از آخرین باری که پانزده سالمان بود، بیشتر از هزار روز میگذرد. بیشتر از یک میلیون ثانیه از آخرین باری که داستان چیزی را برایم خواندی، میگذرد.
من اینجا را میشناسم. میدانم که چهار قدم دیگر باید دست دراز کنم و چهارچوب روغنی در را بگیرم.
سالها پیش بود.
قدم اول، صدای برخورد مداوم قاشق با کف ظرف.
آوازی که برای خودمان ساخته بودی.
"من قهرمان بودم، اما این تو بودی که تمام افتخاراتم رو مال خودت میکردی.
حالا من میخوام شرور داستان تو باشم."
قدم دوم، رایحه کمرنگ وانیل و شکلات در هوا پیچ میخورد.
قدم سوم، گفته بودی همیشه که به اینجا میرسم، باید به چپ نگاه کنم. گفته بودی باید به پنجره ها سلام داد.
"من یه الهه بودم، تو قبلاً منو میپرستیدی."
من یاد گرفته بودم، بودن تو را با گرمای آفتاب بیاد بیاورم. گرمای آفتابی که تو با هر سلامی که به پنجره ها میدادی، به خانه دعوت میکردی.
قدم آخر، قدم چهارم، چهارچوب در آشپزخانه بود. دست روی رد روغنی دست های تو میگذارم و وارد میشوم.
همیشه به اینجا که میرسید، صدای تند قدم های تو با برخورد فرفری نرم موهایت به صورتم تمام میشد.
دستانت احتمالا همیشه کثیف بود. آوازت را نیمه، رها میکردی و بخاطر حواس پرتیات عذرخواهی میکردی.
خاکستر مرده پاشیدهاند اینجا عزیزم!
دست لیز و کثیفی نیست که راه را نشانم دهد. هنوز هم پس از سالها، به گوشه های تیز کابینت ها میخورم و این بار، دردش کمتر است.
سرمای دلگیری دارد کاشیها را میگریاند. پنجرهای باز نیست.
تو نیستی.
خاکستر مرده پاشیدهاند اینجا قهرمان من!
بوی کهنگی خاطراتت روی ظرف هایی که دوستشان داشتی نشسته و من از لبهایم خجالت میکشم.
از نداشتن نم شیرین لبهایت روی لبهایم.
از نداشتن رد کثیفی دستهایت روی لباسهایم.
من سالهاست که از نداشتن تو در این خانه خجالت میکشم.
-آبان-
گاه می اندیشم برای گریه کردن چه غمی نیاز است عزیز من ؛
چه غم بزرگی آدمی را وادار به گریه میکند؟
و بعد میتوانم برای کمی اهمیت دریافت نکردن از سمت تو گریه کنم ...
با خود می اندیشم چه دردی میتواند بغض را مهمان ناخواندهی گلویم کند مانند یک خروس بی محل تیزی را در گلویم بفشارد
و ناگهان تو میگویی میخواهم بروم ...
با خود می اندیشم چه چیز تلخی میتواند مرا /آدمی را روی دو زانو بر زمین بیاندازد
و ناگهان تو را که با دیگران خوش برخوردی میکنی و دل از آنان میبری میبینم ....
و مشکل اصلی من نه زیبایی تو و نه محبت و خوبی بسیار تو است و نه حسادت بسیار زیاد من
مشکل من خودم هستم عزیز دلم
که نمی دانم چه کنم که شاید کمتر احساس کنم
گاه به رها کردنت می اندیشم
اما میدانی رها کردنت مانند دراز کشیدن روی دشتی از کاکتوس است و ادامه زندگی بی تو
غلط/غلت زدن روی آن است .
اصلا این چه دنیای بی مصرفیست که نمیتوانم با تو جایی دور از این آدم ها زندگی کنم .
از دست دادنت چه سخت است و ماندن درکنارت آن هم زمانی که میدانم و میبینم انقدر تورا آزار میدهم و اذیت کردهام چه سخت تر است .
این را میخوانی، نخواندی هم فدای سرت
اما اگر خواندی از دستم دلخور نشو
و خواهش مندم که بیشتر از پیش خودت را آزار و مرا شرمنده قلبت و قلبم نکن .
ارادتمند غمگین تو " ستاره سیاه"
پنجره ی اتاق بهم شب ها چشمک میزند، درخواست کمک دارم .
حوالیه یک تا چهار شب ها، دگر در این چهار دیوار که بهش میگویند اتاق اکسیژنی وجود ندارد بلکه من یقین دارم درحال فرو بردن غم در ریه هایم هستم .
باز هم من تک و تنها مانده در این اتاق، تک و تنها به پشت خود مینگرم که هیچکس اون جا وجود ندارد اما جلوی خود را که مینگرم هزاران فرد عجیب پشت همدیگر مشاهده میکنم، گویا از این موجودهای عجیب که بهش میگوند انسان تنفر دارم، از خود هم تنفر دارم و از این اتاق و پنجره ی چشمک زنان، که نمیدانم مانند همیشه آسمان تاریکِ زیبای شب را بنگرم و یا ارتفاع زیاد پایین را؟.
غریبه ی تو آبی .
شناسنامهام را گم کردم. از سهلانگارییهایم بیزارم. مامان دلداریام میدهد.مامان میگوید: «آدم ها هر روز کلی چیز گم میکنند،مشکلی نیست. اصلا این چیزها برای گم کردنند.»
شاید اگر یک سال پیش این اتفاق میافتاد مثل یک فاجعه با آن برخورد میکردم اما حالا نه. ببین،جنگ شده مردم شناسنامه که پیشکش خانههایشان را از دست دادهاند. دیگر چه اهمیتی دارد چند تا قلهوالله بخوانم تا پیدا شود؟مردم بچههایشان را گم میکنند و بعد هم اعلامیهی گم شدنش را روی دیوار دکهی پارک میزنند. مردم خودشان را گم میکنند و ماهها افسرده گوشهی اتاق مینشینند. پیرمردهایی که آدرسشان را فراموش میکنند ، خانه را گم میکنند و دیگر هیچ وقت برنمیگردند.مردم چیز هایی را گم میکنند که برایشان المثنیی نیست.یادگاریهایی را گم میکنند که دیگر هیچ وقت، هیچجا پیدا نمیکنند. حالا که فکر میکنم چقدر خوشانسم که فقط شناسنامهام را گم کردم.
یحیی.
درود بر سیبهای سبز و نامهنویسان گرانقدر و خوشکلامِ صندوقچه نامه، از تمامی شما عزیزان مچکرم که هنوز اینجا رو با حضورتون نورانی و زنده نگهداشتید.
توی روبیکا و ایتا چندی چنل دیدم که نامههای اینجا رو به غارت برده بودن، از شما خواهشمندم، لطفاِ لطفا نامههای اینجا رو کپی نکنید. اینها فقط دستی کلمه نیستن، درد، رنج، عشق، دلتنگی و یا تکههای از روز عزیزی هستن که افتخار به اشتراک گذاشتنش رو دادند؛ به غارت بردن اونها و استفاده در راه بیش کردنِ ممبرها، کار پسندیده و درستی نیست.
مچکرم از ادبو فرهنگِ شما ⭐️
چشمانش همیشه رو به بالا بود.همواره خیره به آسمان..
نمیدانستم چه چیزا را گم کرده است.
اما فهمیده بودم دارد در پی خود میگردد.
میگفت آسمان صادق است،در تمام حالات زیباست،گویی جداست از این دنیا و آدمیانش..
ببین چه شفاف است،میتوانی خود را در آن ببینی.
برق چشمانش را میدیدم و میاندیشیدم که اشکِ صرف است یا از شدت علاقه اش به آسمان؟اگر برای عشق بود چرا هنگام چرخاندن چشمانش در بین انسان ها آنرا نمیافتم،باور کنم که هیچ کس را دوست نداشت؟فقط به آسمان عشق میورزید؟
نه..بیا بپذیریم که برای نوری بود که در چشمانش منعکس میشد و تبدیل میشد به اشک..
گفتم عزیزم خسته نشدی از دیدن پیاپی و تکراری نشد برایت؟اما خود میدانستم آسمان به اون جرئت و شوق ادامه دادن میداد.حد و مرز نداشت و همین باعث شده بود آرزو و خواسته هایش حصر نداشته باشد.قدم های بلند برمیداشت،دست را برای دور ترین ها دراز میکرد.ذهن و روحش در آسمان بود و جسمش در زمین.اما ناگهان دست کشید از آرزو ها،خواسته ها،قدم ها..از آسمان..
حالا دیگر برق اشک را نخواهی دید..
احتمالا فهمیده بود بی انتهایی و عمق اینجا جواب نمیدهد پس گم شد در اعماق خودش..
حالا تو بگو،مشکل از او بود یا آسمان؟
_حنا