هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
#قـراردادِعـشـق 💍🥶❤️🔥
همهچیز طبق نقشـــهی خانوادهها پیش میرفت؛ من و سارا کنار هم ایستاده بودیم، بدون اینکه هیچکدوممون این ازdواج رو خواسته باشیم...
نگاهم افتاد به سارا؛ ساکت بود و انگار تمام تلاشش رو میکرد بغضــ..ش رو جلوی همه قایم کنه.
ناگهان صدای حرف زدن کسی با سارا توجهم رو جلب کرد «سلام... من نازگلـــ...م، دوســـ..t آرتینم.»
سارا با تعجب گفت: «دوســـ..t آرتین؟»
از دور دیدمش... نازگل.
چند قدم جلو رفتم، اما قبل از اینکه چیزی بگم، نازگل رو به سارا گفت: «من و آرتین خیلی وقته همدیگه رو میشناســـ...یم...»
رفتم سمتشون که
نازگل با لبخند ادامه داد: «راستش فکر نمیکردم یه روز آرتــ...ین با کسی مثل تو ازdواج کنه.» 😶🌫️🔥
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
+واای عشg پسره اومده تو عروسی و....😟🥶
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
#قـراردادِعـشـق 💍🥶❤️🔥
همین که حرف نازگل رو شنیدم، نگاهم رفت سمت ســـ...ارا
نمیدونستم بین همsر اجbاریم و عشـــ...gی که هنوز توی قلbــــ....م بود، چی بگم! 😶🌫️💔
نازگل جلو اومد و آروم گفت: «آرتین... هنوزم دوسtـ...م داری، مگه نه؟» 🥶
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
+رمانی که هر پارتش یه شوکه🥵🥴
هدایت شده از تبلیغات حنـا
🛑 اینجا بعضی داستانها رو کسی نوشته که خودش روزی راهیِ میدان شده... 🛑
رمانهایی دنبالهدار با داستانهایی که ریشه در واقعیت داره؛
از روایتهای زندگی و جنگ گرفته تا خاطراتی که از زبان آدمهای همان روزها به جا مونده.
بین این اسمها، چند اثر از شهید سید طاها ایمانی هست؛ نویسندهای که خودش مدافع حرم شد و داستانهاش رو پیش از شهادت نوشت...
📖 #داستان_واقعی_نسل_سوخته
✍🏻 نویسنده: شهید سید طاها ایمانی
📖 #معجزه_زندگی_من
✍🏻 نویسنده: رز سرخ
📖 #فرار_از_جهنم
✍🏻 شهید سید طاها ایمانی
📖 #پایی_که_جا_ماند
✍🏻 یادداشتهای روزانه #سید_ناصر_حسینی_پور از زندانهای مخفی عراق
📖 #جنگ_به_روستای_ما_آمد
✍🏻 به قلم #رقیه_کریمی
📖 #تمامِ_زندگیِ_من
✍🏻 شهید سید طاها ایمانی
📖 #گلبرگ
✍🏻 فاطمه نظری
📖 #مثل_هیچکس
✍🏻 فائزه ریاضی
📖 #مبارزه_بادشمنان_خدا
✍🏻 شهید سید طاها ایمانی
🎧 رمان صوتی #دا
خاطرات سیده زهرا حسینی
🎧 رمان صوتی #دختر_شینا
خاطرات همسر #سردار_شهید_حاج_ستار_ابراهیمی_هژیر
و در کنارش:
📕 #تَـــله_در_تِـــهران
📕 #جان_شیعه_اهل_سنت
📕 #آواتا
✍🏻 به قلم فاطمه ولینژاد
اینها تنها بخشی از رمانها و روایتهایی هستن که اینجا منتظرتونه...
اگه داستانهایی میخوای که ردپای آدمهای واقعی و اتفاقهای واقعی توشون هست، اینجا رو از دست نده 👇🏻
🔗 https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
هدایت شده از تبلیغات حنـا
_برای اولین سالگرد ازدواجمان سنگ تمام گذاشته و با هر چه به دستش میرسید، جشنی رؤیایی برایم گرفته بود.
«این یک سال کنار تو چه زود گذشت!»
_دنبال دلیلی بودم تا فرصتی برای یک عکس تک نفره با جشن پُر رنگ و لعابم پیدا کنم.
_چنین عکس زیبا و پُر زرق و برقی فقط یک کپشن کوتاه طلب میکرد:
«قشنگترین شبی که عشقم برام ساخت!»
_استوری را ارسال کردم و از تصور حس حسادتی که به دل دوستان و دختران فامیل میافتد، زیر لب لبخندی زدم.
_تا از اتاق بیرون آمدم، دیدم میان سالن پذیرایی خشکش زده و از نگاهش خون میچکد...
_گوشی را با خشونت پرت کرد و با صدایی که از خشم، خَش افتاده بود، یک کلمه دستور داد:«پاکش کن!»
_چادر را از سرم کشیدم، روی زمین پرت کردم و با کینهای که از روز اول در دلم جا خوش کرده بود، کنایه زدم:
«حسرت به دلم مونده یه لحظه اونجوری که دلم میخواد زندگی کنم...»
_«غلط کردم! من نفهمیدم دارم وارد چه زندانی میشم ولی از این به بعد میدونم چیکار کنم!»
_راه افتادم؛ این نخستین باری بود که میخواستم به قهر به خانۀ پدرم بروم.
_با گامهایی بلند دنبالم دوید و یکبار دیگر، درست پشت در، دستم را کشید:
«هرجا دوست داری، بگو خودم میبرمت!»
_در انتهای کوچه با پریشانی دنبال ماشین میدوید...
_پیشانیاش از دانههای عرق پوشیده شده و حالا که یکبار دیگر چشممان به هم افتاده بود، نمیخواست به همین سادگی از دستش بروم.
«تا برنگردی من خیالم راحت نمیشه...»
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
عاشقانهای امنیتی
هدایت شده از تبلیغات حنـا
عشقی که روزهای اول فقط تظاهر بود...
اما هر چه گذشت، خالصتر شد.
از روزی که سحر حجاب استایل شد
تا شبی که محمد کم آورد:
«چرا کاری با من کردی که دیگه هیچ راهی نداشته باشم؟...»
تا لحظهای که موشک با یک دیوار فاصله، به اتاق سحر خورد...
باید به نام شرکت محمد، صدها پهپاد وارد تهران میشد.
و چه تلهای بهتر از سحر؟...
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
این رمان چاپ شده است.
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
856.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنبال موزیکای اینجوری میگردی؟
منبعش اینجاست : 🎧☕️
Link : https://eitaa.com/joinchat/120784481C7ad1c4ac3e
با این موزیکاااا واسش دLبریی کنن☺️❤️🔥
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
اگه تازه کـ ـات کردید ولی هنوز دوستش داری
بیا اینجا :
𓂃🖤 ִֶָ࣪ ᯓ https://eitaa.com/joinchat/120784481C7ad1c4ac3e
تا ساعت 19 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
#قـراردادِعـشـق🔥❤️🔥
#پارتآینده🤭😶🌫️
فایل دوربیـــ...ن رو دوباره دیدم...
نازگل درست قبل از مـــ...rگ مامانم چیزی داخل لیوان ریخت.
بعد صدای خودش پخش شد:
«همه تقصیرا رو میندازیم گردن ســـ..ارا... آرتین اونقدر عاشقـــــ....mه که به من شک نمیکنه.»
خشکم زد...
تمام این مدت فکر میکردم سارا قاtـــ...له...
اما قاتtــ...ل واقعی، زنی بود که عaشقــــ..ش بودم. 🥶
با دستای لرزون به ســـ...ارا زنگ زدم...
«شماره مورد نظر خاموش میباشد.»
❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
+پسره فکر میکرد زنِ اجباریش قاtـ...ل مامانشه...
درحالیکه همهچی زیر سر عشقgــ..ش بود! 🥶🤭