eitaa logo
One Step Ahead
2هزار دنبال‌کننده
7 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
- بدون اجازه من حق نداری حتی غذا بخوری فهمیدی؟ چه برسه بری بیرون. اخم کرده جیغ زدم: - ازت طـ..لاق میگیرممممم. ابرویی بالا انداخت: - وقتی بچمو حامـ..له‌ای؟ شوکه لـ..ب زدم: - چی؟ برگه آزمایش بارداری رو پرت کرد تو صورتم که....❌🔥🌿 https://eitaa.com/joinchat/3062498573Cb968bd934d
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
_داداش توروخدااا.. شمارش و بده دیگه!! گوشی و کشید و نزاشت شماره رو بخونم با اخم گفت: _چرا باید شماره رئیسم و بدم به خواهرم؟! پررو گفتم: _چون رئیست بشه شوهرخواهرت و پارتی توپ داشته باشی تو شرکت!!! یه نگاهش روی صفحه گوشی قفل شد و منم...👹🤣🙌♥️ https://eitaa.com/joinchat/3062498573Cb968bd934d دستشون خورده زنگ زدن به پسره و دارن راجعش حرف میزنن🤣☝️🏽 تا ساعت 24 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از تبلیغات حنـا
_ آیگین،آیـــــگــــیـــــــنننننننن با صدای داد آنا منم داد زدم: + بلههههههه؟! جواب داد: _ عکس خودتو ایلیا رو موقع عروسی پیدااا کردم تو گوشیم بیا ببین! + تو مگه از ما عکسم داری؟ _ آرههه الان تَه گالریم پیداش کردم! با ذوق از آشپزخونه بیرون رفتم و کنار آنا رو مبل نشستم و گفتم: + ببینم با گرفتن گوشی جلوم و دیدن عکسه، حرصی جیغی زدم و با همون صدای جیغ جیغو گفتم: + خر و گااو هفت جدوووآبادتهههههههههههه با صدای ایلیا...😝🤡🔪 https://eitaa.com/joinchat/2836072106Cf8a15e2272
هدایت شده از تبلیغات حنـا
_ آیگین خرهههه،ایلیااا گااوهههه + آناااا خفهههه شوووووو😒😫☹️ https://eitaa.com/joinchat/2836072106Cf8a15e2272 این رمان ایتا رو ترکونده😱❤️‍🔥
هدایت شده از گسترده مائو
[بهترین شاپ ایتا قطعا اینجاس قراره اینجا ترند ترین کتاب ها لوازم تحریر و اکسسوری هارو با مفت ترین قیمت پیدا کنی ]🌱 ◟𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 𝇁𝇃𝇂  ׂ ⿻ :  𝗵𝘁𝘁𝗽𝘀://𝗲𝗶𝘁𝗮𝗮.𝗰𝗼𝗺/𝗷𝗼𝗶𝗻𝗰𝗵𝗮𝘁/ 𝟮𝟵𝟭𝟮𝟭𝟱𝟵𝟰𝟬𝟵𝗖𝗱𝟮𝟯𝟮𝟴𝗰𝗯𝟲𝟴𝟲  ترندها، با قیمت‌هایی که می‌پسندی! 🍀⚡️
هدایت شده از گُـستࢪدههیل̍ماه . ³سـاعتبمونـہ ֢
پارت واقعی رمان میرغضب که توی ایتا ترکونده  🔥🔥🔥 دخترک، هنوز لرزان و نفس‌نفس‌زده، از پشت فرورفتگی دیوار خودش را بیرون کشید. قلبش انگار می‌خواست از س*نه‌اش بپرد، اما هیچ صدایی از خودش درنمی‌آورد. میراب نگاهی کوتاه و دقیق به صورت او انداخت؛ چشمان خمار و خسته‌اش زیر موجی از اشک‌ها پنهان شده بود، گونه‌ها قرمز و لب‌ها کمی خشک و لرزان. میراب سرش را پایین انداخت؛ تازه متوجه  پای ب*هنه دختر روی سنگ‌های سرد کوچه شد. سکوتی سنگین بینشان افتاد، سکوتی که پر از هزار حرف ناگفته بود. بعد سر بلند کرد و چشم در چشمش دوخت. هاج و واج، درست مثل کسی که نمی‌داند چه بگوید یا چه کند، ایستاده بود. هیچ کلمه‌ای نمی‌توانست آن لحظه را پر کند؛ فقط دو نگاه، تاریکی و بوی خاک نم‌خورده کوچه، و سکوتی که نفس‌ها را سنگین کرده بود. میراب دوباره سر به زیر انداخت و آرام گفت: — خونه‌ات کجاست؟ بگو، برسونمت تا این رزل نیومده. دخترک دوباره اشک ریخت، گونه‌هاش خیس شد، ولی بی‌صدا سرش را تکان داد و لنگان لنگان  راه افتاد. سنگ‌های سرد کوچه زیر پای ب*هنه‌اش می‌لرزید، هر چند آهسته و محتاط اما قدم هایش او را جلو میبرد . میراب، با فاصله‌ی یکی دو متر، پشت سرش ایستاده بود؛ عصبی، جدی و با هیبت پهلوانی. شانه‌های پهن، گام‌های مطمئن و سر به زیرش، حاکی از نیروی خام و حواس جمعی بود که هر کسی جرات نداشت آن را به چالش بکشد. ادامه این رمان جنجالی که به  چاپ دوم  رسیده  رو در کانال زیر دنبال کنید👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1762723434C71b2ce47eb
هدایت شده از گُـستࢪدههیل̍ماه . ³سـاعتبمونـہ ֢
+من باید فکرامو بکنم سرشو تکون داد خواستم برم -کجا؟ چشمام گرد شد+برم فکرامو بکنم دیگه تخس گفت -وقتت تموم شد دختر کرمونشاهی الان دیگه مجبوری بشینی پای سفره عقدم برای انتقام از.. https://eitaa.com/joinchat/1762723434C71b2ce47eb
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
نفس عمیقی کشیدم و کوتاه و بدون حس گفتم: جات خالیه دیگه. احساس کردم باز هم لحnش تغییر کرد! شاید غمگین شد یا شاید هم من داشتم اشتباه می‌کردم! از پشت تلفن زمزمه کرد: "دلارامم نمی‌داند که چون دور است دیدارش به جانم آتش افتاده‌ست و او را نیست پندارش" از اونجایی که نمی‌تونست چهره‌ام رو ببینه، گذاشتم لبخند با خیال راحت روی لبم بشینه. جواب دادم: تا کی میای؟ https://eitaa.com/joinchat/2597848206C40a3f95098 این رمان با پارت اولش غوغا کرد❤️‍🔥 بنر واقعی❗️
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
#𝐩𝐚𝐫𝐭.26. _باندی، پارچه‌ی تمیزی چیزی با پنبه بیار تا من دستت رو ببندم. از اتاق خارج شدم و با پارچه‌ی سفید و پنبه برگشتم. هردو نشستیم رو تخt که دسtم رو تو دسtش گرفت و اول با پنبه، خوn باقی مونده رو تمیز کرد و بعد پارچه رو دور دستم پیچید. و در نهایت دستم رو بوsید و گفت: فردا دوباره چک می‌کنم. احتمالاً نیازی به تعویض باند نداشته باشه. اون به فکر دست من بود و من به فکر بوsه‌ای که به دسtم زده بود! https://eitaa.com/joinchat/2597848206C40a3f95098 پارت آینده سریع عضو شو رمان جذابمون رو دنبال کن! رمانی که هر پارتش پر از عشg و هیجاnه❤️‍🔥✨
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
· ִֶָ ⋆ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــدهִֶָ ᘎ · ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ - 9 صــــبــــح پـــــاک بـــــشـــــه !💆🏻‍♀️🕯 -30 دقـــــیـــــقه پـــــســـــت اخـــــر بـــــاشـــــه! 💆🏻‍♀️🕯