بچهها ببخشید من از اون هفته تا الان خیلی شلوغم و تایم خیلی کوتاهی میام سر گوشی. بخاطر همین اون جوری که باید نمیتونم فعالیت کنم🥺.
اوکۍ. باشہ!
و رسیدن به آرزوی دگر یعنی رفتن به میدان تیر:))❤️ - ۱۴۰۳/۰۶/۲۶
نتونستم از تجهیزات اسلحه عکس بگیرم🥲.
به رسم عادت ۶:۳۰ صبح تو حوالی بیدار شدن بودم. تا یکساعت بعدش داشتم توی خواب کلی بهونه پیدا میکردم که امروز سرکار نرم. آخرشم تصمیم گرفتم فقط ۱ ساعت دیرتر برم تا خستگیمم کامل در بره. با خیال راحت از جانب اینکه یکساعت دیگه وقت دارم خوابیدم. بدون اینکه حواسم باشه که ساعتی برای یک ساعت بعدم کوک نکردم😄.
۱۰:۹ از خواب داشتم از خواب بیدار میشدم. قصد داشتم که ظهر ساعت ۱۳ برم رزمایش. چون از مامانم شنیده بودم که ظهره. با خیال اینکه هنوز شروع نشده زیر پتوی نرم و گرمم غلت میزدم. با خودم گفتم بزار برم یبار دیگه ساعت شروع رزمایش رو چک کنم. گوشیمو برداشتم و نگاهم به ساعت شروع ۸:۳۰ صبح خشک شد. سریع با همون صدای خوابآلود زنگ زدم خانم صادقی و بهش گفتم که خواب موندم و نتونستم برم سرکار یا رزمایش. بهم گفت هیچ دیر نشده و الآنم میتونم به رزمایش برم. بلند شدم و سریع آماده شدم. زدم بیرون. وقتی توی ایستگاه اتوبوس نشستم خانم صادقی بهم زنگ زد که "دوتا بچه ۱۴-۱۵ ساله هم میخوان برن رزمایش. میتونی ببریشون؟" قبول کردم و آدرس ایستگاه رو دادم. چون شک داشتم که آدرس رو درست بیان و گم نشن، خودم حرکت کردم به سمت اون کوچهای که قرار بود ازش بیان. وقتی رسیدم به سر کوچه، خانم صادقی دوباره بهم زنگ زد که "مامان بچهها قبول کرده که میبرمشون. میخوای توهم باهاشون بری؟" لب گزیدمو گفتم "مزاحمشون نیستم؟" خانم صادقی گفت "نه عزیزم اصلا. برو توی کوچه فلان و به شمارهای که بهت میدم زنگ بزن که باهاشون هماهنگ بشی". داخل کوچه که شدم به شمارهای که داده بودن زنگ زدم و هماهنگ شدم.
خلاصه رسیدیم. اسم و مشخصاتمو نوشتن و وارد نماز خونه شدم. خانمی از هلال احمر اومده بود و برامون از نحوه کنترل خون دماغ صحبت میکرد. بعد از اون درمورد انواع و سطوح سوختگی برامون گفت. وقتی سخنانشون تموم شد، یه خانمی اومد و برامون صحبتهای سیاسی انجام دادن. بعد از اون همه رفتیم و وضو گرفتیم و پشت سر امام جماعتی که اومده بود، نماز جماعت خوندیم. بعد از نماز، ناهار رو آوردن و خوردیم. وقتی ناهار تموم شد، خانم قادری، فرمانده پایگاه همه رو دعوت کرد به بازی اسم-فامیل. ۴ دور بیشتر بازی نکرده بودیم که صدامون زدن باید حرکت کنیم. همه رفتیم توی حیاط و به دوتا صف تقسیم شدیم. بعد از دقایقی شروع به حرکت کردیم و رفتیم به محل رزمایش. اول رفته بودیم داخل دبیرستان که یهو دود غلیظی بلند شد و آژیر قرمز شروع به صدا کرد. ماشینهای آمبولانس و آتشنشانی اومدن و همه به سمت محل رزمایش رفتیم. این رزمایش بیشتر رزمایش آتشنشانی بود.
...
نفسم گرفت از بس اینهمه تایپ کردم😂😭
...
خلاصههه رزمایش که واقعا خفن بود تموم شد و رفتیم به محل سخنرانی. و بعد از اونم تمام.
البته میتونم اونم تعریف کنم ولی دیگه از نفس افتادم😂.
پ.ن: ولاگ درحال آماده شدنه.