هدایت شده از ‹سبزینه›
یازدهم بهمن ۱۳۵۹ بود. شهر، هنوز در زمستان فرو رفته بود، اما هوا بوی چیزی تازه میداد؛ انگار نفسِ روزهای پیش از بهار را در خودش داشت. آسمان، روشنتر از روزهای قبل بود، و نور خورشید، با تردید روی پشتبامهای پوشیده از دوده و برفهای آبشده میتابید.
کوچهها شلوغ نبود، اما ساکت هم نه. صدای رادیو از چند پنجره شنیده میشد، صداهایی آشنا که میان خبرها و سرودها میچرخیدند. مردم، با قدمهایی آهسته، از کنار هم رد میشدند؛ بعضی با سلامی کوتاه، بعضی با نگاهی که بیشتر از کلمات حرف میزد.
در خانهها، مادرها داشتند چای تازه دم میکردند، دستها گرمِ کار بود و دلها پر از خاطرهی همان روزها در سال قبل. یازدهم بهمن، فقط یک تاریخ نبود؛ نفسِ خاطره بود، در لابهلای چروکِ دستان مردمی که هنوز، با همهی خستگی، امید را از چهرهشان پاک نکرده بودند.
آن روز، آرام بود، اما مثل شعلهای زیر خاکستر؛ خاموش نبود. زنده بود... مثل وعدهای که هنوز نگهداشته شده.
تقدیم به : همزاد عزیزم
هدایت شده از ‹سبزینه›
سیویکم تیر ۱۳۶۱ بود. آخرین روز تیر، و گرمای تابستان بیوقفه روی زمین افتاده بود، سنگین و بیامان. کوچهها زیر آفتاب میدرخشیدند، آسفالت داغ بود و صدای کفشهایی که بهتند راه میرفتند، با خشخش برگهای خشک و صدای دورِ رادیو قاطی میشد.
در خانهها پنکهها میچرخیدند، بیحوصله، کند. بوی خاکِ خیس از حیاطها میآمد؛ همان لحظهای که شیر آب باز میشود و زمین، با لذت مینوشد. مادرها در سایهی ایوان نشسته بودند، دست به کارِ دوختودوز یا پوستگرفتن میوه، و گوشهی چشمشان به خیابان بود.
رادیو از عملیاتها میگفت، از جنوب، از نامهایی که در حافظه میماندند. ولی زندگی، بیصدا و مصر، ادامه داشت. نان باید پخته میشد، لباس باید شسته میشد، بچهها باید عصرانه میخوردند.
سیویکم تیر، درست در مرز بین روزهای داغ و روزهای پختهی مرداد ایستاده بود. نه خبری بود، نه حادثهای بلند. فقط گرما بود، و صبوری… و روزی از آن تابستانهای ماندگار که در خاطر مردم، ساده و عمیق، حک شد.
تقدیم به : @Soli_lilili
هدایت شده از ‹سبزینه›
پانزدهم آبان ۱۳۶۰ بود. پاییز به میانه رسیده بود و برگها، بیشتاب، فرش زرد و قهوهای کوچهها شده بودند. هوا بوی باران دیشب را داشت، خنک، نمناک، با نسیمی که از لای درختهای لخت میگذشت و بوی خاک خیس را بلند میکرد.
خانهها ساکت بودند، اما نه خاموش. بخاریها روشن، چای روی سماور، و صدای آرام رادیو که از دور خبر میخواند. پدرها صبح زود رفته بودند، با کیفهای چرمی و پیراهنهای تیره، و مادرها هنوز درگیر گرمای خانه بودند؛ درگیر فکر، درگیر خیال.
کوچه پر از رد پای مدرسه بود؛ کولههای کهنه، کفشهای گلی، و بچههایی که با شیطنت برگها را لگد میکردند، بیخبر از سنگینی آبان.
پانزدهم آبان، روزی آرام بود، اما آرامشش از آن نوعی نبود که آدم را بخواباند؛ شبیه لحظهای پیش از گفتن چیزی مهم، پیش از افتادن اتفاقی که هنوز نیفتاده — سکوتی که چیزی در دلش دارد، مثل غروب زودهنگام آبان.
تقدیم به : @tiny_tondar
هدایت شده از ‹سبزینه›
یازدهم شهریور ۱۳۶۲ بود. آفتاب هنوز پررنگ بود، ولی دیگر مثل مرداد نمیسوخت. هوا بوی آخر تابستان را میداد؛ بوی حیاطِ آبپاشیشده، بوی کتابهای قدیمی بیرونآمده از ته کمد، بوی نوییِ بیکلامی که در آستانهی مهر کمکم مینشست روی دل خانهها.
در کوچه، بچهها آخرین بازیهای بیفکرشان را میکردند، انگار خوب میدانستند که روزهای بیزنگ و بیزنگ تفریح، رو به پایان است. از دور، صدای فروشندهای میآمد که دفتر و مداد رنگی میفروخت، صدایش کشدار و گرم، با لهجهای که آشنا بود.
مادرها با نگاهی محو، لباس فرمها را از چمدان بیرون میکشیدند، قد میزدند، میدوختند، و زیر لب میگفتند: «چقدر زود گذشت تابستون...»
رادیو، میان سرود و خبر، گهگاه سکوتی میکرد که خودْ صدا بود. شهریور، در آستانهی تمامشدن، دست کشیده بود بر همهچیز — آرام، بیصدا، ولی پر از حس. یازدهم شهریور، نه آغاز بود، نه پایان. فقط لحظهای میان دو فصل؛ شبیه پلکزدنی پیش از بیدار شدن.
تقدیم به : @nemidnm
هدایت شده از ‹سبزینه›
هفتم خرداد ۱۳۶۲، روزی آرام و بیادعا بود. آسمان صاف، آفتاب نشسته بود روی دیوارهای سفید و دل دیوارها از گرمای تازه خرداد گرم شده بود، نه سوزان، نه خنک؛ فقط بهاندازهی زیستن.
در حیاط خانهها، دیگهای مسی زیر نور برق میزدند، پردهها نیمهباز، و سایهی شاخههای درخت انگور، تکهتکه روی قالی افتاده بود. صدای دور گنجشکها و شرشر آب، پشتِ صدای یکنواخت رادیویی که خبر میخواند، مثل لایهای نرم بر روز پاشیده بود.
مردم در رفتوآمدی کند بودند، انگار خرداد، ساعتها را هم آرامتر میچرخاند. کسی عجله نداشت، چیزی نمیدوید، حتی باد، از کنار برگها با ملاحظه میگذشت.
هفتم خرداد، مثل قطرهای افتاد در دلِ روزهای بلند و روشن؛ بیحادثه، بیخبر، اما پر از آن حس ساده و بینامی که فقط در روزهای آرام میمانَد. روزی که شاید کسی یادش نماند، اما وقتی چشم ببندی، بویش را هنوز میشود حس کرد.
تقدیم به : https://eitaa.com/mjholat
هدایت شده از ‹سبزینه›
بیستوسوم آذر ۱۳۵۹ بود. روزی سرد و گرفته، با آسمانی که نه باران میبارید، نه آفتاب میداد؛ فقط خاکستری بود و سنگین، مثل دلی که حرفی برای گفتن دارد اما سکوت کرده.
کوچهها خلوت بودند. شاخههای خشک درختها، بیحرکت در هوا ایستاده بودند، و برگهای مانده روی زمین، خیس و چسبیده به آسفالت، بیصدا له میشدند زیر قدمها.
رادیو در خانهها روشن بود. صدای مردی با لحن آرام اما پر از واژههای ناآرام، خبر میخواند. مادرها در سکوت، چای دم میکردند، بخار قوریها بالا میرفت و روی شیشههای بخارگرفتهی پنجرهها، دستهایی کودکانه، بیهدف خط میکشیدند.
پدرها دیرتر از همیشه حرف میزدند، نگاهشان دور بود، و زمستان داشت آرامآرام خودش را در دل شهر پهن میکرد.
بیستوسوم آذر، چیزی در دلش داشت. نه فریاد، نه حادثه، فقط حس. مثل سایهای کشدار که تا شب، دنبال آدم میآید و هیچ نمیگوید، اما تمام روز را در سکوتش نگه میدارد.
تقدیم به : https://eitaa.com/asemoon12345