هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
هدایت شده از بزن روی پیوستن بابلتی🤭 و موچی نوتلا تست کن
⊹ هـشـدار جـدی 🚨
ورود به اینجا ممکنه باعثِ خندههای بیدلیل، فرستادن ریلز برای رفیقات
و گرفتار شدن توی «فقط آخریشو ببینم» بشه 🤡🍿
مـسـئـولـیـتِ خـنـدههـات دیـگـه بـا خـودتـه :›
Jᴏɪɴ :https://eitaa.com/joinchat/458753705Cd881ddecda
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
#قـراردادِعـشـق❤️🔥🔥
کنار ساحل با خنده به آرتین نگاه میکـــ...ردم.
با شیــ..طnت گفت:
«نکنه از آب میترsــ.ی؟» 😏
خندیدم:
«من؟ عمـــ..راً! تو اول برو، منم میـــ.ام.»
چند دقیقــــه بعد، وسط آب داشتیم باهم شoخـــ..ی و آببازی میکردیم که آرتین چند متر ازم دوr شد.
هنوز داشتم نگاhــ.ش میکردم که یهو موج بزرگی از راه رسید! 🌊🥶
«آرتین...؟!»
آرتین سریع سمـــ..تم اومد و دســ..tم رو گرفت:
«نگران نباش، من اینجام.»
اما موج بعدی با شدت بهمون خورد و برای چند ثانیه از هم جdا شدیم...
فقط صدای آرتین رو میشنیدم که وحشتt زده اسمم رو صدا میزد:
«ساراااا!»
داشتم نفــــ..s کم میآوردم که ناگـــ...هان... 🥶🥴💔
✰𝙅𝙊𝙄𝙉:
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
+جدیدترین رمان ایتا📎📕
#ژانرعاشقانهاجباری
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
· ִֶָ ⋆ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــدهִֶָ ᘎ · ִֶָ ᥴ⃘ᦱ
ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ
-ســـــاعـــــت 24 پـــــاک بـــــشـــــه !💆🏻♀️🕯
-20 دقـــــیـــــقه پـــــســـــت اخـــــر بـــــاشـــــه! 💆🏻♀️🕯
هدایت شده از بزن روی پیوستن بابلتی🤭 و موچی نوتلا تست کن
عیب نداره خوش میگذره 😞😂
https://eitaa.com/joinchat/458753705Cd881ddecda
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
بعد از چند سال برگشته بودم .مامان مهمونی گرفته بود .میدونستم میلاد هم هست ،وارد آشپزخونه شدم.برای امیرمهدی یه لیوان آب ریختم و خم شدم سمتش.— بفرما، قلب مامان.
هنوز جملهم تموم نشده بود که یه صدا از پشت سرم اومد…— بارانه…؟
خشکم زد.
اون صدا رو حتی بعد از این همه سال هم میشناختم. آروم برگشتم… میلاد بود. همون نگاه، همون ناباوری توی چشمهاش.قبل از اینکه چیزی بگه، سریع امیر مهدی رو پشت سرم کشیدم و قایمش کردم. نباید میفهمید… نباید میفهمید این بچه، پسر ماست.
اما دیر شده بود.امیر مهدی سرشو از پشت من بیرون آورد، با همون شیطنت همیشگیش گفت:— مامان… مامان… میخوام برم بازی.نگاه میلاد روی صورت من ثابت موند… بعد آروم پایین اومد روی امیرمهدی چشمهاش گرد شده بود، انگار دنیا دور سرش میچرخید.چند قدم جلو اومد و با صدایی که میلرزید گفت:
— باران… این بچه… چند سالشه…؟
قلبم داشت از سینه میزد بیرون.
چون جواب این سؤال… همهچیز رو عوض میکرد…
❌😱🔥
:::https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
میلاد ازدواج کرد. با دختری که آرزوی خونوادش بود نه آرزوی خودش. هر هفته جشن و مهمونی به پا میکردن. دختر حاج محمود خوشگل بود و پولدار. منم خوشگل بودم اما پولدار؟ نه اصلا.. زنش بو برده بود که بین من و میلاد قبلا خبری بود و هر روز بیشتر عذابم میداد من ازش بچه داشتم
تا یه روزی و ...
https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
اگه دلت میخواد رمانی بخونی که نفهمی آخرش چی میشه جات اینجاست☝️🏻☝️🏻
هدایت شده از تبلیغات حنـا
🛑 اینجا بعضی داستانها رو کسی نوشته که خودش روزی راهیِ میدان شده... 🛑
رمانهایی دنبالهدار با داستانهایی که ریشه در واقعیت داره؛
از روایتهای زندگی و جنگ گرفته تا خاطراتی که از زبان آدمهای همان روزها به جا مونده.
بین این اسمها، چند اثر از شهید سید طاها ایمانی هست؛ نویسندهای که خودش مدافع حرم شد و داستانهاش رو پیش از شهادت نوشت...
📖 #داستان_واقعی_نسل_سوخته
✍🏻 نویسنده: شهید سید طاها ایمانی
📖 #معجزه_زندگی_من
✍🏻 نویسنده: رز سرخ
📖 #فرار_از_جهنم
✍🏻 شهید سید طاها ایمانی
📖 #پایی_که_جا_ماند
✍🏻 یادداشتهای روزانه #سید_ناصر_حسینی_پور از زندانهای مخفی عراق
📖 #جنگ_به_روستای_ما_آمد
✍🏻 به قلم #رقیه_کریمی
📖 #تمامِ_زندگیِ_من
✍🏻 شهید سید طاها ایمانی
📖 #گلبرگ
✍🏻 فاطمه نظری
📖 #مثل_هیچکس
✍🏻 فائزه ریاضی
📖 #مبارزه_بادشمنان_خدا
✍🏻 شهید سید طاها ایمانی
🎧 رمان صوتی #دا
خاطرات سیده زهرا حسینی
🎧 رمان صوتی #دختر_شینا
خاطرات همسر #سردار_شهید_حاج_ستار_ابراهیمی_هژیر
و در کنارش:
📕 #تَـــله_در_تِـــهران
📕 #جان_شیعه_اهل_سنت
📕 #آواتا
✍🏻 به قلم فاطمه ولینژاد
اینها تنها بخشی از رمانها و روایتهایی هستن که اینجا منتظرتونه...
اگه داستانهایی میخوای که ردپای آدمهای واقعی و اتفاقهای واقعی توشون هست، اینجا رو از دست نده 👇🏻
🔗 https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8