eitaa logo
اوکۍ. باشہ!
36 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
162 ویدیو
5 فایل
حس کنید... عطرِ مست‌کننده‌یِ نسکافه را ! . . ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1csrx0i&btn=Fou . برای فرستادن مدیا: http://nskhat.ir/send?public_token=fou-1bb9c5 . . فو (Fou): دیوانه‌. دیوانه‌ی چیزی یا کسی بودن
مشاهده در ایتا
دانلود
- ۱۴۰۲/۰۸/۲۹
اوکۍ. باشہ!
- ۱۴۰۲/۰۸/۲۹
توی این عکس حس میکنم اون ابر سوراخ شده
دو روزه موسیر نیست تو کتابخونه😔 دیگه کسی نیست که بخاطر وجودش فشار بخورم😔
میتونم اکلیل گریه کنم😭✨
امروز که رفتیم کتابخونه همکلاسی ابتدایی‌م، حدیث¹ رو دیدم. واقعا دودل بودم که برم سمتش یا نه ولی با لبخندی که زد قلبم مملو از اکلیل شد و فهمیدم اونم دوست داره دوباره باهام ارتباط برقرار کنه:))💖. تو کتابخونه قسمت نمازخانه با مت نشسته بودیم و فلوچارت حل میکردیم که حدیث برای نماز اومد. با وجودش نشستیم کلی حرف زدیم تا کوثر² بیدار شدو از خاطرات دوران اوایل ازدواجش میگفت😂. بعد از اون پورعسگری³ که اونم همکلاسی دوران ابتداییم بود اومد و اینجا بازم فهمیدم که اونم میخواد باهام ارتباط برقرار بکنه:))💖. من و پورعسگری و حدیث از اول تا ششم هممون یا همکلاسی بودیم یا هم‌مدرسه‌ای. اومد نشستو از موسیر⁴ حرف زدیم که اونام گله کردن که آره موسیر خیلی نگاه میکنه و ... بعد از حرفامون پورعسگری رفت و حدیث هم رفت سر نماز. بعد از تموم شدنش دیدم که حدیث و سعیده⁵ و پورعسگری دور هم جمع شدن. منم سریع رفتم بهشون ملحق شدم تا ببینم بحث سر چیه. بعد از خوردن فحش از بقیه که "ساکت باشین"، من برگشتم و مشغول درسم شدم که مت گفت "موسیر اومدن پیش سعیده و حدیث داره حرف میزنه." مدام منتظر حدیث بودم که بیاد تعریف کنه که موسیر چی گفته. حدیث اومدو گفت که موسیر گفته "چون چشماش ضعیف شده هی نگاهمون می‌کرده که بشناسه ما کی هستیم و چرا آنقدر آشناییم." و اینجا بود که تموم شایعات درمورد موسیر تموم شد. بعد از اون رفتیم سراغ درس. تا اینکه من خسته شدم و رفتم پیش حدیث تا عکس بچه‌هایی که قبلا هم کلاسی یا هم مدرسه‌ای بودیمو نشونش بدم. که دیدم یهو موسیر جلوم سبز شد باید اعتراف کنم که اصلا توقعشو نداشتم. بهم سلام کرد، حالم رو پرسید و محکم دست داد. و اون موقع بود که فهمیدم موسیر خیلی داوشی‌طور شده و اینکه کراش زدنم روش توی بچگیم واقعا بی‌مورد نبوده:))). بعد از دست دادن رو به حدیث کردو گفت "بهش گفتی که چشمام ضعیفه؟" حدیث گفت "آره" و منم گفتم "آره بهم گفت. اوکیه." بعد موسیر تعریف کرد که "من روز اولی که اومدی و دیدمت اومدم سمتت اما تو رفتی و حواست نبود." من اینجا بود که عذاب وجدان گرفتم برای موسیر که ناخواسته‌ ایگنورش کردم🥲. منم راستشو گفتم بهش که "شرمندتم بخدا من اصلا ندیدمت. اگه میدیدمت حتما باهات حرف میزدم و اینا. ندیدمت وگرنه من آدمی نیستم که کسیو ایگنور کنم." اینو گفتم و اشک های نمادینمو پاک کردم. اونم فهمید که من حواسم نبوده و رفت سر درسش‌. ... میدونین دوستان امشب دلم میخواد از خوشحالی و اکلیل گریه کنم. واقعا خوشحالم که دوستای قدیمیم بهم اهمیت دادن و باهام ارتباط برقرار کردن چون من از هیچ کدومشون توقع نداشتم، وقتی میبینم که معرفت به خرج دادن و اومدن باهام حرف زدن واقعا خوشحال میشم:). اونا خیلی راحت میتونستن منو اینگورم کنن اما نکردن و این واقعا برام ارزشمنده:). شاید آخرین باری که همدیگه رو دیده بودیم ۶ سال پیش بوده ولی با این حال اونا حواسشون بود به من و این برام خیلی خوشاینده. میدونین خیلی دوست دارم دوباره اکیپ بشیم چون واقعا دلم برای قدیم تنگ شده. باید اعتراف کنم بیشتر از همه دلم برای موسیر تنگ شده بود. ... یه دختره هست تو کتابخونه که وایب خوبی نمی‌گرفتم ازش. دیروز هی میخواست کرانچی‌شو باز کنه ولی چون پاکتش صدا میداد هی آروم آروم باز میکرد. مت بهش گفت یهویی باز کن که دیگه یکبار صدا بکنه‌. دختره اومدو پاکت کرانچی‌شو داد به مت تا باز کنه. از اون موقع به بعد دیگه کلمه رمزی من و مت درمورد اون دختر شده کرانچی‌😂. یعنی اگه بخواهیم بگیم اون دختره اومد، میگیم کرانچی‌ اومد😂. ... کم کم داره از مو خوشگله خوشم نمیاد. چون دیگه وایب خوبی ازش نمیگیرم. نه تنها اون، بلکه از اکیپش و همچنین رامبد. ... ¹: دوتا دوره ابتدایی باهم بودیم. برا کنکور میخونه. رشتش انسانی ²: با مت تو جشنواره اه و آهو خادم بودن. برا کنکور میخونه. دوسال پیش ازدواج کرده ³: دوتا دوره ابتدایی باهم بودیم. برا کنکور میخونه. رشتش تجربی ⁴: یکسال همکلاسی بودیم. تو اون یکسال من، پورعسگری و موسیر و چند نفر دیگه باهم اکیپ بودیم و خیلی خوش می‌گذشت. روش کراش بودم. چون کلمه موسیر، خیلی شبیه به فامیلی اصلیشه بهش میگیم ماست موسیر یا موسیر. ولی چون خودش می‌دونه که موسیره، من و مت واسه رمزی حرف زدنامون بهش میگیم چیپس😂. ⁵: دو دوره ابتدایی باهم بودیم. یا همکلاسی بودیم یا هم مدرسه‌ای.
این متنو دیشب نوشتم ولی وسط فرستادنش خوابم برد
خوابیدن تو کلاس و کتابخونه واقعا لذت بخشه✨
دیروز من و مت هردومون سوتی های بدی دادیم:)) دیروز مت رفته بود آب جوش بگیره؛ به طرف گفته بود "آب جوز دارین؟"😔😂 بعد عصرش تو کتابخونه هردومون خیلی جدی داشتیم درمورد این حرف میزدیم که چقدر هوس چیپس کردیم (هردومونم گشادیمون میشد بریم بخریم از مغازه کناری) و من خیلی جدی گفتم هوس چیپس پیاز زعفری (جعفری) کردم😂😭. این جوری بود که هردومون از خنده مرده بودیم و سرخ شده بودیم و آنقدر خندیدیم که دیگه داشت به جاهای باریک میکشید😔.
نمیدونم چرا قلمم مثل قبل نیست. دیگه نمیتونم با هیجان و احساس متن بنویسم و براتون بفرستم.
بچه‌ها برامون پاپوش دوختن‌. میشه یه صلوات برای ختم به خیر شدنش بفرستین؟:)
امروز صبح>>>>>>>