رسیدم به صفحات آخر دفتری که بیشتر از دو سال همراه روزهای خوب و بدم بوده:)🥲✨
ـ
زندگی خیلی چیز مزخرف کوتاهیه! بیخودی خودتون رو دلخور چیزای دری وری نکنید. همش میگذره! فقط صد سال اولش سخته...
یه توضیحی درمورد نامههایی که توی کانال میذارم بدم. نامههایی که اولش نوشتم «شهرزادِ مامان!» برای دخترمه. اگه یه روزی ازدواج کنم و دختردار شم اسمش رو میذارم شهرزاد و شاید یه روزی این نامهها رو بهش نشون دادم:)
نامههای که با «گیلبرت عزیزم!» شروع میشن برای محبوب خیالیمه. محبوب خیالیای که امید دارم یه روزی توی واقعیت ببینمش.
راستی چند تا نامه هم قبلا براشون نوشتم که اونا رو هم به مرور زمان باهاتون به اشتراک میذارم.
زمان:
حجم:
473.1K
ملودی قطعه «سلطان قلبها» رو با گیتار براتون زدم. امیدوارم دوستش داشته باشین:)✨
نمایشنامه «اتاق ورونیکا» رو خوندم و یه ربع به سقف زل زدم که:
چی شد؟ چه اتفاقی افتاد؟
سردرد گرفتم از بس فکر کردم تا درکش کنم.
ولی واقعا جالب بود و تو یه ساعت پشت سر هم خوندمش تا ببینم آخرش چه اتفاقی میافته.
روزی روزگاری آنه؛
گیلبرت عزیزم! عیدت مبارک! راستش دلم میخواست سال را در کنار تو تحویل کنم. درست لحظهی تحویل سال به چ
گیلبرت عزیزم!
پاییز واقعا زیباست؛ مگر نه؟
حتی اگر تنها سهمت از آن، هوای خنک اول صبحها که از پنجره وارد اتاق میشود باشد.
پاییز است و حس دلتنگیهای دم غروبش. دلتنگیهایی که نه توی لیوان چایی حل میشود و نه توی فنجان قهوه.
ساعتها مینشینم پای کتابها و میخوانم و مینویسم و حل میکنم و خط میزنم. تمامش به خاطر همان حس شادی لذت بخش کوتاهی که بعد از پیدا کردن جواب زیر پوستم میدود.
اگر حالم خوب باشد؛ پشت میز مینشینم، عود روشن میکنم و صدای موسیقی بیکلام توی اتاق میپیچد.
روزهایی هم که حالم ابری است؛ روی تخت لم میدهم و زیست یا شیمی میخوانم. این جور روزها دست و دلم به حل کردن سوالات سخت و پیچیدهی فیزیک و ریاضی نمیرود.
شبها تا دیروقت خوابم نمیبرد و وقتی بالاخره پلکهایم سنگین میشوند، خوابهایم پریشانند. در خواب اشک میریزم و گریه میکنم. بیدار که میشوم، از قبل هم دلتنگترم.
راستی!
درمانی برای دلتنگی سراغ داری؟
۱۴۰۴/۷/۱۰