eitaa logo
صندوقچهٔ نامه.
223 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مپرس از چه قلم می‌زنم، حاجتی به شرح نیست. نورهای عزیزم، روزی بیش از پنج نامه پست نشه، و هر شخص روزی یه نامه می‌تونه بذاره*
مشاهده در ایتا
دانلود
این درد ها آزارم می‌دهد جانم را به لب می‌رساند من چگونه آدمی هستم اصلا شعر بگو شعر بگو شعر بگو شعر بگو پشت هم چرخ بزن چرخ بزن چرخ بزن در این تاریکی زندگانی در میان قفس تنت رقصان بچرخ پاهایت که شکست رو دو زانو که به زمین خوردی بلند بخوان شعر بخوان از آسمان و زمین بخوان از کوه و دشت و چمن بخوان بخوان تا صدای نیز دیگر در نیاید خب؟ تمام شدی؟ حالا دست بزن انقدر در آن گوشه‌ی تاریک اتاق در قفس تنت دست بزن که مانند پاها و صدایت تمام شود ... تمام شد؟ حالا به آرامی گریه کن برای از دست رفته هایت برای پا و سر و دست و صدا و قلبت حالا دلیل خوبی برای گریستن داری نه مثل قبل ! انقدر گریه کن تا چشمانت نیز تمام شود تمام شد؟ حالا هیچ کاری جز نفس کشیدن نداری ! نفس بکش تا عجلت سر آید . ستاره‌ی سیاه ...> نامه‌ای به خودم<...
غم خوردم،رنج رو بلعیدم گریه کردم،ناله کردم خیره شدم،روحم رو با اشکام بیرون کشیدم، دلم برای قشنگی هات قنج رفت و افسوس خوردم که دورم انقدر ناراحتی کشیدم و با امید و چشمای پر درد بهت نگاه کردم که بالاخره منو دیدی بالاخره صدامو شنیدی،اومدم پیشت خوشحال بودم که دیده و شنیده شدم اون چند روز قلبم از شوقت‌ داشت منفجر میشد دیدمت،بوسیدمت،بغلت کردم انقدر نگاهت کردم که یادم رفت چیا میخواستم بگم تموم شد برگشتم فکر کردم حالا دیگه آروم میشم فکر کردم بالاخره بی‌قراریام تموم میشه اما نه،هنوز همونقدر خسته و له بودم حالا چیکار کنم؟ میکوبم رو سینه مو میگم چی میخوای؟د آخه چه مرگ ته؟ خستم از خودم به کجا پناه ببرم که دیگه نباشم؟که دیگه بهونه نگیرم؟ کجاست اونجا که آرامش باشه و من نباشم؟ آخه دنبال چی هستی که پیداش نمیکنی؟ در به در پی چی میگردی بگو؛بگو تا بهت بدم بگو تا کمکت کنم برسی داری دقم میدی عزیزم داری ذره ذره روحم رو تیکه تیکه میکنی.. میرم و تنهات میزارم تا از رنج های بی پایان و بی دلیلت بمیری و وقتی برگشتم با اشک های آسمون خاکت میکنم... _حنا
سر من داد نزننننن داد نزن سر من داد نزن تو حق نداری منو مقصر بدونی وقتی که من داشتم با دنیا میجنگیدم و تو از ترس آسیب دیدن پشتم قایم شده بودیی تو هیچ حقی نداری حرف نزنن دهنتو ببند سر من داد نزن منم بلدم صدامو ببرم بالا خسته شدم از دستت خفه شوووو! پس من چیییی هان؟ مگه من دل نداشتم؟ مگه من آدم نبودم؟ مگه من احساس نداشتم؟ پس من چیییی هانننن؟ دل من دل نبود؟ چشم من چشم نبود که انقدر بارید و کتفشونم نبود؟ پس من چی هااا؟ خستم دیگه، دیگه بسمههه دیگه توان تو یکی رو ندارم با همه دنیا بجنگم و کثیف ترین و سیاه ترین چیزا رو تحمل کنم و محکم وایسم؟ بابا یکم انصافم چیز بدی نیست سر من داد نزن هی اسمشون رو تک تک نگو هی کاراشونو یادم نیار انقدر بهم یادآوری نکن که نباید اهمیت بدمممم آقا اصلا من دلم میخواد اهمیت بدمممم به کسی چه ؟ غرورم میشکنه؟ مگه هنوزم همچین چیزی در من هست؟ من دلم میخواد برم پیش اون آدم و بگم آقا توروخدا اون کارو بکن ببین من دارم ذره ذره میمیرم ببین دارم تموم میشم مگه نمیگی دوسم داری خب اونکارو بکن من پاهام شکسته پاهای منو شکستید من دیگه نمیتونم برگردم منو بزار رو ویلچر برگردون من دارم بدون تو روانی میشم چقدر خودمو براش توضیح دادم چقدر خودمو یادش دادم که الان ... که الان چند روز نبودنش اینجوری روانیم کنه تقصیر خودمه ولی اینبار نمیشه، دست گذاشت رو نقطه ضعفم حالم داره ازش بهم میخوره چون حالمو از خودم بهم میزنه ازش متنفرم چون باعث میشه از خودم متنفر بشم با تو‌ام اگه یبار دیگه سر من داد بزنی و اسمشو بیاری انقدر سرمو میکوبم به دیوار و جیغ میکشم تا جفتمون تموم شیم ! با اعصاب نداشته‌ی من بازی نکن . ستاره سیاه به ---> سیاه ترین نقطه‌ی خودش
عزیزدلم ، این روز ها تنم کمی رنجور تر و نحیف تر از همیشه است ، البته همان طور که همواره بوده ام اخیرا هم سعی می کنم قوی بمانم و از ناخوش احوالی هایم کمتر حرف بزنم تا این هم آشیانه ای های نگران کمتر در عذاب باشند ولی اخیرا این کار برایم خیلی دشوار تر شده ، درسته که از روز های اول حال بهتری دارم ولی انگار دوباره این درد ها و احوال ناگوار جور دیگری درگیرم کرده اند ، نفس کشیدن برایم سخت تر شده ، دوباره! گاهی به این فکر می کنم که کدام یک از دم یا بازدهم ها قراره آخریش باشه ، آخ که غذا خوردن هم برام دردآوره بیشتر از گذشته و نمی توانی تصور کنی چقدر می ترسم . آری سخت هراسانم از اینکه مبادا همه ی این تلاش ها و هزینه ها برای معالجه و همه این گریست هایم برای بهتر شدن بیهوده باشد و سهمگین تر از همه اینکه دوباره چشم های غم زده و ناامید هم خون هایم را ببینم ، آره فکر می کنم که بیشتر از هر چیز این موضوع مرا خجل و شرمگین می کند . می ترسم به جای بهتر شدن بدتر بشوم و هنوز نمی دانم این افکار ناخوشایند از کجا می آید و قلبم را تیکه و پاره می کند ، گاهی دلم می خواهد همه چیز زودتر تمام بشه. کم رنج تر ، آسوده تر اما این چرخ گردون ناجوانمرد تر از این حرف هاست و همیشه قرار نیست طبق خواسته ی ما عمل کند عنوز نفهمیدم این درد و هزینه های گزاف من چه حمکتی می خواهد داشته باشد ولی سخت به خدا امید بستم شاید معجزه ای ببینم یا دری به روم گشوده بشه که حالمو بهتر کند و امیدوارم هر چه سریع تر رخ بدهد نارسی تو .،؛
سلام ازدست رفته‌ام اما همچنان ادامه می‌دهم گویی چه چیز طاقت فرسا و جالبی برای رسیدن دارم اما من احساس میکنم بیشتر بجای اینکه جایزه‌ای برای رسیدن بهش داشته باشم برای ادامه دادن چیز ترسناکی دنبالم افتاده مثلا من هیچ واهمه‌ای از اینکه همین الان خودمو از پشت بوم طبقه ۳۰ام یک ساختمان بندازم ندارم یا اینکه ۳۰ تا قرص از هرچیزی تو خونه‌امون داریم بندازم بالا(اگه شانس منه همش مولتی ویتامینه و فوقش حالت تهوع بگیرم) اما میدونی چیه احساس میکنم اگه این کارا یا از این قبیل کارا(زدن رگ و فلان....) انجام بدم چیز ترسناک تری بعد بستن چشمام به سراغم میاد درد قلبم امونمو میبره و یه جاهاییم درد میکنه که هیچ کدوم از اعضای بدنم گردن نمیگیره D: من واقعا خستم میخوام برم تو قبر بخوابم و احتیاج دارم کمی از زندگی دور شم معمولا میگن خدایا از شر شیطان و... نجاتمون بده و دورمون کن اما من میگم خدایا منو از شر این زندگی خلاص‌کن شما میگید میخوایید خودتونو بکشید و وقتی کم میارید به خودتون آسیب می‌زنید حقیقتا بهتون حسودیم میشه کاش منم واقعا از اون چیزی که مجبورم میکنه زندگی میکنم نمیترسیدم و یبار فقط میتونستم به خودم آسیب بزنم مشت زدن به دیوار و جیغ زدن و کوبیدن تو آیینه ؛دیگه حتی فکرشم خسته کننده‌اس من اونقدر خستم که دیگه به خودمم حال ندارم آسیب بزنم شاید این بزرگسالیه بزرگ میشید از چیزایی‌که بچه بودید بدتون میاد دیگه بدتون نمیاد یعنی درواقع باهاش کنار میایید یاد میگیرید که نمی‌تونید یه آدم رو برای خودتون بدونید حتی یک وسیله رو چه برسه به آدم اون اسباب بازی که با هیچکی شریک نمیشدید رو میدید میره یا با دونفر دیگه شریک میشید تازه اگه خوش شانس باشید و عروسک زیاد خاطرخواه نداشته باشه یاد میگیرید رنگ هایی که وقتی بچه بودید بنظرتون حتی ذره ‌ای زیبایی نداره رو دوست داشته باشید می‌فهمید هر غذایی که مامان میپزه رو باید خورد و تشکر کرد متوجه میشید اگر خانواده بد رفتاره یا محدودیت زیاد داره باید سکوت کنید و کار خودتو کنی میفهمی هیچ بزرگتری لایق احترام نیست اما ارزش احساساتی بیشتر از بی حسی رو نداره و.... خلاصه که خستم و اونقدر فرسوده شدم که حد نداره . ارادتمند شما "ستاره.س"
از آخرین باری که پانزده سالمان بود، بیشتر از هزار روز می‌گذرد. بیشتر از یک میلیون ثانیه از آخرین باری که داستان چیزی را برایم خواندی، می‌گذرد. من اینجا را می‌شناسم. می‌دانم که چهار قدم دیگر باید دست دراز کنم و چهارچوب روغنی در را بگیرم. سالها پیش بود. قدم اول، صدای برخورد مداوم قاشق با کف ظرف. آوازی که برای خودمان ساخته بودی. "من قهرمان بودم، اما این تو بودی که تمام افتخاراتم رو مال خودت می‌کردی. حالا من می‌خوام شرور داستان تو باشم." قدم دوم، رایحه کم‌رنگ وانیل و شکلات در هوا پیچ‌ می‌خورد. قدم سوم، گفته بودی همیشه که به اینجا می‌رسم، باید به چپ نگاه کنم. گفته بودی باید به پنجره ها سلام داد. "من یه الهه بودم، تو قبلاً منو می‌پرستیدی." من یاد گرفته بودم، بودن تو را با گرمای آفتاب بیاد بیاورم. گرمای آفتابی که تو با هر سلامی که به پنجره ها می‌دادی، به خانه دعوت می‌کردی. قدم آخر، قدم چهارم، چهارچوب در آشپزخانه بود. دست روی رد روغنی دست های تو می‌گذارم و وارد می‌شوم. همیشه به اینجا که می‌رسید، صدای تند قدم های تو با برخورد فرفری نرم موهایت به صورتم تمام می‌شد. دستانت احتمالا همیشه کثیف بود. آوازت را نیمه، رها می‌کردی و بخاطر حواس پرتی‌ات عذرخواهی می‌کردی. خاکستر مرده پاشیده‌اند اینجا عزیزم! دست لیز و کثیفی نیست که راه را نشانم دهد. هنوز هم پس از سالها، به گوشه های تیز کابینت ها می‌خورم و این بار، دردش کمتر است. سرمای دلگیری دارد کاشی‌ها را می‌گریاند. پنجره‌ای باز نیست. تو نیستی. خاکستر مرده پاشیده‌اند اینجا قهرمان من! بوی کهنگی خاطراتت روی ظرف هایی که دوستشان داشتی نشسته و من از لب‌هایم خجالت می‌کشم. از نداشتن نم شیرین لب‌هایت روی لب‌هایم. از نداشتن رد کثیفی دست‌هایت روی لباس‌هایم. من سالهاست که از نداشتن تو در این خانه خجالت می‌کشم. -آبان-
گاه می اندیشم برای گریه کردن چه غمی نیاز است عزیز من ؛ چه غم بزرگی آدمی را وادار به گریه میکند؟ و بعد میتوانم برای کمی اهمیت دریافت نکردن از سمت تو گریه کنم ... با خود می اندیشم چه دردی می‌تواند بغض را مهمان ناخوانده‌ی گلویم کند مانند یک خروس بی محل تیزی را در گلویم بفشارد و ناگهان تو می‌گویی میخواهم بروم ... با خود می اندیشم چه چیز تلخی می‌تواند مرا /آدمی را روی دو زانو بر زمین بی‌اندازد و ناگهان تو را که با دیگران خوش برخوردی میکنی و دل از آنان میبری میبینم .... و مشکل اصلی من نه زیبایی تو و نه محبت و خوبی بسیار تو است و نه حسادت بسیار زیاد من مشکل من خودم هستم عزیز دلم که نمی دانم چه کنم که شاید کمتر احساس کنم گاه به رها کردنت می اندیشم اما میدانی رها کردنت مانند دراز کشیدن روی دشتی از کاکتوس است و ادامه زندگی بی تو غلط/غلت زدن روی آن است . اصلا این چه دنیای بی مصرفیست که نمی‌توانم با تو جایی دور از این آدم ها زندگی کنم . از دست دادنت چه سخت است و ماندن درکنارت آن هم زمانی که می‌دانم و میبینم انقدر تورا آزار میدهم و اذیت کرده‌ام چه سخت تر است . این را می‌خوانی، نخواندی هم فدای سرت اما اگر خواندی از دستم دلخور نشو و خواهش مندم که بیشتر از پیش خودت را آزار و مرا شرمنده قلبت و قلبم نکن . ارادتمند غمگین تو " ستاره سیاه"
پنجره ی اتاق بهم شب ها چشمک میزند، درخواست کمک دارم . حوالیه یک تا چهار شب ها، دگر در این چهار دیوار که بهش میگویند اتاق اکسیژنی وجود ندارد بلکه من یقین دارم درحال فرو بردن غم در ریه هایم هستم . باز هم من تک و تنها مانده در این اتاق، تک و تنها به پشت خود می‌نگرم که هیچکس اون جا وجود ندارد‌ اما جلوی خود را که می‌نگرم هزاران فرد عجیب پشت همدیگر مشاهده میکنم، گویا از این موجودهای عجیب که بهش میگوند انسان تنفر دارم، از خود هم تنفر دارم و از این اتاق و پنجره ی چشمک زنان، که نمیدانم مانند همیشه آسمان تاریکِ زیبای شب را بنگرم و یا ارتفاع زیاد پایین را؟. غریبه ی تو آبی .
شناسنامه‌ام را گم کردم. از سهل‌انگاریی‌‌هایم بیزارم. مامان دلداری‌ام میدهد.مامان میگوید: «آدم ها هر روز کلی چیز گم میکنند،مشکلی نیست. اصلا این چیزها برای گم کردنند.» شاید اگر یک سال پیش این اتفاق می‌افتاد مثل یک فاجعه با آن برخورد میکردم اما حالا نه. ببین،جنگ شده مردم شناسنامه که پیش‌کش خانه‌هایشان را از دست داده‌اند. دیگر چه اهمیتی دارد چند تا قل‌هو‌الله بخوانم تا پیدا شود؟مردم بچه‌هایشان را گم می‌کنند و بعد هم اعلامیه‌ی گم شدنش را روی دیوار دکه‌ی پارک میزنند. مردم خودشان را گم می‌کنند و ماه‌ها افسرده گوشه‌ی اتاق می‌نشینند. پیرمرد‌هایی که آدرسشان را فراموش میکنند ، خانه را گم می‌کنند و دیگر هیچ وقت برنمیگردند.مردم چیز هایی را گم می‌کنند که برایشان المثنیی نیست.یادگاری‌هایی را گم می‌کنند که دیگر هیچ وقت، هیچ‌جا پیدا نمیکنند. حالا که فکر میکنم چقدر خوشانسم که فقط شناسنامه‌ام را گم کردم. یحیی.
درود بر سیب‌های سبز و نامه‌نویسان گران‌قدر و خوش‌کلامِ صندوقچه نامه، از تمامی شما عزیزان مچکرم که هنوز اینجا رو با حضورتون نورانی و زنده نگه‌داشتید. توی روبیکا و ایتا چندی چنل دیدم که نامه‌های اینجا رو به غارت برده بودن، از شما خواهشمندم، لطفاِ لطفا نامه‌های اینجا رو کپی نکنید. این‌ها فقط دستی کلمه نیستن، درد، رنج، عشق، دلتنگی و یا تکه‌های از روز عزیزی هستن که افتخار به اشتراک گذاشتنش رو دادند؛ به غارت بردن اون‌ها و استفاده در راه بیش کردنِ ممبرها، کار پسندیده و درستی نیست. مچکرم از ادب‌و فرهنگِ شما ⭐️
چشمانش همیشه رو به بالا بود.همواره خیره به آسمان.. نمی‌دانستم چه چیزا را گم کرده است. اما فهمیده بودم دارد در پی خود می‌گردد. میگفت آسمان صادق است،در تمام حالات زیباست،گویی جداست از این دنیا و آدمیانش‌.. ببین چه شفاف است،میتوانی خود را در آن ببینی. برق چشمانش را می‌دیدم و می‌اندیشیدم که اشکِ صرف است یا از شدت علاقه اش به آسمان؟اگر برای عشق بود چرا هنگام چرخاندن چشمانش در بین انسان ها آنرا نمیافتم،باور کنم که هیچ کس را دوست نداشت؟فقط به آسمان عشق می‌ورزید؟ نه..بیا بپذیریم که برای نوری بود که در چشمانش منعکس میشد و تبدیل میشد به اشک.. گفتم عزیزم خسته نشدی از دیدن پیاپی و تکراری نشد برایت؟اما خود می‌دانستم آسمان به اون جرئت و شوق ادامه دادن میداد.حد و مرز نداشت و همین باعث شده بود آرزو و خواسته هایش حصر نداشته باشد.قدم های بلند برمی‌داشت،دست را برای دور ترین ها دراز میکرد.ذهن و روحش در آسمان بود و جسمش در زمین.اما ناگهان دست کشید از آرزو ها،خواسته ها،قدم ها..از آسمان.. حالا دیگر برق اشک را نخواهی دید.. احتمالا فهمیده بود بی انتهایی و عمق اینجا جواب نمی‌دهد پس گم شد در اعماق خودش.. حالا تو بگو،مشکل از او بود یا آسمان؟ _حنا
کلمات را مزه‌مزه می‌کنم. چشم می‌بندم و لب باز می‌کنم. این‌بار می‌خواهم کلام شوم و کور؛ به اندازه‌ی کفایت دیده‌ام، حال می‌خواهم صدا شوم و دمیده شوم در این اتمسفر غبارآلودِ زمینی. در این جهانِ بی‌انتها، در کدامین ستاره، در کدامین راهِ شیری، مردمانی زندگی می‌کنند که انقدر چنین خوب می‌میرند؟ یا زمین به این مردن‌های بی‌درمانِ پیاپی خو کرده است؟ ظلم، هزار نام دارد و یک چهره. روزی، دستی است که پشتِ درهای بسته‌ی خانه بالا می‌رود و زنی را وادار می‌کند برای ابتدایی‌ترین حقِ خود، زانو بزند، زنی که در بند تن محسور می‌شود. روزی، سکوتی است که بر گلوی کودکی می‌نشیند؛ کودکی که سال‌ها بعد نیز، از سایه‌ی دست‌هایی که نباید به او می‌رسیدند، می‌هراسد. روزی، قانونی است که نیمی از آسمان را از نیمی دیگر دریغ می‌کند. روزی، دری را به روی دخترکی می‌بندد، تنها چون دختر است، تنها چون تهدیدی برای آبروست. روزی، آوار می‌شود و کودکی را از میان اسباب‌بازی‌هایش بیرون می‌کشد. روزی، مادری را تا پایانِ عمر، چشم‌انتظارِ پسری می‌گذارد که دیگر بازنمی‌گردد. و روزی، نامش جنگ است؛ همان واژه‌ای که همیشه پیش از آن‌که مرزها را ویران کند، انسان را ویران کرده است. روزی، دخترکی از خانه بیرون می‌دود، و از تاریکی قلب‌ها به تاریکیِ جنگل پناه می‌برد. من آن دخترکم. دختری که از خانه پا تند می‌کند و با اشک، به آغوشِ تاریکی پناه می‌برد؛ زیرا تاریکی، گاهی از خانه روشن‌تر است. زیرا که فهمیده‌ام تاریکیِ این جاده از روشنیِ مصنوعی این خانه، تابان‌تر است. من آن دخترکم. به تنه‌ی درختان می‌خورم، اشک می‌ریزم و می‌دوم. مینا می‌گفت پدرش آن‌قدر رنجِ دخترکانِ قوچان را خواند که بارِ اندوهِ جهان بر دوشش نشست و دیگر نتوانست حتی آبِ برنج را بیهوده دور بریزد. اما نه ظلم شرمنده شد و نه ظالم؛ باز این مردم بودند که بارِ اندوهِ قصه‌هایی را به دوش کشیدند که هرگز ننوشته بودند. من آن دخترکم. به سوی نیستی پا تند می‌کنم. شاید در میانه‌ی راه بخندم، شاید باد، موهایم را به بازی بگیرد؛ به جای تمامِ دخترکانِ افغانستان، ایران و هر گوشه‌ی این جهان که در بندِ پدر، برادر، قانون، آبرو و تعصبند. به جای هر کودکی که کودکی‌اش را دزدیدند. هم ظلم را دیده‌ام و هم ظالم را، ظلم هزار نام دارد، اما همیشه یک چهره؛ چهره‌ای که تنها نقابش را عوض می‌کند. و هربار، قربانی، چهره‌ای تازه داشته است. خورشید را کشته‌اند؟ ظهرها سردند. ظهرها تاریکند. ظهرها بوی مرگ می‌دهند. خورشید را کشته‌اند، نور را کشته‌اند. در کدامین نقطه‌ی این جهانِ بی‌کران، مردمان چنین خوب می‌میرند؟ در کدامین نقطه‌ی این جهان و این راه شیری، مرگ تا این اندازه عادی شده است؟ کلماتم تمام شدند، کلماتم را بلعیدم، کلماتم بغض شده و در گلو لغزیدند؛ ز تو تمنای خواندن چشمانم را دارم. خوب می‌دانم این زبان را، از بَری. دوست‌دارت، رویا.