شاید در این برهه از زمان چیزی که بیشتر از همه آزارم میدهد، احساساتم باشد. احساساتی که تقریبا هیچ وقت نمیتوانم کنترلشان کنم و باعث میشود که ناگهان وسط یک بحث جدی، بغض گره خورده در گلویم بشکند و نتوانم به صحبت کردن ادامه بدهم. این موضوع باعث میشود احساس ضعف کنم. باعث میشود فکر کنم آنقدر ضعیفم که حتی نمیتوانم خودم را کنترل کنم؛ چه برسد به کنترل کردن شرایط اطرافم. ته قلبم به اندازهی یک نخود کوچک غم گلوله شده. این جور مواقع انگار غم نخودیام را از شب قبل توی آب گذاشتهاند که خیس بخورد و آب زیر پوستش رفته و دارد کم کم بزرگ میشود. گوشهای مینشینم و آنقدر اشک میریزم که غم نخودی خیسخوردهام دوباره خشک و کوچک شود. اگر هم بخواهم جلوی اشکها و لرزیدن صدایم را بگیرم، تبدیل میشوم به یک زودپز که پر از بخار است و انگار هر آن ممکن است منفجر شود. جوش میآورم و داد میزنم. سر و صدا میکنم و باز هم نمیتوانم احساساتم را کنترل کنم. اگر میتوانستم این روزها احساساتم را حذف میکردم تا بتوانم راحتتر زندگی کنم و برای هر اتفاق کوچک و بزرگی اشک نریزم و خشمگین نشوم.
کانال پلی لیست مشترک من و سه تا از کانال نویسهای دیگه از امشب شروع به فعالیت میکنه:)
اگه به موسیقی علاقه دارین حتما یه سر بهمون بزنین🎼✨
@NajVa8
Amir MahanAmir-Mahan-Razo-Niaz-128.mp3
زمان:
حجم:
3M
خوب خودتو جا کردی تو شعرام تو آوازم...
روزی روزگاری آنه؛
امشب طی یک تصمیم به شدت ناگهانی لبههای کتاب «شاید عروس دریایی» رو آبی کردم و نتیجه رو انقدر دوست دارم که هر لحظه ممکنه این بلا رو سر بقیهی کتابام هم بیارم🙌🏻✨
ایده و آموزشش رو از ایشون گرفتم:)
منِ عزیز!
این نامه را کسی برایت مینویسد که چند سال پیش در همانجایی بود که اکنون تو ایستادهای. از اینجا که منم تا آنجا که تویی، فاصله فقط چند سال نیست؛ بلکه فاصلهی ما تجربههایی است که داشتهام، شکستهایی است که خوردهام و اشکهایی است که ریختهام. خودت را دوست داشته باش و برای پذیرفته شدن به هر دری نزن. مطابق میل بقیه تغییر نکن؛ زیرا ناگهان میبینی که از خودِ واقعیت، کیلومترها فاصله گرفتهای و پیدا کردن دوبارهی او، روزها و هفتهها و شاید هم ماهها زمان میبرد. کوه باش و دل نبند! چرا که تا سالها بعد یک نگاه، یک جمله و یا یک لبخند کافی است تا روزهایی را برایت زنده کند که سعی در فراموش کردنشان داشتی. همانهایی که حالا دوست خود میپنداری، روزی تو را ترک خواهند گفت و رهایت میکنند؛ انگار که هیچگاه در میان صفحات کتاب زندگیشان، شانه به شانه و در کنار هم گام برنداشتید. تو اما آنها را از یاد نمیبری و این بیش از همه چیز تو را آزار میدهد؛ که ای کاش من هم اندکی سنگدل بودم. از تک تک لحظاتت لذت ببر و هنگام شادی خودت را با این فکر که شادی محدود است و به زودی غم جایش را خواهد گرفت، آزار نده. احساساتت را لمس کن و آنها را پشت یک نقاب لبخند پنهان نکن. اگر کسی به تو آسیب زد و یا با رفتارش دلت را چرکین کرد؛ با او صحبت کن و غمی را که در گلدان قلبت کاشته، به او نشان بده. اگر این کار را انجام ندهی؛ در آن گلدان کینه میروید و خشم جوانه میزند. روزهایی میآید که از گذشته و اشتباهاتت پشیمانی و برای آینده و انتخابهایت نگرانی. تنها بگذار و بگذر. تو حرف زدن را دوست داری و در هر لحظه یک خیال تازه میبافی. خودت را دوست داشته باش و به خاطر حرف دیگران به رویاهایت شک نکن. ممکن است گاهی آنقدر غمگین باشی که حتی نتوانی آن را مخفی کنی. به خودت اجازهی استراحت کردن و غصه خوردن بده و بگذار تا زمان همه چیز را حل کند. تو نمیتوانی با حماقت بجنگی. کسی که نخواهد بفهمد، نمیفهمد و سعی و تلاش تو برای اینکه حقیقت را درک کند و بپذیرد، بیفایده است و تنها وقتت را تلف خواهد کرد. دست یاری به سمت دیگران دراز کن و تا میتوانی روی لبها گل لبخند بکار. بیشتر از همه برای خودت، سلامت روانت و شادیات وقت بگذار و کارهایی را انجام بده که از آنها لذت میبری. با خودت مهربان باش و او را بابت اشتباهاتش ببخش. دنیا جای زیبایی نیست؛ اما ارزش زندگی کردن را دارد...
1405/1/10