eitaa logo
One Step Ahead
2هزار دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبلیغات حنـا
داشتم از پله‌ها پایین می‌اومدم که یهو چشمم افتاد به یه پسر غریبه... چند لحظه نگاهمون به هم گره خورد. سرش رو پایین انداخت و گفت: _سلام... قلبم چنان می‌زد که صدای تپش‌هاش رو می‌شنیدم؛ اما منِ بیچاره حتی نتونستم جواب سلامش رو بدم! دویدم توی حیاط و یه نفس خودم رو رسوندم خونه. خدیجه تا منو دید، دلو آب از دستش افتاد ته چاه! _قَدم! چی شده؟ چرا رنگت پریده؟! ماجرا رو که براش تعریف کردم، زد زیر خنده: _فکر کردم عقرب نیشت زده... پسر ندیده! سرم رو پایین انداختم و از خجالت چیزی نگفتم... 😅❤️ https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
هدایت شده از تبلیغات حنـا
برای خوندن این رمان باید چشم‌هات رو ببندی چون این رمان خوندنی نیست ... 🎧 قراره صدای قدم‌ها، مکث‌ها، دیالوگ‌ها و حتی دستپاچگیِ «قدم» رو بشنوی؛ یه رمان صوتیِ نمایشی که صحنه‌هاش رو برات اجرا می‌کنن، نه اینکه فقط روایتش کنن. 👀 🎙️ اگه دوست داری قصه رو با گوشات ببینی، این یکی رو از دست نده... https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
آریان با عصبانیت: «به چی نگاه می‌کنی؟ حواست کجا بود که زدی مچاله کردی ماشینو؟!» رها با پررویی: «اولاً صداتو بیار پایین، دوماً از قصد که نزدم، سوماً فدای سرم! اصن برو درست کن خسارت می‌دم.» آریان با تعجب: «دختر به این پررویی ندیدم! حیف که دیرم شده وگرنه بلد بودم چیکار کنم...» https://eitaa.com/joinchat/3831498340C19a9bdb284 بزن رو لینک خوشگله😍
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
پارتی از آینده داد زد: «سکوتت جواب منه! پس هنوزم می‌بینیش!» با گریه گفتم: «حاج‌رضا فقط چندبار باهاش حرف زدم، به‌خدا کاری نکردم...» پرید وسط حرفم: «دروغگو!» و قبل از اینکه بفهمم چی شده، دستش بلند شد... رفت، در اتاقو محکم بست. من موندم، رو زمین، با دستِ خون‌آلود، و یه فکر که تو سرم می‌چرخید: بالاخره، بعد از این همه مدت، شاید این پایان بد، شروع یه چیز تازه بود. رمان سرای یِلدیز https://eitaa.com/joinchat/3831498340C19a9bdb284 تا ساعت 24 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸