eitaa logo
One Step Ahead
2هزار دنبال‌کننده
6 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبلیغات حنـا
رمانی هیجان‌انگیز و جنجالی دختری مذهبی🧕 و پسری قرتی🕺🏻... همونطور که از کوه بالا میرفتم، نگاهی به پشت سرم انداختم‌، با دیدن خسته‌ی دلنیا دلم به شور افتاد. تو دل گفتم ″ آخه بگردم می‌گفتی من بیارم برات.″ چند قدم فاصله بین خودمو رو پر کردم و سمتش رفتم. - خانوم حبیبی می‌خواین بدین کوله شما رو من بیارم. پریده. دلنیا که جا خورده بود و خجالت هم می‌کشید تشکر کرد. - نه می‌شه. خودم میارم دکتر بزرگمهر. من که درونم بیدار شده بود باز با خودم گفتم ″ تو بخواه کوله آوردن که کاری نیست″ و رفتم سمتش که....😊😉 💯رمان شامار یک داستان واقعیه😍 🏃‍♀بدو همین حالا بیا و بخون یه چی یاد بگیری👊👇 https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c ❤️
هدایت شده از تبلیغات حنـا
پسر قرتی و شیطونمون دلباخته دختر مذهبی و سربه‌زیر شده بدبخت جرات گفتن هم نداره، یواشکی تو دلش قربون صدقه‌ش میره😂😉 بیا ببین چیا تو دلش میگذره اخه حیوونکی😍❤️ https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c شامار واقعیه بدو بخون از دستش نده🧕🏿👨🏿‍⚕😉😵
هدایت شده از 𝗚𝗼𝘀𝘁𝗮𝗿𝗱𝗲 𝗠𝗲𝗹𝗶𝗸𝗮🍷🕊
~ آخه دختررررر کی وقت کردی ازدواج کنی و باهاش کافه بزنی 👀👰🏻‍♀️ Join⤿https://eitaa.com/joinchat/2855994567Cbec3a87049 از روزمرگیاش تو کافه قشنگشون واستون می زاره 🏡☕️ 😍💌فقط آموزش‌های کافه‌ایت دختررر
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
🥶❤️‍🔥 بعد از اینکه از شرکت اومدم بیرون فرهاد جلو روم ایستاد: «سارا... من خیلی وقته دوســـ..tت دارم.» خشکم زد: «ولی من متأhـــ..لم!» با خنده گفت: «ازدوaجت که از روی عـــ..شـg نبوده... یه قرارداده!» هنوز جواب نداده بودم که صدای آرتین پیچید: «قرارداد؟ آرتین بهش نزdیک شد: «یه بار دیگه درباره‌ی همsر من این‌طوری حرف بزن...» مکث کرد و سرد ادامه داد: «اون‌وقت می‌فهمی این قرارداد برای من چقدر جدیــــ..ه.» https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49 +واییی بلخره اعtراف کردنن😍😭
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
🥶❤️‍🔥 بعد از رفتن فرهاد، به آرتین نگاه کردم؛ هنوز از عصــــ...بaنیت فکش سفt بود... 😶‍🌫️ آروم پرسیدم: «چرا گفتی همsـــ..ر من؟ این ازدoاج فقط یه قرارداده» 💔 آرتین چند لحظه خیره نگاهم کرد و سرد گفت: «برای بقیه شاید... برای من دیگه نــ..ه.» 😳🔥 https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49 +آرتین:من عاشــ..قt شدم سارا✨🥴
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
· ִֶָ ⋆ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــدهִֶָ ᘎ · ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ - 9 صــــبــــح پـــــاک بـــــشـــــه !💆🏻‍♀️🕯 -30 دقـــــیـــــقه پـــــســـــت اخـــــر بـــــاشـــــه! 💆🏻‍♀️🕯
هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
💍🥶❤️‍🔥 همه‌چیز طبق نقشـــه‌ی خانواده‌ها پیش می‌رفت؛ من و سارا کنار هم ایستاده بودیم، بدون اینکه هیچ‌کدوممون این ازdواج رو خواسته باشیم... نگاهم افتاد به سارا؛ ساکت بود و انگار تمام تلاشش رو می‌کرد بغضــ..ش رو جلوی همه قایم کنه. ناگهان صدای حرف زدن کسی با سارا توجهم رو جلب کرد «سلام... من نازگلـــ...م، دوســـ..t آرتینم.» سارا با تعجب گفت: «دوســـ..t آرتین؟» از دور دیدمش... نازگل. چند قدم جلو رفتم، اما قبل از اینکه چیزی بگم، نازگل رو به سارا گفت: «من و آرتین خیلی وقته همدیگه رو می‌شناســـ...یم...» رفتم سمتشون که نازگل با لبخند ادامه داد: «راستش فکر نمی‌کردم یه روز آرتــ...ین با کسی مثل تو ازdواج کنه.» 😶‍🌫️🔥 https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49 +واای عشg پسره اومده تو عروسی و....😟🥶
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
💍🥶❤️‍🔥 همین که حرف نازگل رو شنیدم، نگاهم رفت سمت ســـ...ارا نمی‌دونستم بین همsر اجbاریم و عشـــ...gی که هنوز توی قلbــــ....م بود، چی بگم! 😶‍🌫️💔 نازگل جلو اومد و آروم گفت: «آرتین... هنوزم دوسtـ...م داری، مگه نه؟» 🥶 https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49 +رمانی که هر پارتش یه شوکه🥵🥴