هدایت شده از TheEndخسـته¡
قربونت برم یا امامحسین، اگر روضههات نبودن
من به کجا پناه میبردم!؟ کجا زار میزدم!؟ :)
خیلی وقت بود بغضی توی گلوم خونه کرده بود. خوشحالم که با دیدن هدیه، این بغض به گریه تبدیل شد.
نیاز دارم یه صبح تا شب بشینیم ور دل هم و بگیم و بگیم و بگیم، از روزهایی که گذروندیم.
امشب اشکام به دلایل مختلفی سرازیر شدن؛
یکی از سر دلتنگی، یکی از سر خوشحالی دیدار، یکی از سر اتفاقی که امروز افتاده، یکی بخاطر تنهاتر شدن رهبرمون، یکی از سر روضهای که خونده شد و ...
اوکۍ. باشہ!
امشب اشکام به دلایل مختلفی سرازیر شدن؛ یکی از سر دلتنگی، یکی از سر خوشحالی دیدار، یکی از سر اتفاقی ک
وقتی هدیه رو بغل کردم و بی اختیار اشکام جاری شد، خودمم دقیق نمیدونستم برای کدوم دلیلم گریه میکنم. فقط میدونستم دلِ خیلی پُری دارم. و یه عالمه حرف های نگفته.