باید اعتراف کنم وقت برای تعریف کردن کارای این روزام ندارم. و البته رو مود تعریف کردنشم نیستم
وقتی میخوام بیام ایتا با خودم میگم یادت باشه فلان چیزو بگی تو چنل ولی امان از فراموشی.
خب انگاری دلم به اینه که بیام براتون حرف بزنم. اگه بخوام این روزهای اخیرم رو براتون تعریف کنم باید بگم که سه - چهار روزِ از چهارشنبه شب تا دیروز من استرس نداشتم. استرس منو داشت. یعنی جوری که فکر میکنم استرس منو بلعیده بود. که شدتش برای شنبه بود که آنقدر تحت فشار و استرس بودم که فقط کافی بود یک ذره بیشتر استرس به من وارد میشد و اون موقع بود که کلا از همه جا از جمله ایتا میرفتم. بدون هیچ خبر و اطلاعی!. بدجور بهم ریخته بودم و اینو فقط پیش یکی بروز دادم و اگه کسی منو از بیرون میدید اینجوری بود که
من در تو استرسی نمیبینما:/این خستگی و اعصاب زیبام دارن با شروع شدن سال تحصیلی موازی پیش میرم و این واقعا از نظرم اوکی نیست.
عقبم. بنظرم از تموم برنامه هام عقبم. تابستون معمولی داشتم و نه برام بد گذشت و نه تمامش بهم خوش گذشت. پروژه باربری مونده. نوشتن لغات جدید زبان و حفظ کردنشون مونده. خواندن امتحان زبان چهارشنبه مونده (وای شت الان دوباره یادم اومد. هیچی نخوندم). برنامه ریزی کردن برا درسام مونده. رسیدن دفتر برنامه ریزیم به دستم، مونده. آماده نشدن روحی و جسمی برای مهر مونده.