با اعصاب خورد از اینکه زیادی خوابیده بودم تازه بیدار شده بودم. دو دل بودم که برم سر درسام یا اول برم حمام. تصمیم بر انجام کار دوم گرفتم. تو حمام بودم که یهو مامانم گفت مامانیم و باباییم و عموم سرزده اومدن خونمون. خیلی تعجب کردم چون معمولا کسی نمیاد خونهی ما. بعد از بیرون اومدن از حمام و سشوار کردن موهام، مامانم گفت شوهر عمم اومده واسه سرویس کردن کولر. شک کردم ولی خب چون دلیل منطقی آورده بود مامانم، این شک زیاد پا نگرفت. تو آشپز خونه مشغول آماده کردن وسایل پذیرایی بودم که یهو دیدم در خونه باز شدو دختر عمم و عمم با کیکو یه شمعِ روشنِ روش وارد شدن و همگی باهم شعر تولدت مبارک خوندن:)). باید اعتراف کنم واقعا سورپرایز شدم و اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم💙.
با تموم سلولام و وجودم الان خوشحالم. و این منو بیشتر خوشحال میکنه که میبینم کسی یادش بوده🥹.
تولد ۱۸ سالگیِ هیجان انگیزی داشتم. یکیش تولد گرفتن مت کنار شهدا؛ و یکی تولد گرفتن اعضای خانوادم:). واقعا الحمدلله رب العالمین
هدایت شده از -مِرصاد
https://eitaa.com/OKBashe/17605
-تولدت مبارک خانومِ حساس:)🍁
دوستان اگه چنلی تولدمو تبریک گفته و من نزاشتم، توی ناشناس لینکشو بزارین که خدایی نکرده کسیو ایگنور نکرده باشم.
اوکۍ. باشہ!
گفتم نیلوم بچهدار شده؟:)))🥹🪴
مشخصه هنوز وقت نکردم گلدونشو عوض کنم یا نه؟T~T
اینو یادتون بمونه . . .
زمانی که منو دوست ندارین اما بهم نیاز دارین، میمونم
و زمانی که دوستم دارین اما بهم نیاز ندارین، از اینجا میرم.
«دایه مکفی»