eitaa logo
صندوقچهٔ نامه.
210 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مپرس از چه قلم می‌زنم، حاجتی به شرح نیست. نورهای عزیزم، روزی بیش از پنج نامه پست نشه، و هر شخص روزی یه نامه می‌تونه بذاره*
مشاهده در ایتا
دانلود
از آخرین باری که پانزده سالمان بود، بیشتر از هزار روز می‌گذرد. بیشتر از یک میلیون ثانیه از آخرین باری که داستان چیزی را برایم خواندی، می‌گذرد. من اینجا را می‌شناسم. می‌دانم که چهار قدم دیگر باید دست دراز کنم و چهارچوب روغنی در را بگیرم. سالها پیش بود. قدم اول، صدای برخورد مداوم قاشق با کف ظرف. آوازی که برای خودمان ساخته بودی. "من قهرمان بودم، اما این تو بودی که تمام افتخاراتم رو مال خودت می‌کردی. حالا من می‌خوام شرور داستان تو باشم." قدم دوم، رایحه کم‌رنگ وانیل و شکلات در هوا پیچ‌ می‌خورد. قدم سوم، گفته بودی همیشه که به اینجا می‌رسم، باید به چپ نگاه کنم. گفته بودی باید به پنجره ها سلام داد. "من یه الهه بودم، تو قبلاً منو می‌پرستیدی." من یاد گرفته بودم، بودن تو را با گرمای آفتاب بیاد بیاورم. گرمای آفتابی که تو با هر سلامی که به پنجره ها می‌دادی، به خانه دعوت می‌کردی. قدم آخر، قدم چهارم، چهارچوب در آشپزخانه بود. دست روی رد روغنی دست های تو می‌گذارم و وارد می‌شوم. همیشه به اینجا که می‌رسید، صدای تند قدم های تو با برخورد فرفری نرم موهایت به صورتم تمام می‌شد. دستانت احتمالا همیشه کثیف بود. آوازت را نیمه، رها می‌کردی و بخاطر حواس پرتی‌ات عذرخواهی می‌کردی. خاکستر مرده پاشیده‌اند اینجا عزیزم! دست لیز و کثیفی نیست که راه را نشانم دهد. هنوز هم پس از سالها، به گوشه های تیز کابینت ها می‌خورم و این بار، دردش کمتر است. سرمای دلگیری دارد کاشی‌ها را می‌گریاند. پنجره‌ای باز نیست. تو نیستی. خاکستر مرده پاشیده‌اند اینجا قهرمان من! بوی کهنگی خاطراتت روی ظرف هایی که دوستشان داشتی نشسته و من از لب‌هایم خجالت می‌کشم. از نداشتن نم شیرین لب‌هایت روی لب‌هایم. از نداشتن رد کثیفی دست‌هایت روی لباس‌هایم. من سالهاست که از نداشتن تو در این خانه خجالت می‌کشم. -آبان-
گاه می اندیشم برای گریه کردن چه غمی نیاز است عزیز من ؛ چه غم بزرگی آدمی را وادار به گریه میکند؟ و بعد میتوانم برای کمی اهمیت دریافت نکردن از سمت تو گریه کنم ... با خود می اندیشم چه دردی می‌تواند بغض را مهمان ناخوانده‌ی گلویم کند مانند یک خروس بی محل تیزی را در گلویم بفشارد و ناگهان تو می‌گویی میخواهم بروم ... با خود می اندیشم چه چیز تلخی می‌تواند مرا /آدمی را روی دو زانو بر زمین بی‌اندازد و ناگهان تو را که با دیگران خوش برخوردی میکنی و دل از آنان میبری میبینم .... و مشکل اصلی من نه زیبایی تو و نه محبت و خوبی بسیار تو است و نه حسادت بسیار زیاد من مشکل من خودم هستم عزیز دلم که نمی دانم چه کنم که شاید کمتر احساس کنم گاه به رها کردنت می اندیشم اما میدانی رها کردنت مانند دراز کشیدن روی دشتی از کاکتوس است و ادامه زندگی بی تو غلط/غلت زدن روی آن است . اصلا این چه دنیای بی مصرفیست که نمی‌توانم با تو جایی دور از این آدم ها زندگی کنم . از دست دادنت چه سخت است و ماندن درکنارت آن هم زمانی که می‌دانم و میبینم انقدر تورا آزار میدهم و اذیت کرده‌ام چه سخت تر است . این را می‌خوانی، نخواندی هم فدای سرت اما اگر خواندی از دستم دلخور نشو و خواهش مندم که بیشتر از پیش خودت را آزار و مرا شرمنده قلبت و قلبم نکن . ارادتمند غمگین تو " ستاره سیاه"
پنجره ی اتاق بهم شب ها چشمک میزند، درخواست کمک دارم . حوالیه یک تا چهار شب ها، دگر در این چهار دیوار که بهش میگویند اتاق اکسیژنی وجود ندارد بلکه من یقین دارم درحال فرو بردن غم در ریه هایم هستم . باز هم من تک و تنها مانده در این اتاق، تک و تنها به پشت خود می‌نگرم که هیچکس اون جا وجود ندارد‌ اما جلوی خود را که می‌نگرم هزاران فرد عجیب پشت همدیگر مشاهده میکنم، گویا از این موجودهای عجیب که بهش میگوند انسان تنفر دارم، از خود هم تنفر دارم و از این اتاق و پنجره ی چشمک زنان، که نمیدانم مانند همیشه آسمان تاریکِ زیبای شب را بنگرم و یا ارتفاع زیاد پایین را؟. غریبه ی تو آبی .
شناسنامه‌ام را گم کردم. از سهل‌انگاریی‌‌هایم بیزارم. مامان دلداری‌ام میدهد.مامان میگوید: «آدم ها هر روز کلی چیز گم میکنند،مشکلی نیست. اصلا این چیزها برای گم کردنند.» شاید اگر یک سال پیش این اتفاق می‌افتاد مثل یک فاجعه با آن برخورد میکردم اما حالا نه. ببین،جنگ شده مردم شناسنامه که پیش‌کش خانه‌هایشان را از دست داده‌اند. دیگر چه اهمیتی دارد چند تا قل‌هو‌الله بخوانم تا پیدا شود؟مردم بچه‌هایشان را گم می‌کنند و بعد هم اعلامیه‌ی گم شدنش را روی دیوار دکه‌ی پارک میزنند. مردم خودشان را گم می‌کنند و ماه‌ها افسرده گوشه‌ی اتاق می‌نشینند. پیرمرد‌هایی که آدرسشان را فراموش میکنند ، خانه را گم می‌کنند و دیگر هیچ وقت برنمیگردند.مردم چیز هایی را گم می‌کنند که برایشان المثنیی نیست.یادگاری‌هایی را گم می‌کنند که دیگر هیچ وقت، هیچ‌جا پیدا نمیکنند. حالا که فکر میکنم چقدر خوشانسم که فقط شناسنامه‌ام را گم کردم. یحیی.
درود بر سیب‌های سبز و نامه‌نویسان گران‌قدر و خوش‌کلامِ صندوقچه نامه، از تمامی شما عزیزان مچکرم که هنوز اینجا رو با حضورتون نورانی و زنده نگه‌داشتید. توی روبیکا و ایتا چندی چنل دیدم که نامه‌های اینجا رو به غارت برده بودن، از شما خواهشمندم، لطفاِ لطفا نامه‌های اینجا رو کپی نکنید. این‌ها فقط دستی کلمه نیستن، درد، رنج، عشق، دلتنگی و یا تکه‌های از روز عزیزی هستن که افتخار به اشتراک گذاشتنش رو دادند؛ به غارت بردن اون‌ها و استفاده در راه بیش کردنِ ممبرها، کار پسندیده و درستی نیست. مچکرم از ادب‌و فرهنگِ شما ⭐️
چشمانش همیشه رو به بالا بود.همواره خیره به آسمان.. نمی‌دانستم چه چیزا را گم کرده است. اما فهمیده بودم دارد در پی خود می‌گردد. میگفت آسمان صادق است،در تمام حالات زیباست،گویی جداست از این دنیا و آدمیانش‌.. ببین چه شفاف است،میتوانی خود را در آن ببینی. برق چشمانش را می‌دیدم و می‌اندیشیدم که اشکِ صرف است یا از شدت علاقه اش به آسمان؟اگر برای عشق بود چرا هنگام چرخاندن چشمانش در بین انسان ها آنرا نمیافتم،باور کنم که هیچ کس را دوست نداشت؟فقط به آسمان عشق می‌ورزید؟ نه..بیا بپذیریم که برای نوری بود که در چشمانش منعکس میشد و تبدیل میشد به اشک.. گفتم عزیزم خسته نشدی از دیدن پیاپی و تکراری نشد برایت؟اما خود می‌دانستم آسمان به اون جرئت و شوق ادامه دادن میداد.حد و مرز نداشت و همین باعث شده بود آرزو و خواسته هایش حصر نداشته باشد.قدم های بلند برمی‌داشت،دست را برای دور ترین ها دراز میکرد.ذهن و روحش در آسمان بود و جسمش در زمین.اما ناگهان دست کشید از آرزو ها،خواسته ها،قدم ها..از آسمان.. حالا دیگر برق اشک را نخواهی دید.. احتمالا فهمیده بود بی انتهایی و عمق اینجا جواب نمی‌دهد پس گم شد در اعماق خودش.. حالا تو بگو،مشکل از او بود یا آسمان؟ _حنا
کلمات را مزه‌مزه می‌کنم. چشم می‌بندم و لب باز می‌کنم. این‌بار می‌خواهم کلام شوم و کور؛ به اندازه‌ی کفایت دیده‌ام، حال می‌خواهم صدا شوم و دمیده شوم در این اتمسفر غبارآلودِ زمینی. در این جهانِ بی‌انتها، در کدامین ستاره، در کدامین راهِ شیری، مردمانی زندگی می‌کنند که انقدر چنین خوب می‌میرند؟ یا زمین به این مردن‌های بی‌درمانِ پیاپی خو کرده است؟ ظلم، هزار نام دارد و یک چهره. روزی، دستی است که پشتِ درهای بسته‌ی خانه بالا می‌رود و زنی را وادار می‌کند برای ابتدایی‌ترین حقِ خود، زانو بزند، زنی که در بند تن محسور می‌شود. روزی، سکوتی است که بر گلوی کودکی می‌نشیند؛ کودکی که سال‌ها بعد نیز، از سایه‌ی دست‌هایی که نباید به او می‌رسیدند، می‌هراسد. روزی، قانونی است که نیمی از آسمان را از نیمی دیگر دریغ می‌کند. روزی، دری را به روی دخترکی می‌بندد، تنها چون دختر است، تنها چون تهدیدی برای آبروست. روزی، آوار می‌شود و کودکی را از میان اسباب‌بازی‌هایش بیرون می‌کشد. روزی، مادری را تا پایانِ عمر، چشم‌انتظارِ پسری می‌گذارد که دیگر بازنمی‌گردد. و روزی، نامش جنگ است؛ همان واژه‌ای که همیشه پیش از آن‌که مرزها را ویران کند، انسان را ویران کرده است. روزی، دخترکی از خانه بیرون می‌دود، و از تاریکی قلب‌ها به تاریکیِ جنگل پناه می‌برد. من آن دخترکم. دختری که از خانه پا تند می‌کند و با اشک، به آغوشِ تاریکی پناه می‌برد؛ زیرا تاریکی، گاهی از خانه روشن‌تر است. زیرا که فهمیده‌ام تاریکیِ این جاده از روشنیِ مصنوعی این خانه، تابان‌تر است. من آن دخترکم. به تنه‌ی درختان می‌خورم، اشک می‌ریزم و می‌دوم. مینا می‌گفت پدرش آن‌قدر رنجِ دخترکانِ قوچان را خواند که بارِ اندوهِ جهان بر دوشش نشست و دیگر نتوانست حتی آبِ برنج را بیهوده دور بریزد. اما نه ظلم شرمنده شد و نه ظالم؛ باز این مردم بودند که بارِ اندوهِ قصه‌هایی را به دوش کشیدند که هرگز ننوشته بودند. من آن دخترکم. به سوی نیستی پا تند می‌کنم. شاید در میانه‌ی راه بخندم، شاید باد، موهایم را به بازی بگیرد؛ به جای تمامِ دخترکانِ افغانستان، ایران و هر گوشه‌ی این جهان که در بندِ پدر، برادر، قانون، آبرو و تعصبند. به جای هر کودکی که کودکی‌اش را دزدیدند. هم ظلم را دیده‌ام و هم ظالم را، ظلم هزار نام دارد، اما همیشه یک چهره؛ چهره‌ای که تنها نقابش را عوض می‌کند. و هربار، قربانی، چهره‌ای تازه داشته است. خورشید را کشته‌اند؟ ظهرها سردند. ظهرها تاریکند. ظهرها بوی مرگ می‌دهند. خورشید را کشته‌اند، نور را کشته‌اند. در کدامین نقطه‌ی این جهانِ بی‌کران، مردمان چنین خوب می‌میرند؟ در کدامین نقطه‌ی این جهان و این راه شیری، مرگ تا این اندازه عادی شده است؟ کلماتم تمام شدند، کلماتم را بلعیدم، کلماتم بغض شده و در گلو لغزیدند؛ ز تو تمنای خواندن چشمانم را دارم. خوب می‌دانم این زبان را، از بَری. دوست‌دارت، رویا.
بخش اغاز؛در دیاری دور: به من می‌گویند دیده نمیشوم! سلام بر دنیایی که دنیایم را گرفت؛ احوال دنیا چطور است؟ دنیا ،پشت چشم هایم خنجر می‌کشند، آنقدر برایت گریه کردم که گویی دنیایِ خشک قبل از آفرینش بوده ای و اقیانوست را آفریدم ، دنیا نگاهم کن ؛ از برای تو دریا شده‌ام دنیا نگاهم کن، صدایم در نمی‌آید که صدایت بزنم ، اما تو مرا میبینی مگر نه؟ نگاهم میکنی؟ هیچ کس مرا نمیبیند،به من می‌گویند دیده نمیشوم،گاهی از وجود داشتن خسته می‌شوم و حتی وجود ندارم، دنیا.. تو به اندازه تمام زشتی های دنیایم زیبایی! دنیا.. بال و پرم سوخته و لبه‌ی صخره زندگی زانو زده‌ام. زیر بال و پرم را میگیری دنیا؟ دنیا..می‌گویند به درد نخور و هلاک شده ام،تماماً خسته و رنجور و درمانده! دنیا،دیگرچیزی برای هدیه دادن به تو ندارم که ثانیه ای نگاهم کنی، عشق،احساس،روح ،تن،تمام خودم را برایت به حراج گذاشته ام،به تمام خود آتش زده ام که مرا نگاه کنی، الان که چیزی برایم نمانده است به جز جانم ، جانم به فدایت دنیا،نگاهم کن! ارادتمندِ دنیا؛ مِه‌دود[مخلوطی از دود و مه طبیعی که در برخی از مواقع با آلاینده‌‌های دیگر ترکیب و باعث تشدید اثرات مضر آن‌ها می‌شود]
خواب دیدم ؛ خواب دیدم در آغوشت گرفتم خواب دیدم با تو سخن گفتم خواب دیدم اما چه خوابی بود کاش همیشه خواب بودم و خوابت را می‌دیدم سخن عشق و دلتنگی گفتن از جان می آید اما خوانندگان ،من دیگر جانی ندارم نه عشقی ، نه ذوقی و دلتنگی جان آن بود که رفت ؛ نرفت ها ، هست اما دیگر آن نیست ، میخواهم که آن باشد اما نیست میدانی، آن زمانی آن بود؛ که من آنش دادم و زمانی که خودش را بگرفت آنم رفت و من ماندم با بی سخنی جان داشتم اما برای گفتن عشق و دلتنگی اکنون اما نه جانیست و نه توانی من ماندم و یک دنیا بی قراری شاید باید میرفتم تا بجویم این را کشتمش اما هنوز گرفتار وجودش هستم انکار کن عشق را که همه دنیا از دستش نالان است چه مُهمَلات و مُبهَماتی به هم میبافم قصه گو بودم ولی جمله هایم ناقص شده موضوع هایم بهم ریخته این نوشته ی بی مفهوم من است اما اندکی از ذهن آشفته ام را هم روایت نمی‌کند اگر خواندی و می‌خوانی پس بگذار بگویم که بسیار شکستم من میان این در و دیوار احساسِ به تو بسیار شکستم گاهی به مشرق می‌روی، گاهی به مغرب می‌روی برو توفیری به ما ندارد ولی این دل عاشقت را به کجاها می بری؟ دیدی چه زخم هایی به تنش خورده؟ نیمه جان گوشه ی قفس سینه ام ایستاده نگاهت می‌کند که شاید یکبار برگشتی و دیدی که چه عاشقت مظلومانه ایستاده ایستاده که نگویی نماند ، نگویی که دیدی که نیرنگ بود آن همه دم از عشق زدن مهمل بود همه اش توهم و خیال بچه گانه است ساکت شو ! به احساسات من توهین نکن عشق من عشق بود و درد من از عشق تو درد من تو بودیو و همه عشق من ز تو شعر گفتم ز نگاهت چه کردی جز انکار این تو بودی که ساختی از منه عاشق یک افکار افکاری پوچ و ذهنی بهم ریخته این من نبودم که تو کردی اینم من عاشق و خندان رو تو کردی غمگینم اصلا شعر گفتن چه فایده ای دارد؟ یا که جمع بستن و سوم شخص حرف زدن چه توفیر دارد؟ اوکه می‌بایست بداند اکنون نیست هست اما آن، آن منه قبلی نیست ! درد من درد یک شب نیست کاش بود اما نیست درد من درد هزار و یک شب است شهرزاد قصه می‌گوید و من زنده ام خب حالا با حجم بهم ریختگی افکارم رو به رو شدید؟ خیلی سخته نه؟ ببخشید که هر جمله ی بعدی با جمله قبلی فرق داره فقط واقعا همینی هست که بود ! ارادتمند ناشناس
گمان بردم که اگر همه‌چیز دوباره فرو بریزد، من نیز فرو بپاشم و زانوی غم را به رسم عادت در آغوش بگیرم. اما نمی‌دانم چه شد؛ رها کرده‌ام هر آنچه بود و نبود. اگر دیگر «ما»یی نباشد، چه چیزی را از دست خواهم داد؟ بی‌شک رنجِ آن برای تو خواهد بود؛ چرا که من تنها محبتی سطحی، گذرا و ناپایدار داشتم، اما تو علاقه‌ای عمیق و صادقانه و توجه به ریزترین حالت‌هایت دریافت می‌کردی. زندگی پر است از این محبت‌ها؛ می‌آیند و می‌روند… اما تردیدی نیست که محبت‌های عمیق، کمیاب‌اند. و من می‌دانم تو دیگر به سختی آن را خواهی یافت. حال، این منم که باید فرو بریزم و به غم پناه ببرم یا تو؟ ذهنِ مشوشم از هجوم فکرها ترکیده است، اما هر بار که دقیق می‌شوم، هیچ می‌یابم و به بن بست برخورد میکنم.. نمی‌دانم چه شد که این‌گونه تغییر کردم؛ قدم به قدم از آدم‌ها دور شدم، و آنگاه که به خود آمدم، دیدم آن‌قدر فاصله گرفته‌ام که می‌توانم از دور نگاهشان کنم؛کم‌عمق اند و دوست‌نداشتنی. اهمیتی ندادند که چند قدم دور شده‌ام، پس باقی مسیر را دویدم. شکی ندارم تحمل خستگیِ دویدن آسان‌تر است از دردِ درک نشدن. اکنون که می‌توانم واضح ببینم، و چشمانِ ذهنم گشوده شده، با کمال میل رهایتان می‌کنم. تنهایی را به تن می‌کنم و با تمام وجود، خستگی‌اش را در آغوش می‌گیرم؛ اما دیگر اجازه نمی‌دهم انسان‌های سطحی و و متظاهر خسته‌ام کنند. بهترین تصمیم را گرفته ام، پناه می‌برم به بی‌اهمیتی و رهاشدگی. باشد که دلتنگِ مردگانِ در خود دفن شده شوید. _حنا
I hate myself. I hate my body, my skin color, the pimples on my skin, and how out of proportion my arms and legs feel. I hate the hair on my body, my thick hair, my height, my facial hair, my acne scars, my toenails, my eyes, their color, and my eyebrows. I hate my teeth too; I have spent so much money on them, and still they don't look healthy or beautiful. No matter how much I spend, it never feels like enough. I hate my poor memory, my crooked nose with its hump, and how easily I forget things. I hate this constant feeling of inadequacy. I hate that I'm not beautiful, that I don't know enough, that I have nothing. Why was I even born if I am nothing? I wish I had at least one good thing about me—a beautiful face, a perfect body, a pleasant voice, or some real skills and knowledge—but I feel like I have none of it. I hate myself, and I wish God would erase me from the face of the earth. This is my last letter.
Anonymous
صندوقچهٔ نامه.
I hate myself. I hate my body, my skin color, the pimples on my skin, and how out of proportion my a
گفتی کاش خدا تو را از روی زمین محو کند. تو اصلا داستان کوزه‌ی ترک‌خورده را شنیده‌ای؟ همان کوزه‌ای که به خاطر ترک‌دار بودنش مداوم غمگین بود ولی بعدها فهمید،همان چیزی که اسمش را نقص گذاشته گل‌های اطرافش را سیراب کرده. کمی چشم‌هایت را از این ترک بردار شاید گل‌ها را دیدی.از کافی بودن میگویی؟چه کسی تعیین می‌کرد کافی چقدر بود؟ نامادری سفید برفیِ درونت را بکش، کمتر از آینه‌ها بپرس چه کسی زیبا تر است، آینه‌ها را بشکن.[و ترجیحا اینستاگرامت را پاک کن] گفتی هیچ چیز نداری.خب اکثر آدم‌ها از نداشتن شروع میکنند نه از داشتن،میدانی چند نفر در نقطه‌ی پایان آرزو دارند مثل تو شروع کننده باشند؟ فکر میکنم ما بیشتر از اینکه از خودمان متنفر باشیم، خودمان را گم کرده‌ایم، ما خودمان را گم کرده‌ایم که آخرین نامه را می‌نویسیم.عزیز ناشناس تو اول از همه برای خودت ناشناخته‌ای بعد برای ما.خودت را پیدا کن، در نامه‌ی بعدی‌ات بگو همه‌چیز بهتر شده، بگو رسالتت را پیدا کرده‌ای. بگو فهمیده‌ای تعریف درسته نقص و کافی چیست. بگو حالا بهتر میدانی چرا به این دنیا آمده‌ای. یحیی.