بیاین بیاین✨
باید باهم حرف بزنیم👀...
بچهها میخوام مجددا نباشم تا کنکورم. یکمم از لحاظ روحی بهم ریختم. باید روی خودم کار کنم مجددا. نیازه که برگردم به تنظیمات قبل از ورود به ایتا. جدا از اینکه ایتا رو حذف میکنم، از چنلاتون لفت میدم (هم ایتا و هم تلگرام) که اگه شیطونه گولم زد و از ایتا وب یا ایتای ویندوز اومدم، زیاد اینجا وقتمو نگذرونم. مرسی که درک میکنید. ماچ به کلههاتون🥹🫶🏼💕.
دوستان و آشنایان گرامی اگه کار ضروری و واجبی داشتین تلگرام پیام بدید چون شادمم حذف میکنم🌚💫.
جدا از بحث ایتا، انشاالله قراره یه مدت استفاده خیلی کمی از گوشی داشته باشم؛ سو اگه کارم داشتین، زنگ نزنین یا پیامک ندین. (چون احتمالا گوشیم رو حالت پروازه و به دستم نمیرسه. پس همون پیام توی تلگرام اوکیه👍🏼).
اگه حرفی سخنی داشتین، ناشناس همچنان پا برجاست. «اینم بین خودمون بمونه که به حرفای انگیزشی و امیدوار کنندهتون احتیاج دارم🥺💘.»
مهربونا خیلی خیلی برام دعا کنیدااا. اگه یادتون بره پستامو حلالتون نمیکنم😂😭.
میدونم که میدونین که جای تکتکتون توی قلبمه و دوستتون دارم ولی جهت یادآوری مجددا میگم که وجودتون باعث حال خوب منه🥹. التماس دعای فراووون دارم ازتوووون. اگه کربلا قسمتتون شد یاد منم باشید🥲🤍.
انشاالله که هرچی خیره قسمت هممون بشه🌻.
یا علی💓👋🏼.
اوکۍ. باشہ!
بیا بیا حرف بزنیم تا حالمون خوب بشه🌱 try{ پیامای این ناشناس رو زودتر جواب میدم🥤 } catch{ اگه ناشناس
#your_message:
موفق باشی🫶
عام مگه کنکورت رو ندادی..
#my_reply:
قربونت برم💕
نه. کنکور نظریا تموم شده. ما فنیا کنکورمون ۲ شهریوره. حدودا یه ماه دیگه.
کنکور شکرخدا تموم شد. کلی حرف دارم براتون. ولی الان وقتش نیست. آخر شب میام و براتون از اون طومارهای بلند بالا رو تایپ میکنم💚
خب هاییی🌻
نمیدونم از کجا شروع کنممم😂😭
خب جونم براتون بگه که امروز که دیروز باشه خیلی باحال و عجیب گذشت از صبح تا ظهرش. صبح ساعت ۵ بیدار شدم. نماز صبحمو خوندم. مامانم مقنعهمو اتو کرد. نشستم و صبحونه نون، کره مربا میخوردم و با مامانم حرف میزدم. پرحرفیم گل کرده بودو داشتم برای مامانم از تقلبایی که با هدیه میکردیم توی مدرسه حرف میزدم. استرس داشتم. چون با استرس خوابیده بودم. صبحونه که تموم شد لباسامو پوشیدم. کارت ورود به جلسه مو زدم به مقنعهم. پاکت زیپداری که آماده کرده بودم رو برداشتم و حرکت کردم. بابام از زیر قرآن ردم کرد. با اصرار من مامانمم باهامون اومد. چون مامانم میگفت از بس خودش استرس داره برای من، باعث میشه من بیشتر استرس بگیرم. ولی برای من حضورش مهم بود. در خونه رو که باز کردم با یه آسمون پر از ابر های تیکه تیکه و خوشگل رو به رو شدم. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. توی مسیر تیکه فیلم هایی برای ولاگ گرفتم. جز اولین هایی بودیم که اومده بودیم. چون ساعت ۶:۳۰ بود. کمکم دوستامم اومدن. ۷:۱۰ شده بود که رفتم گوشیمو پیش مامان دوستم گذاشتم و با دوتا از همکلاسیام راه افتادیم به سمت در ورودی. اجازه بردن شکلات ندادن. یکیشو انداختم بالا و اون یکی رو تحویل دادم. از قسمت بازرسی اومدم بیرون و از پلهها بالا رفتم. آب معدنی و تیتاپی که چیده بودن رو برداشتم و راه افتادم به سمت بالا. چون من و بچههای کلاس تست همه همزمان ثبتنام کرده بودیم، همه پیش هم و نزدیک بودیم و چون من آخری ثبتنام کردم، همه پشت سر من بودن خداروشکر. روی صندلیم نشستم. وسایلمو گذاشتم روی زمین و راحت نشستم. کلی ذکر گفتم. تسلیحات حضرت زهرا خوندم. دو سه بار آیت الکسی خوندم. یهو دیدم دوستم میگه همه بریم سرویس بهداشتی که من خوندم وسط جلسه نمیزارن بریم. همه رفتیم و برگشتیم. تا ساعت ۸، چندباری رفتم سرویس و با خودم توی آینه حرف میزدم و به خودم انگیزه میدادم. خوندن ذکرا ادامه داشت تا زمان پخش کردن پکها. یعنی من انقدر ذکر گفتم که اگه همین الان بمیرم، بهشتم تامینه😂. روی صندلی لم دادم و توی راحت ترین حالت ممکن نشستم. به پنجرهی سمت راستم نگاه میکردم و با خودم حرف میزدم. اجازه برداشتن برگهها که شد همه خم شدن تا برگهها رو بردارن ولی من ریلکس و آروم مدادسربی و پاککنمو از توی پاکتزیپدارم برداشتم و بعد پک رو برداشتم. بعد از چک کردن اطلاعاتم، پک رو باز کردم و شروع کردم. هر ۳۰-۴۰ دقیقه یکبار به خودم میومدم و نگاه به ساعت میکردم. بینش هم تخمههای آفتابگردونی که توی جیب مانتوم بود رو میخوردم. تا آخرین لحظه نشستم و سوال حل کردم. وقتی بلند شدم دیدم از ۴۰-۵۰ تا صندلی، فقط ۵ نفر مونده بودیم. برگهها رو تحویل دادیم و با دوستام از پلهها اومدیم پایین. داشتم با دوستام حرکت میکردم که س بهم گفت مامان بابات صدات میزنن. وقتی به عقب نگاه کردم دیدم مامانم یه گل دستشه، بابام داره ازم فیلم میگیره و داداشم داره با خنده بهم نگاه میکنه. باید اعتراف کنم از شدت سوپرایز شدن دستپاچه شده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم. رفتم جلو با همشون روبوسی کردم و بهم خداقوت گفتن. رنگ گل نارنجی بود. مامانم گفت اگه دوسش ندارم میتونم بریم و یه رنگ دیگه بگیریم. حرکت کردیم. رفتیم گل فروشی و با یه گل بنفش عوض کردیم و اومدیم خونه🥹🪻.
این بود از خاطرهی کنکور کاردانی من💜
تاریخ: ۲ شهریورماه ۱۴۰۲
ساعت: ۰۲:۲۰
هدایت شده از - Rusty lake !
کمالگرایی یعنی حاضرم تو یه کار گروهی همه زحمت ها رو خودم بکشم ولی تهش به سلیقه و رضایت خودم تموم شه.
وقتی دارم چتای سم قبل رو میخونم و فشار میخورم، یاد این میوفتم که الآنم سمم و قراره بعدا بهش پی ببرم، بیشتر فشار میخورم😂😭.