انقدر چیزایی که امروز یادگرفتم از نظرم جذاب و باحال اومده، دلم میخواد سریع کتابامو بگیرم تا جزوهای که امروز نوشتمو توش پیاده و هایلایت کنم:>>>
امروز اولین بار بود که فکر کنم هر سوالی تو ذهنم بود رو از دبیر پرسیدم و اونم خوب توضیح میداد. چون معمولا یا بیخیال سوالای تو ذهنم میشم، یا روم نمیشه بپرسم و یا منتظر میمونم یکی همون سوالو از دبیر بپرسه و یا اینکه وقتی میپرسم درست و حسابی جواب نمیدن ولی امروز اصلا اینطور نبود:>>>
امروز من ساعت ۸ صبح:
- وای دوستام
- عههه فلانییی
- چقدر دلم تنگ شده بود واسه اینا
همون من، ساعت ۹ :
- خب دیگه بسه دل تنگیم رفع شد بریم خونه هامون.
وای آنقدر تند تند پشت سر هم اتفاقی جدید میوفته و مشغول کارامونیم که واقعا فرصت نمیکنم حتی تومار تایپ کنم واستون بفرستم🤦🏻♀
امروزمون یعنی کامل کامل بود.
هم دعوا کردیم. هم خل بازی در آوردیم. هم اعصابمون بهم ریخت. هم امتحان زبانو عالی دادیم. هم گریه کردیم. هم تو فضای معنوی بودیم. هم از ته دل خندیدیم. هم استرس کشیدیم و...
انقدر خستم که حال ندارم تعریف کنم فقط خواستم این پیامو بزارم تا بمونه برای یادآوری همچین روزی در آینده🧋