بود و قلبش را دو نیم کرده بود .