eitaa logo
One Step Ahead
2هزار دنبال‌کننده
6 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
از حرفش شکه سر تکون دادم +یعنی چی؟ رایان اینجا نیست؟ _مگه دیوونم که رایان و بدزدم؟ _دختر فکر کردی من قاتل روانیم؟ با نفرت بهش چشم دوختم و نعره زدم +تو از یه روانی بدتری! با حرفم آروم به سمتم قدم برداشت از ترس توی خودم جمع شدم نزدیکم شد و بازومو توی مشتش فشرد نعره ای زدم و به عقب هلش دادم و به سمت در رفتم اما هر کاری کردم در باز نشد آروم آروم به سمتم گام برداشت با گر*یه عربده زدم و التماسش کردم +مسیح جلو نیا! نزدیکم نشو! برو عقب! نیشخندی زد _چرا ازم میترسی؟ _نترس کاریت ندارم! همین یک حرفش کافی بود تا...🔥😱 https://eitaa.com/joinchat/1900544674C3ec0e7c825
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
نامزد سابق دختره بهش پیام میده که شوهرش رو دزدیده دختره هم برای اینکه جون شوهرش رو نجات بده میره اما...🥲🔥 https://eitaa.com/joinchat/1900544674C3ec0e7c825 چقد این زوج گناه دارن😭💔
هدایت شده از گُـستࢪدههیل̍ماه . ³سـاعتبمونـہ ֢
چرا بعضیا وارد یه جمع میشن و ناخودآگاه همه متوجه حضورشون میشن؟⁉️ - - - چطور کمتر حرف بزنیم ولی بیشتر شنیده بشیم؟ چطور بدون دنبال کردن توجه، توجه بگیریم؟ و چطور با چند تغییر ساده، جذاب‌تر و کاریزماتیک‌تر به نظر برسیم؟ - - - اینجا قراره قانون‌هایی رو یاد بگیری که خیلی‌ها بدون اینکه بدونن، سال‌هاست ازشون استفاده می‌کنن. ❗️ https://eitaa.com/joinchat/244188692C767f543938 گاهی جذابیت، توی چیزیه که نمی‌گی.🌀
هدایت شده از گُـستࢪدههیل̍ماه . ³سـاعتبمونـہ ֢
چطور بدون التماس برای توجه، دیده بشیم؟‼️‼️ - - - چطور طوری رفتار کنیم که حضورمون توی ذهن آدما بمونه؟ https://eitaa.com/joinchat/244188692C767f543938 اینجا قراره ریزه‌کاری‌های جذابیت، کاریزما و ارتباط مؤثر رو یاد بگیری.🩷
هدایت شده از تبلیغات حنـا
_برای اولین سالگرد ازدواج‌مان سنگ تمام گذاشته و با هر چه به دستش می‌رسید، جشنی رؤیایی برایم گرفته بود. «این یک سال کنار تو چه زود گذشت!» _دنبال دلیلی بودم تا فرصتی برای یک عکس تک نفره با جشن پُر رنگ و لعابم پیدا کنم. _چنین عکس زیبا و پُر زرق و برقی فقط یک کپشن کوتاه طلب می‌کرد: «قشنگ‌ترین شبی که عشقم برام ساخت!» _استوری را ارسال کردم و از تصور حس حسادتی که به دل دوستان و دختران فامیل می‌افتد، زیر لب لبخندی زدم. _تا از اتاق بیرون آمدم، دیدم میان سالن پذیرایی خشکش زده و از نگاهش خون می‌چکد... _گوشی را با خشونت پرت کرد و با صدایی که از خشم، خَش افتاده بود، یک کلمه دستور داد:«پاکش کن!» _چادر را از سرم کشیدم، روی زمین پرت کردم و با کینه‌ای که از روز اول در دلم جا خوش کرده بود، کنایه زدم: «حسرت به دلم مونده یه لحظه اونجوری که دلم می‌خواد زندگی کنم...» _«غلط کردم! من نفهمیدم دارم وارد چه زندانی میشم ولی از این به بعد می‌دونم چی‌کار کنم!» _راه افتادم؛ این نخستین باری بود که می‌خواستم به قهر به خانۀ پدرم بروم. _با گام‌هایی بلند دنبالم دوید و یکبار دیگر، درست پشت در، دستم را کشید: «هرجا دوست داری، بگو خودم می‌برمت!» _در انتهای کوچه با پریشانی دنبال ماشین می‌دوید... _پیشانی‌اش از دانه‌های عرق پوشیده شده و حالا که یک‌بار دیگر چشم‌مان به هم افتاده بود، نمی‌خواست به همین سادگی از دستش بروم. «تا برنگردی من خیالم راحت نمیشه...» https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8 عاشقانه‌ای امنیتی
هدایت شده از تبلیغات حنـا
عشقی که روزهای اول فقط تظاهر بود... اما هر چه گذشت، خالص‌تر شد. از روزی که سحر حجاب استایل شد تا شبی که محمد کم آورد: «چرا کاری با من کردی که دیگه هیچ راهی نداشته باشم؟...» تا لحظه‌ای که موشک با یک دیوار فاصله، به اتاق سحر خورد... باید به نام شرکت محمد، صدها پهپاد وارد تهران می‌شد. و چه تله‌ای بهتر از سحر؟... https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8 این رمان چاپ شده است.
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
«اگه زn هم بخوام، یه دختر آروم می‌گیرم… نه یه ورپریdه‌ی شیtون مثل تو!» 😤🔥 اون نگاهش، همزمان هم می‌ترسونید و هم لرزه به تنm می‌انداخت. من که اومده بودم با لجbازی‌های بی‌وقفه‌ام از کوره درش ببرم، نمی‌دونستم یه روزی همون لجbازی‌ها، قلبم رو به اسارت خودش درمی‌آره… از دشمnی در محیط کار تا یک عشg پنهانی که با یک راز بزرگ، زندگی‌ام رو زیر و رو کرد. وقتی فرار کردم، فکر می‌کردم خلاص شدم، اما اون… اون برای پیدا کردنم از مرزها هم گذشت! داره چه بلاهایی سر هم می‌ارن؟ لجبازی‌های این رئیس و کارمند رو از دست نده! 👇 https://eitaa.com/joinchat/3581740223Cb4993d6b1e
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
عاشق دختر شدم که سهامدار شرکتم بود اما دختری که ازش متنفری بودم ادعا داشت بچه من تو شکمشه ازم اتوی بزرگی داشت هر کاری کردم نتونستم بی‌خیالش بشم دلشو به دست آوردم و کاری کردم باهام باشه ولی درست فردای اون روز همه چی لو رفت و پروا غیبش زد هر کجا گشتم پیداش نکردم تصمیم گرفتم با خبر بخش ازدواجم بکشونمش سمت خودم شب عروسی اومد ولی با پسری که پیشش بود ..... https://eitaa.com/joinchat/3581740223Cb4993d6b1e
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
· ִֶָ ⋆ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــدهִֶָ ᘎ · ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ -ســـــاعـــــت 20 پـــــاک بـــــشـــــه !💆🏻‍♀️🕯 -20 دقـــــیـــــقه پـــــســـــت اخـــــر بـــــاشـــــه! 💆🏻‍♀️🕯
هدایت شده از گسترده مائو
[ کَسی نمیدونهٔ ، ولي من هَمیشهٔ پینترستئ ترین لوآزم آرایِشی و مراقبَتی هآ و رؤتین هامو رؤ با کَمترین قِیمت ؤ بِهترین کِیفیَت از اینجآ میخَرم🧖‍♀. ] 𝗝𝗼𝗶𝗻=𝙿𝚒𝚗𝚝𝚎𝚛𝚎𝚜𝚝𝚒 𝚜𝚑𝚘𝚙
هدایت شده از گسترده مائو