شناسنامهام را گم کردم. از سهلانگارییهایم بیزارم. مامان دلداریام میدهد.مامان میگوید: «آدم ها هر روز کلی چیز گم میکنند،مشکلی نیست. اصلا این چیزها برای گم کردنند.»
شاید اگر یک سال پیش این اتفاق میافتاد مثل یک فاجعه با آن برخورد میکردم اما حالا نه. ببین،جنگ شده مردم شناسنامه که پیشکش خانههایشان را از دست دادهاند. دیگر چه اهمیتی دارد چند تا قلهوالله بخوانم تا پیدا شود؟مردم بچههایشان را گم میکنند و بعد هم اعلامیهی گم شدنش را روی دیوار دکهی پارک میزنند. مردم خودشان را گم میکنند و ماهها افسرده گوشهی اتاق مینشینند. پیرمردهایی که آدرسشان را فراموش میکنند ، خانه را گم میکنند و دیگر هیچ وقت برنمیگردند.مردم چیز هایی را گم میکنند که برایشان المثنیی نیست.یادگاریهایی را گم میکنند که دیگر هیچ وقت، هیچجا پیدا نمیکنند. حالا که فکر میکنم چقدر خوشانسم که فقط شناسنامهام را گم کردم.
یحیی.
درود بر سیبهای سبز و نامهنویسان گرانقدر و خوشکلامِ صندوقچه نامه، از تمامی شما عزیزان مچکرم که هنوز اینجا رو با حضورتون نورانی و زنده نگهداشتید.
توی روبیکا و ایتا چندی چنل دیدم که نامههای اینجا رو به غارت برده بودن، از شما خواهشمندم، لطفاِ لطفا نامههای اینجا رو کپی نکنید. اینها فقط دستی کلمه نیستن، درد، رنج، عشق، دلتنگی و یا تکههای از روز عزیزی هستن که افتخار به اشتراک گذاشتنش رو دادند؛ به غارت بردن اونها و استفاده در راه بیش کردنِ ممبرها، کار پسندیده و درستی نیست.
مچکرم از ادبو فرهنگِ شما ⭐️
چشمانش همیشه رو به بالا بود.همواره خیره به آسمان..
نمیدانستم چه چیزا را گم کرده است.
اما فهمیده بودم دارد در پی خود میگردد.
میگفت آسمان صادق است،در تمام حالات زیباست،گویی جداست از این دنیا و آدمیانش..
ببین چه شفاف است،میتوانی خود را در آن ببینی.
برق چشمانش را میدیدم و میاندیشیدم که اشکِ صرف است یا از شدت علاقه اش به آسمان؟اگر برای عشق بود چرا هنگام چرخاندن چشمانش در بین انسان ها آنرا نمیافتم،باور کنم که هیچ کس را دوست نداشت؟فقط به آسمان عشق میورزید؟
نه..بیا بپذیریم که برای نوری بود که در چشمانش منعکس میشد و تبدیل میشد به اشک..
گفتم عزیزم خسته نشدی از دیدن پیاپی و تکراری نشد برایت؟اما خود میدانستم آسمان به اون جرئت و شوق ادامه دادن میداد.حد و مرز نداشت و همین باعث شده بود آرزو و خواسته هایش حصر نداشته باشد.قدم های بلند برمیداشت،دست را برای دور ترین ها دراز میکرد.ذهن و روحش در آسمان بود و جسمش در زمین.اما ناگهان دست کشید از آرزو ها،خواسته ها،قدم ها..از آسمان..
حالا دیگر برق اشک را نخواهی دید..
احتمالا فهمیده بود بی انتهایی و عمق اینجا جواب نمیدهد پس گم شد در اعماق خودش..
حالا تو بگو،مشکل از او بود یا آسمان؟
_حنا
کلمات را مزهمزه میکنم. چشم میبندم و لب باز میکنم. اینبار میخواهم کلام شوم و کور؛ به اندازهی کفایت دیدهام، حال میخواهم صدا شوم و دمیده شوم در این اتمسفر غبارآلودِ زمینی.
در این جهانِ بیانتها، در کدامین ستاره، در کدامین راهِ شیری، مردمانی زندگی میکنند که انقدر چنین خوب میمیرند؟ یا زمین به این مردنهای بیدرمانِ پیاپی خو کرده است؟
ظلم، هزار نام دارد و یک چهره.
روزی، دستی است که پشتِ درهای بستهی خانه بالا میرود و زنی را وادار میکند برای ابتداییترین حقِ خود، زانو بزند، زنی که در بند تن محسور میشود. روزی، سکوتی است که بر گلوی کودکی مینشیند؛ کودکی که سالها بعد نیز، از سایهی دستهایی که نباید به او میرسیدند، میهراسد. روزی، قانونی است که نیمی از آسمان را از نیمی دیگر دریغ میکند. روزی، دری را به روی دخترکی میبندد، تنها چون دختر است، تنها چون تهدیدی برای آبروست. روزی، آوار میشود و کودکی را از میان اسباببازیهایش بیرون میکشد. روزی، مادری را تا پایانِ عمر، چشمانتظارِ پسری میگذارد که دیگر بازنمیگردد. و روزی، نامش جنگ است؛ همان واژهای که همیشه پیش از آنکه مرزها را ویران کند، انسان را ویران کرده است. روزی، دخترکی از خانه بیرون میدود، و از تاریکی قلبها به تاریکیِ جنگل پناه میبرد.
من آن دخترکم.
دختری که از خانه پا تند میکند و با اشک، به آغوشِ تاریکی پناه میبرد؛ زیرا تاریکی، گاهی از خانه روشنتر است. زیرا که فهمیدهام تاریکیِ این جاده از روشنیِ مصنوعی این خانه، تابانتر است.
من آن دخترکم.
به تنهی درختان میخورم، اشک میریزم و میدوم. مینا میگفت پدرش آنقدر رنجِ دخترکانِ قوچان را خواند که بارِ اندوهِ جهان بر دوشش نشست و دیگر نتوانست حتی آبِ برنج را بیهوده دور بریزد. اما نه ظلم شرمنده شد و نه ظالم؛ باز این مردم بودند که بارِ اندوهِ قصههایی را به دوش کشیدند که هرگز ننوشته بودند.
من آن دخترکم.
به سوی نیستی پا تند میکنم. شاید در میانهی راه بخندم، شاید باد، موهایم را به بازی بگیرد؛ به جای تمامِ دخترکانِ افغانستان، ایران و هر گوشهی این جهان که در بندِ پدر، برادر، قانون، آبرو و تعصبند. به جای هر کودکی که کودکیاش را دزدیدند.
هم ظلم را دیدهام و هم ظالم را، ظلم هزار نام دارد، اما همیشه یک چهره؛ چهرهای که تنها نقابش را عوض میکند. و هربار، قربانی، چهرهای تازه داشته است.
خورشید را کشتهاند؟
ظهرها سردند.
ظهرها تاریکند.
ظهرها بوی مرگ میدهند.
خورشید را کشتهاند، نور را کشتهاند.
در کدامین نقطهی این جهانِ بیکران، مردمان چنین خوب میمیرند؟ در کدامین نقطهی این جهان و این راه شیری، مرگ تا این اندازه عادی شده است؟
کلماتم تمام شدند، کلماتم را بلعیدم، کلماتم بغض شده و در گلو لغزیدند؛ ز تو تمنای خواندن چشمانم را دارم. خوب میدانم این زبان را، از بَری.
دوستدارت، رویا.