هدایت شده از
بیستم مرداد ۱۳۶۰ بود. ظهر که شد، صدای اذان از بلندگوی مسجد قدیمی محله پیچید و گرمای هوا مثل مهری سنگین روی کوچه خاکی افتاد. من کنار پنجره نشسته بودم، دفتر مشقم باز، اما نگاهم به درخت توت ته حیاط بود، جایی که گنجشکها بیوقفه میپریدند و جیکجیک میکردند، بیخبر از تقویم، بیخبر از دنیای بزرگترها.
مادرم از آشپزخانه صدایم زد، گفت: «پاشو، آفتاب رفته، یهکم آب بپاش جلوی در، خاک بلند نشه.» من پاشیدم. بوی خاکِ خیس برخاست، همان بوی آشنای عصرهای مرداد که آدم را میبرد به دل کودکی، به ظهرهای بیعجله، به شبهایی که خواب، بیهیچ ترسی میآمد.
آن روز، روز خاصی نبود، اما حالوهوایش جوری بود که انگار زمان، همانجا نشسته بود و دلش نمیخواست جلوتر برود.
تقدیم به : Blue_86
هدایت شده از
پنجم فروردین ۱۳۶۰ بود. نسیم بهاری، لای پردههای سفیدِ گلدار میدوید و صدای کلاغها از دور با صدای رادیوی روشن توی اتاق قاتی شده بود. من، دختربچهای با موهای بافته و روبانهای قرمز، کنار حوض نشسته بودم و انگشت توی آب میچرخوندم. مادرم توی ایوان، سبزیپلو پاک میکرد و زیر لب ترانهای قدیمی زمزمه میکرد که فقط عیدها یادش میاومد.
توی دلم هنوز هیجان عیدیهای روزهای قبل بود، هنوز صدای خندهی داییها و بوی اسپند توی ذهنم میچرخید. روبهروی سفرهی هفتسین ایستادم، تخممرغهای رنگی را نگاه کردم و با خودم گفتم: «کاش هیچوقت از پنج فروردین جلوتر نریم.»
آسمان روشن بود، دلِ زمین تازه، و من فکر میکردم دنیا همین حیاط است، همین بوی بهار، همین صدای مادرم.
تقدیم به : https://eitaa.com/joinchat/3790931140C346fb3b4a2
هدایت شده از
چهارده تیر ۱۳۶۰ بود، وسط تابستونی که آفتاب بیهوا میتابید و حیاط خانه بوی آجر داغ میداد. من، دختربچهای با کفشهای سفید بنددار، از گرمای ظهر پناه برده بودم زیر سایهی درخت توت. کتاب قصهام باز بود روی زانوم، اما حواسم پیش مورچههایی بود که خط به خط از کنار پایم رد میشدند، منظم، خستگیناپذیر.
مادرم از پشت پنجره صدایم زد، با لیوانی شربت آبلیمو که عرق از شیشهاش میچکید. گفت: «بیا دخترم، ظهر تیر ماه دلش رحم نداره.» من شربت را گرفتم، لب زدم، و فکر کردم تیر ماه فقط گرما نیست... بوی ظهرهای کند دارد، بوی فراغت، بوی قصههای نیمهکاره و خیالهایی که در آسمان آبی، آرامآرام بزرگ میشوند.
آن روز، مثل خیلی از روزهای کودکیام، گذشت بیآنکه اتفاقی بیفتد؛ اما ردش هنوز، با طعم شربت و صدای کولر و خنکای سایه، در من مانده است.
تقدیم به : https://eitaa.com/joinchat/1129251307C6130c39a84
هدایت شده از
هفدهم دی ۱۳۵۹ بود. هوا سرد بود، از آن سرماهایی که تهاش بوی نفت میداد و بخار نفس آدم توی اتاق هم دیده میشد. من، دختربچهای با ژاکت کاموایی بنفشرنگ و جورابهای پشمی گلگلی، کنار بخاری نفتی نشسته بودم، زانوها بغل، و کتاب قصهای در دست. بخاری گاهی تق میزد و مادرم هر چند دقیقه یک بار، با ظرف کوچکی نفت اضافه میکرد و میگفت: «نزدیکش نرو، دختر.»
بیرون، حیاط یخ زده بود، و رد پای گربهای که صبح زود آمده بود لبهی پنجره، هنوز روی برف مانده بود. رادیو صدای خشدار داشت و اخبارش پر از کلماتی بود که نمیفهمیدم، اما پدر وقتی گوش میداد، ابروهاش کمی درهم میرفت.
من اما، در دنیای خودم بودم؛ با عروسکم، با قصهها، با صدای شرشر سماور و بوی نان داغی که مادرم پیچیده بود لای پارچه. آن روزِ یخزده، در دل زمستانی ناآرام، گرمای کوچکی بود که هنوز در خاطرم روشن مانده... مثل چراغی پشت پنجرهای بخار گرفته.
تقدیم به : https://eitaa.com/joinchat/3169584229C9fe326d39e
هدایت شده از
بیستوهشتم خرداد ۱۳۶۰ بود. آفتاب از همان صبح، بیملاحظه میتابید روی پشتبامها و دیوارهای سفید، و کوچهی خاکی محله آرامتر از همیشه بود. من، دختربچهای نه ساله، با پیراهن نخی آبیرنگ و موهایی که مادرم صبح با حوصله بافته بود، کنار حوض نشسته بودم و پاهایم را توی آب تکان میدادم.
مدرسه تازه تعطیل شده بود. کیفم، سبک و بیدفتر، گوشهی اتاق افتاده بود و بوی کاغذ کهنه میداد. مادرم داشت پارچهای را روی بند پهن میکرد، صدای رادیو از توی اتاق میآمد، پر از خبرهای دور و نزدیک، ولی برای من فقط صدای پسزمینهی رویاهایی بود که توی سرم میچرخید.
من به کف دستم نگاه میکردم، که قطرههای آب از انگشتانم میچکید، و به این فکر میکردم که تابستان قرار است چطور بگذرد... با بادبادکهایی که هنوز نساختهام، کتابهایی که نخواندهام، و شبهایی که قرار است خنک باشند و پر از قصه. آن روز، مثل بذر خاموشی در دل گرما کاشته شد؛ ساده، روشن، و ماندگار.
تقدیم به : @daijubo
هدایت شده از
دهم مهر ۱۳۵۹ بود. هوا حالوهوای عجیبی داشت؛ نه گرمای سرکش تابستان مانده بود، نه خنکای کامل پاییز رسیده بود. آسمان ابریِ نازکی داشت و باد، برگهای زردِ درختان را بیصدا از شاخه جدا میکرد، انگار همهچیز در حال آمادهشدن برای فصلی تازه بود.
کوچه خلوتتر از همیشه بود. صدای قدمها روی خاک نرم و خیسِ شببارانخورده گم میشد. پشت شیشهی بخارگرفتهی خانهها، زندگی ادامه داشت؛ مادرها کتریها را تازه روی سماور گذاشته بودند، و پدرها، بیصدا رادیو را روشن میکردند، منتظر خبری، اسمی، اتفاقی.
مدرسهها باز شده بودند، اما دلها هنوز درگیرِ مهر نبود؛ درگیرِ چیزی نامعلوم که روی هوا معلق بود، مثل بویی که میآید و نمیشود اسمش را گذاشت.
آن روزِ آرامِ خاکستری، در ظاهر ساده بود، ولی لایهلایه، مثل یک شعر نصفه، چیزی را در دل خودش پنهان کرده بود. انگار جهان، درست همانروز، برای لحظهای مکث کرده باشد... پیش از آنکه دوباره به راه بیفتد.
تقدیم به : @Gray_a