eitaa logo
اوکۍ. باشہ!
36 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
162 ویدیو
5 فایل
حس کنید... عطرِ مست‌کننده‌یِ نسکافه را ! . . ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1csrx0i&btn=Fou . برای فرستادن مدیا: http://nskhat.ir/send?public_token=fou-1bb9c5 . . فو (Fou): دیوانه‌. دیوانه‌ی چیزی یا کسی بودن
مشاهده در ایتا
دانلود
اولین ناهار در کربلا رو اون‌ موقع خوردیم. هرچیزی که ما خانوما نیاز داشتیم، پسرا میرفتن برامون از موکبا میگرفتن و برامون میووردن. یه چندساعتی میشد که تو مسجد منتظر بودیم. خسته شده بودیم و حوصلمون سر رفته بود. ما دخترا از مامانامون اجازه گرفتیم و با پسرا رفتیم تا موکبا رو ببینیم و اون موقع بود که حس میکردم بعضی از پلیسای عراق نگاه که هیچی، با چشماشون داشتن مارو (ما دخترا) میخوردن. و از همون موقع بود که من و ریحانه به فکر این بودیم که یجوری واسه خودمون پوشیه درست کنیم تا بزنیم. وقتی برگشتیم به مسجد، مردامون اومده بودن. خیلی راه رفته بودن اما جایی رو برای موندن پیدا نکرده بودن. بلند شدیم و راه افتادیم. تا شب راه رفتیم. تا اون موقع هنوز نرفته بودیم زیارت. ولی ... ولی وقتی داشتیم از یه خیابون رد میشدیم، تا به سمت راست نگاه کردیم، گنبد مولایم، حضرت ابوالفضل رو دیدیم:)). همین کافی بود تا بزنم زیر گریه از خوشحالی. گنبدش خیلی خوشگل بود. خیلی... . من، مامانم، زن‌عموم، بابام، سکینه‌خانم، هممون داشتیم گریه میکردیم. چون هممون بجز زن‌عموم، زیارت اولی بودیم. از خیابون رد شدیم و کنار خیابون نشسته بودیم تا ببینیم باید چیکار کنیم. آقای ج زنگ میزد به دوستش تا ببینه کجاست که بیاد دنبالمون اما اون طرف گوشی رو برنمیداشت. خسته و کوفته کنار خیابون بودیم که یهو یه ماشینی جلومون ترمز گرفت. یه آقای عربی پیاده شد و رفت سمت آقای ج و با عربی شروع کرد به حرف زدن. آقای ج برامون ترجمه کرد و گفت: این آقا تا فهمید که ما زائر هستیم، میگه بریم خونشون. ماعم موافقت کردیم. مادرا و بچه‌ها و با یه مرد با اون مرد عرب فرستادیم تا برن و بعدش دوباره اون آقا بیاد دنبال ما تا ماعم بریم.
وقتی اون آقا اومدن دنبال ما، دیدیم که جا برای دونفرمون نیست. این شد که اون دوتا پسرا رو کردیم تو صندوق عقب😂. حرکت کردیم به سمت خونه‌ی اون عرب. وقتی رسیدیم و در صندوق عقب رو باز کردیم دیدیم پسرا از گرما از سر تا پاشون خیس آب شده بود. سریع رفتن حمام و ماعم بعد از یکم استراحت رفتیم حمام و بعد از اون شام و خواب. صبح که بیدار شدیم بعد از خوردن صبحانه حرکت کردیم تا بریم حرم. وقتی رسیدیم حرم اول رفتیم زیارت حضرت عباس. اینجوری بود که پله میخورد و میومدی پایین و توی صف میموندی تا برسی به ضریح. ولی من نمیدونستم این ضریح، ضریح حضرت عباس باشه:)‌. چون اصلا طبق تصوراتم نبود، فکرشو نمیکردم این ضریحی که جلومه ضریح کسیه که عاشقشم. بخاطر همین، زیارت دلچسبونه‌ای نکردم و هنوز که هنوز تو حسرتشم:). بعد از اون رفتیم به سمت حرم امام حسین. چون ازدحام زیاد بود نتونستیم بریم پیش ضریح. همون تو صحن نشستیم و دعا خوندیم. بعدشم اومدیم بیرون و مجددا رفتیم سراغ خونه با این تفاوت که اینبار مقصدمونو می شناختیم. رفتیم اون خونه و طبق معمول ناهار و استراحت. شب که خواستیم بریم مقام‌ها، داداشم مریض شدو تب کرد. همین شد که مامانم نتونست بیاد و پیش داداشم موند. هممون جز مامانم حرکت کردیم. رفتیم توی بازار و مقام‌های علی‌اکبر و علی اصغر و... (حضور ذهن ندارم) رو بعلاوه‌ی رود فرات، مسجد امام‌زمان و تله زینبیه رو دیدیم. که حدود ۷ ساعت طول کشید. بعد اومدیم خونه. چون تصمیم بر این بود که روزا استراحت کنیم وشبا که هوا خنک تره حرکت کنیم، روز رو توی خونه موندیم و استراحت کردیم
بعد از ناهار که خوابیدیم، همش تو فکرم بود که خب من اینهمه زیارت کردم، کاش یجوری امام حسین بایه نشونه‌ای چیزی بهم بفهمونه که زیارتم قبول شده یا نه؛ تو این افکار بودم که به خواب رفتم. وقتی همه برا نماز مغرب بیدار شدن که حرکت کنن به سمت حرم، وقتی مامانم صدام میزد که از خواب بیدار بشم، چیزی جز ناله از گلوم خارج نمیشد. اون موقع بود که شیشه‌ی خنک و سرد دماسنج رو روی بدنم حس کردم. بشدت تب کرده بودم مثل داداشم. این بود که شب آخر رو نتونستم برم حرم و خدافظی کنم از ارباب:). توی دل شب که من توی تب میسوختم و خواب بودم، زن صاحبخونه که عرب بود میاد و به مامانم میگه: یه وقت غصه نخوریا (ناراحت نباشیا). ما معتقدیم زواری که کربلا تب میکنه نشونه‌ای اینه که زیارت خودش و مادر و پدرش قبول شده. و من وقتی اینو شنیدم:)))))). وقتی از امام حسین یه نشونه خواستم که بفهمم زیارتم قبول شده یا نه، این تب درواقع باعث شد جواب سوالمو از امام حسین بگیرم:)❤️‍🩹. فردای اون روز، من، مامانم، بابام و داداشم رفتیم یکی از بیمارستان های کربلا و پیش حلال‌احمر من و داداشم ویزیت شدیم و بهمون دارو دادن. وقتی برگشتیم، نزدیکای غروب حرکت کردیم به سمت نجف برای برگشت. حدودای ساعت ۲:۳۰ رسیدیم نجف. نماز صبح رو اونجا خوندیم و تا خواستیم بریم به زیارت، دیدیم که همه درا (برای زنونه) بسته‌ست و تا ۸ صبح باز نمیشه. با کلی دلخوری برگشتیم و سوار ون شدیم و به سمت بصره حرکت کردیم و وقتی رسیدیم، رفتیم به همون خونه‌ای که روز اول با وانت رفته بودیم و بعد از اون به ایران برگشتیم.
میشه از الان برای کنکورم دعا کنین؟🥲💚
هیچ‌چیز مثل دیدن بسته‌ی نسکافه‌ای که مامانم گرفته نمیتونست الان خوشحالم کنه🥹✨
کیوت اگه تایم بود، میشد ساعت ۹:۳۰ تا ۱۲ امروز.
امروز، جاده کاشان - قم:
واقعا باید اعتراف کنم هیچ‌خوابی جز خوابیدن توی حرم لذت‌بخش و دلچسب نیست.
امروز (تو همون تایمی که اسمشو میزارم کیوت) بعد از مدتها مثل قبل کلی دیوونه‌بازی در آوردم😂:)
وقتی میبینم من میتونم باعث خنده‌ی طرف مقابلم بشم>>>>
462.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من از استرس امتحان زبان فردا:
مَت سلام میکنه ام دیگه کافی بود برای کانال داشتن تو ایتا و خب خواستم شروعی جدیدی داشته باشم و خودمو آماده کنم برای کنکور، ترجیح دادم همه تون رو از کانال ریمو کنم و کانال رو انتقال بدم و دیلیت اکانت بزنم و خب ببخشید اگه خیلی بی خبر رفتم و اگر کاری داشتید آیدی تون رو بزارید تو همین ناشناس میام پیوی