eitaa logo
_نوارکاسِت
1.2هزار دنبال‌کننده
868 عکس
156 ویدیو
16 فایل
[آرشیوی از مطالب خوبی که می‌خونم.] https://abzarek.ir/service-p/msg/4166915 ناشناس‌ها توی لینک پاسخ داده می‌شه،چک کنید
مشاهده در ایتا
دانلود
حرفای زیادی برای گفتن دارم ولی، از موعظۀ دیگران و بعد با خجالت نگاه کردن به سبک زندگیِ سرتاپا یلخیِ خودم خسته‌ و ناراحتم.
هدایت شده از معلم روزهای آبی
«از آن جا که فعالیتِ تبلیغی مان در مناطق روستایی وبه اصطلاح محروم صورت می گیرد،‌بعد از پرس وجو متوجه شدیم‌،‌چندین دانش آموز به علت فقر خانواده،‌قادر به خرید لوازم تحریر و مایحتاج مدرسه نیستند‌؛‌فلذا از تمام عزیزانی که قادر به کمک کردن هستند،‌تمنا می کنیم که ما را در انجام این کار خیر،‌کمک بفرمایند،‌یادمان باشد که حتی ده هزارتومانی هایمان هم کار ساز است.»
6280231315765965
«‌بزنید روی شماره کپی میشه»
در ظاهر چیز خاصی نیست. که یه نفر چندتا عکس توی یه کانال ببینه و [یادت] بیوفته و برات فوروارد کنه. اما در واقع بخش [یادت افتادن] خیلی مهمه. اینطور موقع‌ها آدم بهونه پیدا میکنه واسه اینکه دلش بخواد زنده بمونه. چون حس میکنه بین مردم و اطرافیانش یه موجود زنده به حساب میاد. کسی که علایق و دوست داشتنی‌هاش هنوز مهم و قابل توجهِ و بقیه با دیدن نشونه‌های‌کوچیک یادشون میوفتن.
چه ایرادی داره به بهونه‌های کوچیک هم‌دیگه‌ رو خوشحال کنیم؟ چه ایرادی داره وقتی با دیدن فلان‌چیز یاد یکی میوفتیم بهش بگیم و بهش نشون بدیم هنوزم بهش فکر میکنیم؟ شاید اون آدم تو شرایط سختی باشه و با همین حرف کوچیک‌ دلگرم بشه. شاید خوشحال‌تر بشه، حتی شده واسه مدت کوتاهی.
یه چیز جالب براتون تعریف کنم. من شاید تا دوسال پیش صدام رو نقطه ضعف خودم میدونستم. ازش متنفر بودم. واقعا ازش متنفر بودم. از شنیدنش توی فیلما و ویسا بدم میومد. هیچ‌وقت ویس نمیدادم چون اعتماد به نفسش رو نداشتم. یه‌بار وقتی تازه اومده بودم توی فضای مجازی، به یکی ویس دادم و بعد بهم گفت چقدر صدات قشنگه. اونجا واسه اولین بار فکر کردم شاید واقعا صدام اونقدراهم آزاردهنده نباشه. اون آدم اولین کسی بود که بهم این حرفو زد و بارها تکرارش کرد. اولین کسی هم بود که تشویقم کرد از پتانسیلش استفاده کنم. چند وقت بعدش یه پادکست تصویری کوتاه ضبط کردم و توی واتساپ استوری کردم. ازش بازخورد خوبی گرفتم. دلگرم‌تر شدم. شروع کردم و حالا یه‌جورایی شده منبع کسب درآمدم. و همۀ اینا بخاطر حرف اون آدم بود. کی میدونه؟ شاید اگر کسی بهم نمیگفت خودمم هیچ‌وقت دنبال این کار نمیرفتم. اینارو گفتم تا بگم، یه‌جایی ممکنه یه حرف کوچیک‌ از طرف شما به دیگران، حتی مسیر و رویای اونا رو عوض کنه. بهشون انگیزه و اعتماد به نفس بده. همین.
بابام همیشه میگه، همیشه میگه که قلب‌های شکسته پیش خدا ارج و قرب بیشتری دارن. و چون توی این دنیا خریداری نداره، خودش میشه خریدارشون.
هدایت شده از  شراب و ابریشم...
من آقای مجلسی نیستم ولی اگر بودم، مثل امروزی به پله‌ی دوم منبر نرسیده، برمی‌گشتم روی زمین، رها می‌شدم... جوری که مستمع‌ها بفهمند، پایم نداده از منبر بالا بروم... بعد همانطور که عبایم از شانه‌هایم آویزان شده با چهره‌ای غمزده بسم الله می‌گفتم و آه می‌کشیدم، طوری که "بیچاره شدیم" از سر و رویم بریزد... بعد وسطِ بهتِ مستمع‌ها با اندوه می‌گفتم: هجده سال، فقط هجده سال... فقط هجده سال داشت... بعد سکوت می‌کردم و اجازه می‌دادم کنایه فهم‌ها جمع را متوجه کنند، چه خبر است... تا بعد از چند دقیقه سکوت، اولین نفری که شانه‌هایش به گریه بلرزد پیرمردِ هشتاد ساله‌ی مجلس باشد که با خودش حساب کرده من هشتاد سال عمر کنم و آن وقت او فقط هجده سال؟ پشت‌بندش پدری که پیش از مسجد دختر هجده ساله‌اش را جلوی آموزشگاهی پیاده کرده و حسابی قربان صدقه‌ی چشم و ابرویش رفته شروع به هق هق کند و بعد از او جوان هجده ساله‌ای که توی مجلس نشسته و در این فاصله یک دور تمام آرزوهایش را مرور کرده و با خودش به این رسیده که هجده سالگی تازه اولِ جوانیست، تازه اوج آرزوها و خواسته‌ها، تازه شروعِ زندگی... یکدفعه صدایش به ناله بلند شود و همه مجلس را به هم بریزد... بعد من رو به آدم‌ها بگویم، زدن داریم تا زدن! من و شما هم یک وقتی ممکن است فرزندمان را کتک بزنیم... خیلی وقتها ممکن است یکی، یکی دیگر را بزند... اما زدن داریم تا زدن! اینکه یک نفر به قصد کشت بزند، اینکه یک نفر با کینه و نفرت بزند، اینکه یک نفر با بغض بزند... این خیلی فرق دارد... اینجای مجلس قطعا صدای زن‌ها بلند شده و وقتش است بگویم، خانوم‌ها همینطوریش آنقدر نازک هستند که خیلی زود بشکنند، بترسند، فروبریزند... حالا شما حساب کن، یک مردِ بلندِ عرب، یک مردِ عصبی‌مزاج و بدمنظر، یک مردی که کینه و دشمنی همه وجودش را گرفته، حالا هم با قصدِ قبلی آمده، در خانه را با مشت و لگد بزند... شما به من بگو، سَرِ یک خانومِ هجده ساله‌ی نحیف که تازه باردار هم هست چه می آید؟! یک مردِ عربِ بلندقدِ بدمنظرِ وحشی که با قصدِ قبلی آمده... حالا این مرد قرار باشد بزند، چطور میزند؟ اینجای مجلس دیگر حتما خودم از همه بی تاب‌تر شده باشم و بلند‌بلند گریه کنم... بگذارم چند دقیقه مجلسم به گریه‌های بلند و ناله‌های بی‌تاب بگذرد، بعد همانطور بین هق‌هق‌ها بگویم: هنوز کفن پیغمبر خشک نشده بود... تا دوباره گریه‌کن‌ها مجلس را روی سرشان بگذارند. بعد هم تیر خلاص را بزنم و بگویم: اینکه کشتند یک حرفی‌ست اینکه به ضرب مشت و لگد کشتند یک حرف دیگر... تا باز صدای گریه‌ها بالا بگیرد... بعد هم مجلس را به حال خودش رها کنم و تا مداح دمِ یا زهرا می گیرد، خودم را بین گریه‌ها و ناله‌های مردم گم کنم... من آقای مجلسی نیستم ولی اگر بودم روز شهادت پیغمبر، روضه‌ی زهرایش را می‌خواندم و مردم را بیشتر از هر وقت دیگر برای فاطمه می‌گریاندم داغِ پیغمبر، شروعِ داغِ حضرت زهراست... اصلِ روضه‌ی امروز، روضه حضرت زهراست... ✍ملیحه سادات مهدوی @sharaboabrisham نوشت: روضه خواندن لازم نیست، این داغ سنگین‌تر از این حرفهاست، روضه‌خوانها فقط برای همین خوبند که صدایشان توی بلندگو بپیچد تا صدا به صدا نرسد که مردم راحت گریه کنند و بی‌خجالت ناله بزنند... نوشت: الهی بمیرم برات یک دونه‌ی پیغمبر، صاحب عزای امروز، زهرای نازنینِ پیامبر، تسلیت بانوی عالم... @sharaboabrisham
خداروشکر کل ایران دلشون میخواد تو زندگی بعدیشون تو شمال و شیراز به دنیا بیان، اونوقت تهران مال خودمون میشه. دیگه‌ام صد‌ساعت تو ترافیک نمیمونیم.
آره عزیزم؛بگذرد.