هدایت شده از گسترده مائو
[بهترین شاپ ایتا قطعا اینجاس قراره اینجا ترند ترین کتاب ها لوازم تحریر و اکسسوری هارو با مفت ترین قیمت پیدا کنی ]🌱
◟𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 𝇁𝇃𝇂 ׂ ⿻ : 𝗵𝘁𝘁𝗽𝘀://𝗲𝗶𝘁𝗮𝗮.𝗰𝗼𝗺/𝗷𝗼𝗶𝗻𝗰𝗵𝗮𝘁/
𝟮𝟵𝟭𝟮𝟭𝟱𝟵𝟰𝟬𝟵𝗖𝗱𝟮𝟯𝟮𝟴𝗰𝗯𝟲𝟴𝟲
ترندها، با قیمتهایی که میپسندی! 🍀⚡️
هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه . ³سـاعت بمونـہ ֢
پارت واقعی رمان میرغضب که توی ایتا ترکونده 🔥🔥🔥
دخترک، هنوز لرزان و نفسنفسزده، از پشت فرورفتگی دیوار خودش را بیرون کشید. قلبش انگار میخواست از س*نهاش بپرد، اما هیچ صدایی از خودش درنمیآورد.
میراب نگاهی کوتاه و دقیق به صورت او انداخت؛ چشمان خمار و خستهاش زیر موجی از اشکها پنهان شده بود، گونهها قرمز و لبها کمی خشک و لرزان.
میراب سرش را پایین انداخت؛ تازه متوجه پای ب*هنه دختر روی سنگهای سرد کوچه شد. سکوتی سنگین بینشان افتاد، سکوتی که پر از هزار حرف ناگفته بود.
بعد سر بلند کرد و چشم در چشمش دوخت. هاج و واج، درست مثل کسی که نمیداند چه بگوید یا چه کند، ایستاده بود.
هیچ کلمهای نمیتوانست آن لحظه را پر کند؛ فقط دو نگاه، تاریکی و بوی خاک نمخورده کوچه، و سکوتی که نفسها را سنگین کرده بود.
میراب دوباره سر به زیر انداخت و آرام گفت:
— خونهات کجاست؟ بگو، برسونمت تا این رزل نیومده.
دخترک دوباره اشک ریخت، گونههاش خیس شد، ولی بیصدا سرش را تکان داد و لنگان لنگان راه افتاد. سنگهای سرد کوچه زیر پای ب*هنهاش میلرزید، هر چند آهسته و محتاط اما قدم هایش او را جلو میبرد .
میراب، با فاصلهی یکی دو متر، پشت سرش ایستاده بود؛ عصبی، جدی و با هیبت پهلوانی. شانههای پهن، گامهای مطمئن و سر به زیرش، حاکی از نیروی خام و حواس جمعی بود که هر کسی جرات نداشت آن را به چالش بکشد.
ادامه این رمان جنجالی که به چاپ دوم رسیده رو در کانال زیر دنبال کنید👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1762723434C71b2ce47eb
هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه . ³سـاعت بمونـہ ֢
+من باید فکرامو بکنم
سرشو تکون داد خواستم برم
-کجا؟
چشمام گرد شد+برم فکرامو بکنم دیگه
تخس گفت
-وقتت تموم شد دختر کرمونشاهی الان دیگه مجبوری بشینی پای سفره عقدم برای انتقام از..
https://eitaa.com/joinchat/1762723434C71b2ce47eb
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
نفس عمیقی کشیدم و کوتاه و بدون حس گفتم: جات خالیه دیگه.
احساس کردم باز هم لحnش تغییر کرد! شاید غمگین شد یا شاید هم من داشتم اشتباه میکردم!
از پشت تلفن زمزمه کرد:
"دلارامم نمیداند که چون دور است دیدارش
به جانم آتش افتادهست و او را نیست پندارش"
از اونجایی که نمیتونست چهرهام رو ببینه، گذاشتم لبخند با خیال راحت روی لبم بشینه. جواب دادم: تا کی میای؟
https://eitaa.com/joinchat/2597848206C40a3f95098
این رمان با پارت اولش غوغا کرد❤️🔥
بنر واقعی❗️
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
#منتهی_به_عشق
#𝐩𝐚𝐫𝐭.26.
_باندی، پارچهی تمیزی چیزی با پنبه بیار تا من دستت رو ببندم.
از اتاق خارج شدم و با پارچهی سفید و پنبه برگشتم.
هردو نشستیم رو تخt که دسtم رو تو دسtش گرفت و اول با پنبه، خوn باقی مونده رو تمیز کرد و بعد پارچه رو دور دستم پیچید. و در نهایت دستم رو بوsید و گفت: فردا دوباره چک میکنم. احتمالاً نیازی به تعویض باند نداشته باشه.
اون به فکر دست من بود و من به فکر بوsهای که به دسtم زده بود!
https://eitaa.com/joinchat/2597848206C40a3f95098
پارت آینده
سریع عضو شو رمان جذابمون رو دنبال کن! رمانی که هر پارتش پر از عشg و هیجاnه❤️🔥✨
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
· ִֶָ ⋆ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــدهִֶָ ᘎ · ִֶָ ᥴ⃘ᦱ
ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ
- 9 صــــبــــح پـــــاک بـــــشـــــه !💆🏻♀️🕯
-30 دقـــــیـــــقه پـــــســـــت اخـــــر بـــــاشـــــه! 💆🏻♀️🕯