راستی یادم رفت بگم
بالاخرهههه رسیدیم
البته الان نه ها
حدود ساعت ۱ بود.
و الان اومدیم یه پادگان در خرمشهر
روی تخت دراز کشیدم ولی از بس تو اتوبوس تکون خوردیم که سرم گیج میره و اصلا نمیتونم چیزی بنویسم
حتی رفتم سراغ دفترچه خاطراتم ولی بخاطر سرگیجهی زیاد نتونستم امروزو کامل بنویسم و نصفه کاره موند
دیروز شلمچه:
وقتی که رفتیم ضریح شهدای گمنام
وقتی که رفتیم جایی که هیچکس نبود
وقتی که مت گیر کرد تو گِل
وقتی که مسابقهی "هرکی سنگ دور تر بتونه توی اب بندازه برندهست" رو انجام دادیم
وقتی که روی خاک دراز کشیدیم
وقتی که خوشیدو درحال غروب میدیدیم
وقتی که با قاشق خاک برمیداشتیم
وقتی که خاکا رو به سمت همدیگه پرتاب میکردیم
وقتی که هوا رو به تاریکی بود و روی تپههای خاک راه میرفتیم
وقتی که رفتیم رزمایش
وقتی که توی رزمایش با صدای خمپاره و تیر غافلگیر میشدیم
وقتی که رفتیم چادرامونو بشوریم
و وقتی که از از خستگی بیهوش شدیم،
خیلی خوش گذشت:)))✨
واقعا دیگه حال و انرژیای برام نمونده
انقدر این چندروز سعی کردم که برونگرا باشم که نیاز دارم یکهفته یا بیشتر درونگرا و کم حرف باشم.