eitaa logo
روزی روزگاری آنه؛
390 دنبال‌کننده
291 عکس
12 ویدیو
0 فایل
[تکرار غریبانه‌ی روزهای آنه سرانجام این‌گونه گذشت...] کانال پلی لیست @NajVa8 «از هر دری سخنی...» https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ex29hx&btn=صندوق.نامه‌های.آنه
مشاهده در ایتا
دانلود
دندون عقلم هم تو این شرایط کمر به نابودی این بنده‌ی حقیر بسته. تو دیگه ولم کن تو رو به خدا!
دلم برای اون روزایی که تو کتابفروشی کار می‌کردم یه ذره شده:(
دست‌ها قصه دارند. همه‌ی دست‌ها... بعضی از این قصه‌ها با دست یکی دیگه کامل می‌شه. با دست یکی دیگه به پایان خوش می‌رسه...
این روزها انگار همه می‌دانند چه خبر است؛ من اما هنوز نمی‌دانم!
چیزی که موقع خوندن این جمله به ذهنم می‌رسه: تو یه افسونگری💃🏻 از من نگذری💃🏻 پری تو قصه‌هاست💃🏻 تو از اون بهتری💃🏻 دل من فرش زیر پات زیر قدمات هزار غزل پیشکشت شاخه نبات آدم و حوا من و تو لیلی و مجنون من و تو شیرین و فرهاد من و تو آزاده و بهرام من و تو سلیم و میترا من و تو یوسف و زلیخا من و تو رودابه و زال من و تو منیژه و بیژن من و تو (تصویر مربوط به کتاب افسون خارها هست)
بچه‌ها پیامای لینک ناشناس رو فردا حوالی ظهر جواب می‌دم:) اکثرا پیاماتون درمورد کار کردنم توی کتابفروشی بود. اگه بازم در هر زمینه‌ای سوال داشتین می‌تونین بپرسین فردا به همشون جواب می‌دم.
ZhakZhak-Eydo-Bahar-320.mp3
زمان: حجم: 7.7M
قصد جان می‌کند این عید و بهارم بی تو این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو گیرم این باغ، گلاگل بشکوفد رنگین به چه کارم آید ای گل! به چه کارم بی تو؟
کاش اتاقم پنجره‌های بزرگی داشت که صبح‌ها نور از لا به لای پرده‌ها اتاقم را روشن می‌کرد! با این حال صبح‌ها را دوست دارم... نور را نیز هم...
- در ستایش نور✨
روزی روزگاری آنه؛
گیلبرت عزیزم! به اندازه‌ی هایلایتر مورد علاقم که فرقی نمی‌کنه ازش استفاده کنم یا نه؛ در هر صورت کنار
گیلبرت عزیزم! از آخرین نامه‌ای که برایت نوشتم، بیشتر از یک ماه می‌گذرد. گمان نکن که تو را فراموش کرده‌ام؛ نه! بلکه تو را آنقدر در کنار خودم احساس می‌کردم که گاهی، وقتی سر برمی‌گرداندم و تو را نمی‌دیدم، تمام وجودم آکنده از غم می‌شد. چند روز پیش کتاب‌هایم به دستم رسید. عطارد کاظم بهمنی را گذاشته‌ام برای عصرهای پاییزی که سر روی شانه‌هایت بگذارم و برایم شعر بخوانی. دیوان فروغ فرخزاد را گذاشته‌ام برای لحظه‌های دوری و تنهایی. برای اینکه بخوانم و دلتنگی‌ام را مانند پرنده‌ای در هنگامه‌ی غروب، به پرواز کلمات بسپارم. و هزار و یک شب را گذاشته‌ام برای هزار و یک شب در کنار تو... که من، شهرزاد شوم و تو! ای ملک جوان بخت! چشم‌هایت را ببندی و با قصه‌هایم به خواب بروی. البته فکر نکن که تا آمدنت کتاب‌هایم را نمی‌خوانم. تو خوب می‌دانی که من هر کتاب را بارها و بارها می‌خوانم و هر دفعه درست شبیه همان دفعه‌ی اول در تک تک کلماتش غرق می‌شوم. تا روزی که دوباره چشم در چشم تو بدوزم؛ در هر واژه ردی از حضورت را می‌جویم. و تا آمدنت، من با قصه‌ها و شعرها، شب‌هایم را روشن می‌کنم و هر غروب، دلتنگی‌ام را به قاصدکی می‌سپارم که به سوی تو پرواز می‌کند. روزی در میان همین کلمات، به آغوش تو بازخواهم گشت. ۱۴۰۴/۹/۱۱