هدایت شده از تبلیغات حنـا
داشتم از پلهها پایین میاومدم که یهو چشمم افتاد به یه پسر غریبه...
چند لحظه نگاهمون به هم گره خورد. سرش رو پایین انداخت و گفت: _سلام...
قلبم چنان میزد که صدای تپشهاش رو میشنیدم؛ اما منِ بیچاره حتی نتونستم جواب سلامش رو بدم!
دویدم توی حیاط و یه نفس خودم رو رسوندم خونه.
خدیجه تا منو دید، دلو آب از دستش افتاد ته چاه!
_قَدم! چی شده؟ چرا رنگت پریده؟!
ماجرا رو که براش تعریف کردم، زد زیر خنده: _فکر کردم عقرب نیشت زده... پسر ندیده!
سرم رو پایین انداختم و از خجالت چیزی نگفتم... 😅❤️
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
هدایت شده از تبلیغات حنـا
برای خوندن این رمان باید چشمهات رو ببندی چون این رمان خوندنی نیست ... 🎧
قراره صدای قدمها، مکثها، دیالوگها و حتی دستپاچگیِ «قدم» رو بشنوی؛
یه رمان صوتیِ نمایشی که صحنههاش رو برات اجرا میکنن، نه اینکه فقط روایتش کنن. 👀
🎙️ اگه دوست داری قصه رو با گوشات ببینی، این یکی رو از دست نده...
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
آریان با عصبانیت: «به چی نگاه میکنی؟ حواست کجا بود که زدی مچاله کردی ماشینو؟!»
رها با پررویی: «اولاً صداتو بیار پایین، دوماً از قصد که نزدم، سوماً فدای سرم! اصن برو درست کن خسارت میدم.»
آریان با تعجب: «دختر به این پررویی ندیدم! حیف که دیرم شده وگرنه بلد بودم چیکار کنم...»
https://eitaa.com/joinchat/3831498340C19a9bdb284
بزن رو لینک خوشگله😍
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
پارتی از آینده
داد زد: «سکوتت جواب منه! پس هنوزم میبینیش!»
با گریه گفتم: «حاجرضا فقط چندبار باهاش حرف زدم، بهخدا کاری نکردم...»
پرید وسط حرفم: «دروغگو!» و قبل از اینکه بفهمم چی شده، دستش بلند شد...
رفت، در اتاقو محکم بست. من موندم، رو زمین، با دستِ خونآلود، و یه فکر که تو سرم میچرخید: بالاخره، بعد از این همه مدت، شاید این پایان بد، شروع یه چیز تازه بود.
رمان سرای یِلدیز
https://eitaa.com/joinchat/3831498340C19a9bdb284
تا ساعت 24 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸