امروز روز بدون کیف و کتاب (ولی برای دو زنگ🤦🏻♀) بود. اولش که رفتم مدرسه خدارو شکر بلافاصله صف تموم شدو رفتیم توی بالکن مدرسه و زیراندازی که قرار بود بیارمو انداختم. هر کدوم از بچهها چیزی آورده بودن. یکی چایی، یکی دوتا قالب پنیر، یکی خیار گوجه و ... .
همون اولش نشستیمو سفره رو پهن کردیم و دور هم صبحونه خوردیم:»
بعد از خوردن صبحونه و جمع کردن سفره، مطهره با تمبکی که آورده بود شروع کرد به زدن و ماهم هرچی آهنگ و شعر بلد بودیم باهاش بلند میخوندیم و دست میزدیم. بعد بچا دیدن نه، فایده نداره اینجوری. این بود که بلند شدن و شروع کردن رقصیدن😂. صدای زدن تمبک مطهره آنقدر زیاد بود که بقیهی پایه و رشتهها اومده بودن تو حیاطو جو کنسرتی مانند بود. اینجوری که ما از بالکن آهنگ میخوندیم و تمبک میزدیم و میرقصیدیم و بقیه بچهها که پایین بودن با ما توی همخوانی و رقصیدن همکاری میکردن😂.
بعدش معاون فنیمون اومدو گفت یا بس کنین یا برین تو حیاط. و این بود که همه ریختیم تو حیاط و دوباره داستان تمبک و آواز خوندن و رقصیدن. وقتی که زنگ اول تموم شد، رفتیم سر جای اولمون (بالکن) و چیپس و پفک خوردیم که بابای مطهره میکروفون و بلندگو آورد✨. مهسا هم آشی که مامانش آورده بود رو برامون ریخت و توی هوای خنکِ بعد از بارون، آشِ مامانِ مهسا حسابی چسبید. تو حین خوردن آش این میکروفون دست به دست میچرخیدو یه چیز سم میگفتیم و پهن میشدیم از خنده. و اینم اضافه کنم هنرستانمون به عنوان یادگاری به کلاس ما کیف پول داد و من و مت تو انتخاب رنگاش حسابی شک داشتیم.
بعد از خوردن آش، مراسم مسخره بازی با میکروفون و همچنان ادامه داشت و حسابی به هممون خوش گذشت. اینم بگم قرار بود دو زنگ آزاد باشیم ولی ما سه زنگ و نیم کلاس نرفتیم😂.
امروز واقعا خوش گذشت و به اندازه دو روز ازمون انرژی گرفت.
حماسه خوان از شبکه یک رو حتما ببینین. حرفاش در مورد فلسطین و اسرائیل خیلی آگاهی بخشه. ساعت پخش: ۱۸:۳۵