eitaa logo
شماره "۱"
357 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://abzarek.ir/service-p/msg/4284192
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید لوسیفر زبانش را گم کرده بود . نمی‌دانست چه بگوید که اثبات حرف بی. ثباتش باشد . خود هم نمی‌دانست که کدامین حرف درست است . سرش پر از هیاهوی است هیاهویی که جوابی برایش ندارد . صدای آمادئوس هم اینبار در آمده بود :« لوسیفر ، تو بهمون ... دروغ گفتی . این غیر قابل بخششه... » نگاه لوسیفر به زمین بود ولی لحظه ای همه جا ساکت شد . اول فکر کرد خیال خودش است ولی بعد چاقوی در قفسه سینه اش و قطره های خون ریزان را دید. لوکاس چاقوی زرین اش را در قلب لوسیفر فرو کرده بود و بعد در صدم ثانیه ای مشتی به دل لوسیفر زد و او را دوباره به دیوار پشتی اش کوبید.
📪 پیام جدید - دیدی لوسیفر ؟ بهت گفتم که حریف اسونی هستی .حتی دروغ گفتن هم باعث میشه بیشتر بشکنمت.دیگه دیر شده ، برای مقابله خیلی وقته دیر شده .خداحافظ لوسیفر . لوسیفر دیگر صدایی جز صدای فریاد های آن پنج نفر نمی شنید . - لوسیفر نه . لعنتی ... - اون عوضی چیکار کرد ؟ - تف بهش انتظار اینو نداشتم . - از زیر اگر ها بیاریدش بیرون ، باید سریع درمانش کنم . لوسیفر نیمه جان و تقریبا بیهوش زیر آوار ها افتاده بود .کاشچی و آمادئوس سعی داشتند او را از زیر آوار بیرون بکشند . او را گوشه ای کشیدند و سپس لیدیا سریع به سمت اش آمد تا زخم قلبش را درمان کند ولی کار از کار گذشته بود آن چاقو استخوان سینه اش را شکسته بود و قلبش را دو نیم کرده بود .
📪 پیام جدید - خیلی خب . نفس بکش لوسیفر درمان میکنم . آروم باش .... - لی..دیا...من ... خون از دهان لوسیفر به بیرون پرت شد و کلمه اش را نیمه تمام گذاشت .اشک های لیدیا پی در پی روی صورت لوسیفر می افتاد . - حرف نزن ... درمانت میکنم باید بهم بگی حرفش حقیقت داشت یا نه ... خواهش میکنم - من ... زنده ...نمیمونم ...ولی .... می‌خوام یه چیزی رو .... بهتون بگم ...قسم میخورم که من ....هیچ اطلاعاتی رو به کسی ندادم .... دوباره مقداری خون از دهان لوسیفر بیرون زد و انکار که نوید نفس آخرش را میداد ...اینبار ...هر پنج نفرشان داشتند گریه میکردند ...
📪 پیام جدید لوکاس کمی دور تر داشت از منظره لذت می برد گفت :« هی بذارید خیالتون رو راحت کنم ... اون هیچ خیانتی بهتون نکرده این منم که دوست داشتم با این کار نابودیش رو ببینم اونم به چشم خودم . » آمادئوس بعد از حرف لوکاس وحشیانه به سمتش هجوم برد.... ولی حالا ... چشمان لوسیفر برای همیشه بسته شده بودند .... پایان .
منظورت چیههه
چرا اینجوری شدددد
واییی
مرسی که شرکت کردی🥺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خب... چالش‌ها رو بخونید و توی نظرسنجی شرکت کنید تا برنده مشخص بشه، همه شرکت کنیدااا خیلی ممنون.
https://eitaa.com/Pollbot_app/app?startapp=VM0S94Ya?btn=نمایش.نظر.سنجی 📊 یک نظرسنجی جدید ایجاد شده! 🎯 عنوان: برای چالش داستان کوتاه علمی_تخیلی/فانتزی، به کدوم شرکت‌کننده رای می‌دید؟ 📝 گزینه‌ها: • 🗳️ برای شرکت در این نظرسنجی روی دکمه زیر یا لینک کلیک کنید 👇