هدایت شده از گسترده مائو
#پارت_واقعی 👺✨
- تو... چرا هنوز بهش نگفتی؟!
با تعجب نگاهش کردم
+به کی؟!
لبخند تلخی زد و آروم گفت:
- به آوا...
قلبم فرو ریخت
+دربارهی چی حرف میزنی؟!
قبل از اینکه جواب بده، در اتاق باز شد...
آراد وارد شد و همین که چشمش به من افتاد مکث کرد
اما چیزی که توی دستش بود...
باعث شد تمام بدنم یخ کنه...😭❌
📌 ادامهی این پارت رو از دست نده...
https://eitaa.com/joinchat/3767404190C2f50fbac2e
هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه . ³سـاعت بمونـہ ֢
عشـقی کـه بـا رفتـنش تـبدیل بـه نفـرت شـد
بـراساس واقـعیت ❗️
شروع عشق ما از درون خانواده بود ، من و
پسرخالم دیوانه وار عاشق هم بودیم . .
اما چون وضع مالی پدرم خوب نبود ازدواج
ما به مسیر پر پیچ و خمی افتاده بود !
ش*هر خالم نمیذاشت ما بهم برسیم و میگفت من دختری نیستم که در حد
خانواده و پسرش باشم . .
اما پسرخالم تو دوران محرمیت بلایی سرم
آورد که رسما . . ‼️
برای خوندن ادامه داستان فقط در کانال
زیر عضو بشید 🤫
https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه . ³سـاعت بمونـہ ֢
به خاطرش تو روی همه وایسادم ، با همه
به خاطرش جنگیدم اما تو دوران محرمیت
بلایی سرم آورد که . . .🤫
https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
❌❌❌❌❌❌❌❌
پارتی از آینده
چشمام مثل روحم یخ زده بودن
هیچ حسی نداشتم!
اشک های گرمم روی صورتِ سرد و زخمیم ریخت و زخم صورتم رو باز کرد
با حسرت و غم دستی روی شک.. مم
کشیدم
موجودِ کوچولو و ضعیفی که فعلاً
می دونستم قلبش تشکیل شده!
یعنی زنده ست و مثل من وجود داره
این تقدیر رو باید می پذیرفتم
که با بچه بدون پدر زندگی بسازم
ولی چطور؟!
بوی غذا هم حالم رو بهم می زد و هم صدای معده ام رو بهم یادآوری می کرد
وارد مغازه سوخاری فروشی شدم
به دخترجوونِ خوشگل و آرایش کرده پشت پیشخون گفتم
-خانم میشه چندتا دونه بهم مرغ سوخاری بدین؟! به خدا هیچی ندارم بخورم!.
نیشخندی زد و به ته مونده غذای مشتری ها که هنوز از روی میزها جمع نشده بود اشاره کرد
-اونها هست هنوز گارسون نیومده جمع کنه، بردار بخور!.
همزمان با صدای شنیدن شکست قلبم
صدای له شدن غرورم رو هم شنیدم
با بغض به کناری رفتم
و با شنیدن خبر خشکم زد!!!!!..... ⭕️
https://eitaa.com/joinchat/1531511271Cdda2e738a7
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸