eitaa logo
اوکۍ. باشہ!
36 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
162 ویدیو
5 فایل
حس کنید... عطرِ مست‌کننده‌یِ نسکافه را ! . . ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1csrx0i&btn=Fou . برای فرستادن مدیا: http://nskhat.ir/send?public_token=fou-1bb9c5 . . فو (Fou): دیوانه‌. دیوانه‌ی چیزی یا کسی بودن
مشاهده در ایتا
دانلود
وای امشب>>>>>
از صبح تا غروب رو بیخیال بیاین امشبو تعریف کنم. چون واقعا باید باشه به عنوان یادگاری
اوکۍ. باشہ!
از صبح تا غروب رو بیخیال بیاین امشبو تعریف کنم. چون واقعا باید باشه به عنوان یادگاری
خب ساعت ۱۸:۴۵ با مامان و داداشم زدیم بیرونو حدود ۱۹:۴۵ هم رسیدیم گلزار شهدا. با توپ پر از لاکپشت رانندگی کردن راننده اسنپ وارد گلزار شدم. با مت سرِ قبرِ شهید حلوائی قرار گذاشته بودم. یه عالمه از راننده اسنپ تو دلم جمع کرده بودمتو دلم آماده کرده بودم که وقتی مت رو دیدم غرارو رو بریزم بیرون. وقتی رسیدم سریع پَر و حمایل رو تحویل گرفتم و سمت جایی که قرار گذاشته بودیم رفتم. از دور مت رو دیدم و تا خواستم شروع کنم به غر زدن؛ کیکِ تولدِ کوچولویی رو توی دستش دیدم:)). من اینجوری بودم که: "🥹😭💕💗💖💕" ولی خب از اونجایی که تو بروز دادن احساساتم توی دنیای واقعی مشکل دارم اصلا این حجم از ذوق و اکلیلی شدنو نتونستم نشون بدم. با گوشیش داشت ازم فیلم می‌گرفت و من اینجوری بودم که "وات‌دفا کاش ورودم با غر زدن همراه نبود😂😭". کنار هم نشستیمو گوشی رو جلومون تنظیم کردیم. از اول روشن کردن شمعا و تا اخرِ باز کردن کادوها و خوردن کیک، فیلم گرفتیم. ... کارای تولد که تموم شد با مت رفتیم سر شیفت‌هامون و خادمیمون شروع شد. تا ۲۲:۳۰ که مراسم و پذیرایی تموم شد، با بقیه بچه‌های خادم کلی عکس گرفتیم. عکس گرفتنای دست جمعی مون که تموم شد و رفتیم یه گوشه و با مت دوتایی چندتا عکس گرفتیم و بعد از اون رفتیم سر قبر شهید گمنام. سر قبر شهید، مامان مت بهش زنگ زدم گفت یه چندتا دختر نوجوون هستن که میخوان برای شهیدی تولد بگیرن و ماهم بریم پیششون. با مت رفتیم اونجا و قرآنمونو اونجا خوندیم. بعد ازاون رفتیم دوباره کنار همون قبر شهید حلوائی و شاممونو اونجا خوردیم. شامو که تموم کردیم رفتیم داخل حسینیه چون میدونستم که قراره شهید گمنامی که جدید آوردنو بیارن توی زنونه. خلاصه این چند خط یجورایی اصل ماجراست. شهید گمنام رو آوردن و ما زیر تابوت رو گرفتیم و دور زنونه چرخوندیم:). بعد از زدن به دور کامل، مردا اومدنو تابوت رو بردن. دلشکسته از اینکه با شهید خلوت نکرده جدا شده بودم با مت اومدیم بیرون. یه روحانی اومد سمتم و گفت شما خادم الشهدایین؟ و من گفتم آره و گفت: برین توی پایگاه اونجا شهیدو میارن تا خادمین باهاشون خلوت کنن. من دیگه اون موقع رو زمین نبودم. استرس داشتم چون حس میکردم قراره یه شخص خیلی مهمیو ببینم. رفتیم توی پایگاه و قرار گرفتیم. تابوت رو آوردن و هممون دورش حلقه زدیم و سرامونو روی تابوت گذاشتیم و اشک میریختیم. یکی از آقایونِ خادم اومدن توی پایگاه و شروع کردن به خوندن روضه‌ی حضرت زهرا «س». بعد از تموم شدن تایممون و بردن شهید گمنام، من و مت بین قبور شهدا راه می‌رفتیم و احساس آرامش سرتاسر وجودمونو فرا گرفته بود. حس آزادی جدا از هر نوع استرس و حس اضافی رو داشتم. با هر نفسی که توی گلزار میکشیدم، کلی حس خوب و آرامش تزریق میشه تو وجودم. برای آخرین بار به قبر شهید گمنام سر زدیم و برگشتیم خونه هامون.