هدایت شده از [مِـتـانُـویا]
بهم گفت: ترس از دست دادن داری؟
خیره شدم به زمین: آره.
گفت: اما چرا؟
چند ثانیه لبم رو جویدم تا جملهها رو بچینم: چون شاید وقتی بهم گفتن انقد بدم که قراره رهام کنن و برن، خیلی بچه بودم تا حرفشون رو باور نکنم و به خودم اطمینان داشته باشم.
با همون صدای آروم گفت: الان چی؟ الان به خودت اطمینان داری؟
هنوزم نگاهش نمیکردم: الان باور دارم همه آدمها در یه نقطهای بالاخره رها میشن. ممکنه چون واقعا آدم بدی هستن این اتفاق بیوفته، شاید هم چون طرف مقابل آدم بدی براشون بوده اینجوری بشه. نمیدونم. هزارتا امکان و احتمال وجود داره. ولی مطمئنم آدمها رها میکنن و رها میشن.
نزدیکتر شد: ولی تهش نگفتی، به خودت اطمینان داری؟ که آدم بدی نیستی؟
بالاخره مردمکهام رو به سمتش کشیدم: اطمینان دارم که رها میشم. چون همه این سالها رها شدم. بارها. با آدمهای متفاوت. ولی مطمئن نیستم این به خاطر بد بودن منه یا چیز دیگه. بخوام حقیقتش رو بگم، وقتهایی که میدونم آدم بده ماجرا شدم به طرفم حق میدم تا رهام کنه و دیگه برام دردناک نیست. چون شاید خلاف احساساتم باشه ولی حداقل با منطقم جوره. ولی وقتهایی که یکی یهو رهام میکنه وقتی من مطمئنم آدم بدی نبودم براش، اونموقع...اونموقع هم منطقم بهم میریزه هم احساساتم. اونموقع سخته. میدونی چی میگم؟
حالا اون بود که چشمهاش رو میدزدید: آره.میدونم.