اوکۍ. باشہ!
یادم باشه امروزِ زینبیه رو براتون تعریف کنم۲-
۱۵:۵ از خونه زدم بیرون. آیفون زینبیه رو زدم و در باز شد. بعد از در آوردن کفشام، پایین اومدن از پلهها و سلام کردن به همه، به سمت موکب رفتم. عادله خانم، فاطمه خانم و فاطمه داشتن توی تشت بزرگ دوغ درست میکردن. انقدر این دوغ خوشمزه شده بود که انگار از بیرون خریده بودیم.
این دفعه من شده بودم دوغریز، چایریز و دمنوشریزِ موکب😂. تند تند دوغ آماده میکردم توی لیوانها و برای هرکسی که خودش میخواست، چایی یا دمنوش میریختم. چون اولین بار توی عمرم داشتم همچین کاری میکردم. تا الان هرجا خادم بودم، جزو خادمین انتظامات بودم. ولی اینجا، اینبار فرق داشت. کلا زینبیه با همهجا فرق داره💖.
یک ربع مونده سینهزنی، موکب رو تعطیل کردیم. تایم سینهزنی رفتیم داخل و ردیف دوم ایستادم و شروع کردیم به سینهزدن. با دو دستم جوری سینه میزدم که دست راستم کبود شد.
بعد از سینهزنی، همه رفتن برای شام گرفتن و ما برگشتیم توی موکب. تاریخ برپایی موکب به سر رسیده بود و باید جمعش میکردیم. قرار شد من بنر جلوی میز رو باز و با رایت تمیزش کنم. بعد از تموم شدنش، جا لیوانی رو شستم. فاطمه خانم رفت از فریزر رفت بالا و بنر بالا رو باز کرد و آورد پایین. منم با رایت داشتم تمیز میکردم که خانم قامتی منو دید و کلی قربون صدقهم رفت و ازم تشکر کرد🥹. کار بنر که تموم شد، عادله خانم با فاطمه خانم قرار بر این شد که چهارتا صندلیِ قرمزی که جلوی موکب بوده، شسته بشه. این کار رو من قبول کردم و صندلی هارو بردم داخل سرویس بهداشتی. تکتک صندلی هارو با آب و کف شستم.
صندلی هارو که آوردم بیرون، با عادله خانم و ستایش نشستیم و شام که بندری بود رو خوردیم. دوغی هم که اضافه برای خود خادمین کنار گذاشته بودیمم زدیم به بدن و دوباره کار رو شروع کردیم.
جعبه هارو آوردیم و شروع کردیم به چیدن استکانهای موکب داخل جعبه. وقتی جعبه رو با چسب بستیم، عادله خانم روی یه برگه "لیوانهای دستهدار موکب" نوشت و به جعبه چسبوند. برگهٔ جعبهی دیگه رو من نوشتم. کمکم کارمون این شد؛ عادله خانم وسایل و جعبه هارو جور میکرد و من چسب و برگه بهش میزدم. توی هر برگه یه "موکب" آخر همه بود😂: "لیوانهای بیدسته موکب" ، "کتیبههای موکب" ، "بنرهای موکب" ، "وسایل اضافی موکب" ، "اسپند و ذغال موکب" و ... . جوری که دیگه آخراش میخواستیم بنویسیم "همون همیشگی😂". خسته شده بودیم. با عادله خانم رفتیم داخل حسینیه و به میز گردی که تشکیل داده بودن ملحق شدیم: من، عادله خانم، فرشته خانم، فاطمه خانم، مامان فاطمه خانم، صاحبخونه. انقدر جو خودمونی بود که حس کردم سالهاست همشونو میشناسم. حس میکردم همه باهم فامیل هستیم. انقدر خندیدیم که حد نداره. یه لحظه به خودم اومدم و یادم اومد قرار بود مامانم بیاد دنبالم، بلند شدم و رفتم گوشیمو آوردم که با "۵ تماس بیپاسخ" رو به رو شدم. گوشیم شارژ نداشت. همین شد که با گوشی عادله خانم به مامانم زنگ زدم و باهم قرار گذاشتیممم:].
روزِ آخرِ ماهِ صفر؛
هیئت زینبیه.
بچههااا😭😭✨
پریشب با یه خارجی حرف زدممم💕💞💓.
باورم نمیشه بالاخره عربی مدرسه به یه دردی خورد. از عراق اومده بودن. میخواستن به یه رستوران برن. منم بهشون رستوران خاتون رو معرفی کردم. براشون اسنپ گرفتم ولی چون خیابون خیلی شلوغ بود کسی قبول نکرد. براشون دربست گرفتم. تشکر و خداحافظی کردن. خیلی دلم میخواست باهاشون سلفی بگیرم ولی روم نشد🥲.
ولی الان انقدر ذوق دارم کههه😭💕💕✨.
اوکۍ. باشہ!
وای دوباره سفر ۲۴ ساعته رفتیم. ولی اینبار به جایی رفتیم که اصلا آنتن نبود تا بهتون خبر و پیام گزارش
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- ۱۴۰۳/۰۶/۱۵ & ۱۴۰۳/۰۶/۱۶
پ.ن: اولین عکسی که یه دختر توشه، منم. بقیه عکس و فیلما دختر عممه.
اوکۍ. باشہ!
از خدا که پنهون نیست؛ از شما چه پنهون میخواستم وقتی دانشگاه قبول شدم این پروفو بزارم چنل ولی دیگه نتونستم تحمل کنم😔.