eitaa logo
صندوقچهٔ نامه.
210 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مپرس از چه قلم می‌زنم، حاجتی به شرح نیست. نورهای عزیزم، روزی بیش از پنج نامه پست نشه، و هر شخص روزی یه نامه می‌تونه بذاره*
مشاهده در ایتا
دانلود
درود بر سیب‌های سبز و نامه‌نویسان گران‌قدر و خوش‌کلامِ صندوقچه نامه، از تمامی شما عزیزان مچکرم که هنوز اینجا رو با حضورتون نورانی و زنده نگه‌داشتید. توی روبیکا و ایتا چندی چنل دیدم که نامه‌های اینجا رو به غارت برده بودن، از شما خواهشمندم، لطفاِ لطفا نامه‌های اینجا رو کپی نکنید. این‌ها فقط دستی کلمه نیستن، درد، رنج، عشق، دلتنگی و یا تکه‌های از روز عزیزی هستن که افتخار به اشتراک گذاشتنش رو دادند؛ به غارت بردن اون‌ها و استفاده در راه بیش کردنِ ممبرها، کار پسندیده و درستی نیست. مچکرم از ادب‌و فرهنگِ شما ⭐️
چشمانش همیشه رو به بالا بود.همواره خیره به آسمان.. نمی‌دانستم چه چیزا را گم کرده است. اما فهمیده بودم دارد در پی خود می‌گردد. میگفت آسمان صادق است،در تمام حالات زیباست،گویی جداست از این دنیا و آدمیانش‌.. ببین چه شفاف است،میتوانی خود را در آن ببینی. برق چشمانش را می‌دیدم و می‌اندیشیدم که اشکِ صرف است یا از شدت علاقه اش به آسمان؟اگر برای عشق بود چرا هنگام چرخاندن چشمانش در بین انسان ها آنرا نمیافتم،باور کنم که هیچ کس را دوست نداشت؟فقط به آسمان عشق می‌ورزید؟ نه..بیا بپذیریم که برای نوری بود که در چشمانش منعکس میشد و تبدیل میشد به اشک.. گفتم عزیزم خسته نشدی از دیدن پیاپی و تکراری نشد برایت؟اما خود می‌دانستم آسمان به اون جرئت و شوق ادامه دادن میداد.حد و مرز نداشت و همین باعث شده بود آرزو و خواسته هایش حصر نداشته باشد.قدم های بلند برمی‌داشت،دست را برای دور ترین ها دراز میکرد.ذهن و روحش در آسمان بود و جسمش در زمین.اما ناگهان دست کشید از آرزو ها،خواسته ها،قدم ها..از آسمان.. حالا دیگر برق اشک را نخواهی دید.. احتمالا فهمیده بود بی انتهایی و عمق اینجا جواب نمی‌دهد پس گم شد در اعماق خودش.. حالا تو بگو،مشکل از او بود یا آسمان؟ _حنا
کلمات را مزه‌مزه می‌کنم. چشم می‌بندم و لب باز می‌کنم. این‌بار می‌خواهم کلام شوم و کور؛ به اندازه‌ی کفایت دیده‌ام، حال می‌خواهم صدا شوم و دمیده شوم در این اتمسفر غبارآلودِ زمینی. در این جهانِ بی‌انتها، در کدامین ستاره، در کدامین راهِ شیری، مردمانی زندگی می‌کنند که انقدر چنین خوب می‌میرند؟ یا زمین به این مردن‌های بی‌درمانِ پیاپی خو کرده است؟ ظلم، هزار نام دارد و یک چهره. روزی، دستی است که پشتِ درهای بسته‌ی خانه بالا می‌رود و زنی را وادار می‌کند برای ابتدایی‌ترین حقِ خود، زانو بزند، زنی که در بند تن محسور می‌شود. روزی، سکوتی است که بر گلوی کودکی می‌نشیند؛ کودکی که سال‌ها بعد نیز، از سایه‌ی دست‌هایی که نباید به او می‌رسیدند، می‌هراسد. روزی، قانونی است که نیمی از آسمان را از نیمی دیگر دریغ می‌کند. روزی، دری را به روی دخترکی می‌بندد، تنها چون دختر است، تنها چون تهدیدی برای آبروست. روزی، آوار می‌شود و کودکی را از میان اسباب‌بازی‌هایش بیرون می‌کشد. روزی، مادری را تا پایانِ عمر، چشم‌انتظارِ پسری می‌گذارد که دیگر بازنمی‌گردد. و روزی، نامش جنگ است؛ همان واژه‌ای که همیشه پیش از آن‌که مرزها را ویران کند، انسان را ویران کرده است. روزی، دخترکی از خانه بیرون می‌دود، و از تاریکی قلب‌ها به تاریکیِ جنگل پناه می‌برد. من آن دخترکم. دختری که از خانه پا تند می‌کند و با اشک، به آغوشِ تاریکی پناه می‌برد؛ زیرا تاریکی، گاهی از خانه روشن‌تر است. زیرا که فهمیده‌ام تاریکیِ این جاده از روشنیِ مصنوعی این خانه، تابان‌تر است. من آن دخترکم. به تنه‌ی درختان می‌خورم، اشک می‌ریزم و می‌دوم. مینا می‌گفت پدرش آن‌قدر رنجِ دخترکانِ قوچان را خواند که بارِ اندوهِ جهان بر دوشش نشست و دیگر نتوانست حتی آبِ برنج را بیهوده دور بریزد. اما نه ظلم شرمنده شد و نه ظالم؛ باز این مردم بودند که بارِ اندوهِ قصه‌هایی را به دوش کشیدند که هرگز ننوشته بودند. من آن دخترکم. به سوی نیستی پا تند می‌کنم. شاید در میانه‌ی راه بخندم، شاید باد، موهایم را به بازی بگیرد؛ به جای تمامِ دخترکانِ افغانستان، ایران و هر گوشه‌ی این جهان که در بندِ پدر، برادر، قانون، آبرو و تعصبند. به جای هر کودکی که کودکی‌اش را دزدیدند. هم ظلم را دیده‌ام و هم ظالم را، ظلم هزار نام دارد، اما همیشه یک چهره؛ چهره‌ای که تنها نقابش را عوض می‌کند. و هربار، قربانی، چهره‌ای تازه داشته است. خورشید را کشته‌اند؟ ظهرها سردند. ظهرها تاریکند. ظهرها بوی مرگ می‌دهند. خورشید را کشته‌اند، نور را کشته‌اند. در کدامین نقطه‌ی این جهانِ بی‌کران، مردمان چنین خوب می‌میرند؟ در کدامین نقطه‌ی این جهان و این راه شیری، مرگ تا این اندازه عادی شده است؟ کلماتم تمام شدند، کلماتم را بلعیدم، کلماتم بغض شده و در گلو لغزیدند؛ ز تو تمنای خواندن چشمانم را دارم. خوب می‌دانم این زبان را، از بَری. دوست‌دارت، رویا.
بخش اغاز؛در دیاری دور: به من می‌گویند دیده نمیشوم! سلام بر دنیایی که دنیایم را گرفت؛ احوال دنیا چطور است؟ دنیا ،پشت چشم هایم خنجر می‌کشند، آنقدر برایت گریه کردم که گویی دنیایِ خشک قبل از آفرینش بوده ای و اقیانوست را آفریدم ، دنیا نگاهم کن ؛ از برای تو دریا شده‌ام دنیا نگاهم کن، صدایم در نمی‌آید که صدایت بزنم ، اما تو مرا میبینی مگر نه؟ نگاهم میکنی؟ هیچ کس مرا نمیبیند،به من می‌گویند دیده نمیشوم،گاهی از وجود داشتن خسته می‌شوم و حتی وجود ندارم، دنیا.. تو به اندازه تمام زشتی های دنیایم زیبایی! دنیا.. بال و پرم سوخته و لبه‌ی صخره زندگی زانو زده‌ام. زیر بال و پرم را میگیری دنیا؟ دنیا..می‌گویند به درد نخور و هلاک شده ام،تماماً خسته و رنجور و درمانده! دنیا،دیگرچیزی برای هدیه دادن به تو ندارم که ثانیه ای نگاهم کنی، عشق،احساس،روح ،تن،تمام خودم را برایت به حراج گذاشته ام،به تمام خود آتش زده ام که مرا نگاه کنی، الان که چیزی برایم نمانده است به جز جانم ، جانم به فدایت دنیا،نگاهم کن! ارادتمندِ دنیا؛ مِه‌دود[مخلوطی از دود و مه طبیعی که در برخی از مواقع با آلاینده‌‌های دیگر ترکیب و باعث تشدید اثرات مضر آن‌ها می‌شود]
خواب دیدم ؛ خواب دیدم در آغوشت گرفتم خواب دیدم با تو سخن گفتم خواب دیدم اما چه خوابی بود کاش همیشه خواب بودم و خوابت را می‌دیدم سخن عشق و دلتنگی گفتن از جان می آید اما خوانندگان ،من دیگر جانی ندارم نه عشقی ، نه ذوقی و دلتنگی جان آن بود که رفت ؛ نرفت ها ، هست اما دیگر آن نیست ، میخواهم که آن باشد اما نیست میدانی، آن زمانی آن بود؛ که من آنش دادم و زمانی که خودش را بگرفت آنم رفت و من ماندم با بی سخنی جان داشتم اما برای گفتن عشق و دلتنگی اکنون اما نه جانیست و نه توانی من ماندم و یک دنیا بی قراری شاید باید میرفتم تا بجویم این را کشتمش اما هنوز گرفتار وجودش هستم انکار کن عشق را که همه دنیا از دستش نالان است چه مُهمَلات و مُبهَماتی به هم میبافم قصه گو بودم ولی جمله هایم ناقص شده موضوع هایم بهم ریخته این نوشته ی بی مفهوم من است اما اندکی از ذهن آشفته ام را هم روایت نمی‌کند اگر خواندی و می‌خوانی پس بگذار بگویم که بسیار شکستم من میان این در و دیوار احساسِ به تو بسیار شکستم گاهی به مشرق می‌روی، گاهی به مغرب می‌روی برو توفیری به ما ندارد ولی این دل عاشقت را به کجاها می بری؟ دیدی چه زخم هایی به تنش خورده؟ نیمه جان گوشه ی قفس سینه ام ایستاده نگاهت می‌کند که شاید یکبار برگشتی و دیدی که چه عاشقت مظلومانه ایستاده ایستاده که نگویی نماند ، نگویی که دیدی که نیرنگ بود آن همه دم از عشق زدن مهمل بود همه اش توهم و خیال بچه گانه است ساکت شو ! به احساسات من توهین نکن عشق من عشق بود و درد من از عشق تو درد من تو بودیو و همه عشق من ز تو شعر گفتم ز نگاهت چه کردی جز انکار این تو بودی که ساختی از منه عاشق یک افکار افکاری پوچ و ذهنی بهم ریخته این من نبودم که تو کردی اینم من عاشق و خندان رو تو کردی غمگینم اصلا شعر گفتن چه فایده ای دارد؟ یا که جمع بستن و سوم شخص حرف زدن چه توفیر دارد؟ اوکه می‌بایست بداند اکنون نیست هست اما آن، آن منه قبلی نیست ! درد من درد یک شب نیست کاش بود اما نیست درد من درد هزار و یک شب است شهرزاد قصه می‌گوید و من زنده ام خب حالا با حجم بهم ریختگی افکارم رو به رو شدید؟ خیلی سخته نه؟ ببخشید که هر جمله ی بعدی با جمله قبلی فرق داره فقط واقعا همینی هست که بود ! ارادتمند ناشناس
گمان بردم که اگر همه‌چیز دوباره فرو بریزد، من نیز فرو بپاشم و زانوی غم را به رسم عادت در آغوش بگیرم. اما نمی‌دانم چه شد؛ رها کرده‌ام هر آنچه بود و نبود. اگر دیگر «ما»یی نباشد، چه چیزی را از دست خواهم داد؟ بی‌شک رنجِ آن برای تو خواهد بود؛ چرا که من تنها محبتی سطحی، گذرا و ناپایدار داشتم، اما تو علاقه‌ای عمیق و صادقانه و توجه به ریزترین حالت‌هایت دریافت می‌کردی. زندگی پر است از این محبت‌ها؛ می‌آیند و می‌روند… اما تردیدی نیست که محبت‌های عمیق، کمیاب‌اند. و من می‌دانم تو دیگر به سختی آن را خواهی یافت. حال، این منم که باید فرو بریزم و به غم پناه ببرم یا تو؟ ذهنِ مشوشم از هجوم فکرها ترکیده است، اما هر بار که دقیق می‌شوم، هیچ می‌یابم و به بن بست برخورد میکنم.. نمی‌دانم چه شد که این‌گونه تغییر کردم؛ قدم به قدم از آدم‌ها دور شدم، و آنگاه که به خود آمدم، دیدم آن‌قدر فاصله گرفته‌ام که می‌توانم از دور نگاهشان کنم؛کم‌عمق اند و دوست‌نداشتنی. اهمیتی ندادند که چند قدم دور شده‌ام، پس باقی مسیر را دویدم. شکی ندارم تحمل خستگیِ دویدن آسان‌تر است از دردِ درک نشدن. اکنون که می‌توانم واضح ببینم، و چشمانِ ذهنم گشوده شده، با کمال میل رهایتان می‌کنم. تنهایی را به تن می‌کنم و با تمام وجود، خستگی‌اش را در آغوش می‌گیرم؛ اما دیگر اجازه نمی‌دهم انسان‌های سطحی و و متظاهر خسته‌ام کنند. بهترین تصمیم را گرفته ام، پناه می‌برم به بی‌اهمیتی و رهاشدگی. باشد که دلتنگِ مردگانِ در خود دفن شده شوید. _حنا
I hate myself. I hate my body, my skin color, the pimples on my skin, and how out of proportion my arms and legs feel. I hate the hair on my body, my thick hair, my height, my facial hair, my acne scars, my toenails, my eyes, their color, and my eyebrows. I hate my teeth too; I have spent so much money on them, and still they don't look healthy or beautiful. No matter how much I spend, it never feels like enough. I hate my poor memory, my crooked nose with its hump, and how easily I forget things. I hate this constant feeling of inadequacy. I hate that I'm not beautiful, that I don't know enough, that I have nothing. Why was I even born if I am nothing? I wish I had at least one good thing about me—a beautiful face, a perfect body, a pleasant voice, or some real skills and knowledge—but I feel like I have none of it. I hate myself, and I wish God would erase me from the face of the earth. This is my last letter.
Anonymous
صندوقچهٔ نامه.
I hate myself. I hate my body, my skin color, the pimples on my skin, and how out of proportion my a
گفتی کاش خدا تو را از روی زمین محو کند. تو اصلا داستان کوزه‌ی ترک‌خورده را شنیده‌ای؟ همان کوزه‌ای که به خاطر ترک‌دار بودنش مداوم غمگین بود ولی بعدها فهمید،همان چیزی که اسمش را نقص گذاشته گل‌های اطرافش را سیراب کرده. کمی چشم‌هایت را از این ترک بردار شاید گل‌ها را دیدی.از کافی بودن میگویی؟چه کسی تعیین می‌کرد کافی چقدر بود؟ نامادری سفید برفیِ درونت را بکش، کمتر از آینه‌ها بپرس چه کسی زیبا تر است، آینه‌ها را بشکن.[و ترجیحا اینستاگرامت را پاک کن] گفتی هیچ چیز نداری.خب اکثر آدم‌ها از نداشتن شروع میکنند نه از داشتن،میدانی چند نفر در نقطه‌ی پایان آرزو دارند مثل تو شروع کننده باشند؟ فکر میکنم ما بیشتر از اینکه از خودمان متنفر باشیم، خودمان را گم کرده‌ایم، ما خودمان را گم کرده‌ایم که آخرین نامه را می‌نویسیم.عزیز ناشناس تو اول از همه برای خودت ناشناخته‌ای بعد برای ما.خودت را پیدا کن، در نامه‌ی بعدی‌ات بگو همه‌چیز بهتر شده، بگو رسالتت را پیدا کرده‌ای. بگو فهمیده‌ای تعریف درسته نقص و کافی چیست. بگو حالا بهتر میدانی چرا به این دنیا آمده‌ای. یحیی.
چشمام رو روی هم فشار میدم، بغض توی گلوم شکل می‌گیره و اشک تا پشت پلک‌هام سراسیمه می‌دوه. چشمام رو باز می‌کنم، رو به روم ایستادی. می‌پرسی هنوزم خودت رو دوست نداری؟ تو که خودت می‌دونی عزیز من، چرا می‌پرسی؟ یادم رفته که تو، عاشق پرسش‌های انکاری بودی. دوست داشتی کلمات روی لب‌های اطرافیانت بوسه بزنن، شکل بگیرن، صدا پاسخ بشه و مهمون گوش‌هات. میگی من شبیه توئم. دهن باز می‌کنم کلمه بیارم بیرون، اما واژه‌ها از بوسه امتناع می‌کنن و به بغض می‌پیوندند. من کابوس شبم و تو ستارهٔ شباهنگی عزیزم. میگی از من متنفری؟ ناخن‌هام تو کف دستم فرو میرن. به زور از واژه‌ها بوسه می‌گیرم و میگم من از خودم متنفرم، عزیزکم. از بودنم متنفرم. سر تکون میدی، موهات روی صورتت می‌ریزن. لحظه‌ای غافل‌ میشی و نور، روی چشمات میوفته. سرمه‌هات رو می‌بینم که زیر چشم‌هات پخش شده، باز گریه کردی؟ قبل اینکه بپرسم، کلمات رو تو می‌دزدی و میگی تو شبیه منی، تو مگر جز این که منی؟ پس اگر تنفری‌ست، از من نیز متنفری. اشک‌ها روی گونه‌هام می‌لغزن، سینه‌ام تندتند بالا پایین میره و نفس تقلا می‌کنه از بین دندون‌هان بیرون بزنه. «عزیزم، میگم شبیه تو نیستم. اما دست‌هام، موهام و چشم‌هام چیز دیگه‌ای میگن. گوش‌هام رو می‌گیرم و جیغ می‌زنم، اما کلماتم میگن شبیه توئن، آهنگام، خندیدن و راه رفتنم.» اما بودنی که نبودن تو در اون باشه رو نمی‌خوام. چرا خودت اینجا نیستی؟ که حالا من مجبورم، انعکاسی از تو باشم. چرا خودت نیستی که بخندی، به کلمات بوسه بزنی و با انگشتات ستاره‌ها رو لمس کنی؟ هق‌هق می‌زنم و به آیینه خیره میشم، حالا سرمه‌های من هم پخش شده‌ان. دلتنگِ تو، آیدا.
آن روزها را به یاد دارم؛ روزهایی که چشم‌هایم از انباشت اشک، سنگین شده بود و روحم تشنه‌ی گریه. در جستجوی جایی بودم که پناه باشد، در پی وسیله‌ای یا حتی دلیلی می‌گشتم تا فقط اجازه دهم این بارِ سنگین از سینه‌ام بیرون بریزد. اما گویی تمام جهان در برابر من بی‌تفاوت بود. هر بار که به نهایتِ وجودم می‌رسیدم و غمی بی‌پایان از لبانِ بی‌صدایم سرریز می‌شد، برخورد با نگاه‌های سرد و کلمات،بی‌رحمانه بود. آن‌ها نمی‌دانستند که من فقط به دنبال راهی برای نفس کشیدن بودم. و حالا، چند وقتی هست که انگار در مه نشسته ‌ام. روزها را هدر می‌دهم و اجازه می‌دهم زمان، مثل شن‌های لغزنده‌ی ساعت شنی، از میان انگشتانم سر بخورد و از دست برود. با اضطرابم نمی‌جنگم؛ نه، من باخت را در برابرش می‌پذیرم و تسلیم می‌شوم. به تجربه‌های جدید پشت پا می‌زنم و از مواجهه با جهان هراس دارم. شجاعت را در خود نمی‌بینم و ترسم را در گوشه‌های تاریک رها می‌کنم و از دوستان و از زندگی فاصله می‌گیرم. مسئولیت‌ها را آگاهانه به تأخیر می‌اندازم و در سکوتِ این انزوا، غرق می‌شوم. اما در نهایت، وقتی خستگی از تمام وجودم می‌گذرد، رو به آینه می‌روم. به چهره‌ی کدر و بی‌رنگ خودم خیره می‌شوم. به آن چشم‌های غمگین، مضطرب و چیزی که خودم به آن می‌گویم «بازنده»خیره می‌مانم. و در اوج این تنهایی، با صدایی که شاید از لرزش می‌لرزد، اما با تمام وجودم می‌گویم: «اشکالی ندارد،به هر حال، زندگی هم پستی و بلندی‌های خودش را دارد.» کوچک تو،هیـوا.
Lately, I’ve felt more lost than ever, striving harder than ever to find my true self. But I feel those efforts haven’t been in vain. Yesterday, I helped a lady, and she said to me, ‘May God bless you, my child.’ That single sentence felt like a spark. It made me realize that perhaps my existence in this vast, often cruel world isn’t so hollow after all. Maybe not all of us were destined for greatness or monumental achievements. Perhaps our true purpose is simply to be there for someone else—whether it’s helping them up an escalator, feeding a pigeon, or offering a handkerchief to a stranger in tears. Maybe life is about the process of growing, moving through situations, and leaving them a little better than we found them, even if only for a fleeting moment. I don’t just want to be ‘important’; I want to be helpful. Perhaps people are just looking for a reason to keep going, and I want to find those small, beautiful turning points in my own life and in the lives of others‌ And I hope others are too."
Anonymous
هردفعه که به مبلی که روش می نشستی نگاه می‌کنم، تو رو می‌بینیم. داری نفس نفس می‌زنی، خُر خُر می‌کنی و دست‌هات هرلحظه کبودتر می‌شه. و بابام رو میبینم که با التماس صدات می‌کنه و همزمان با اورژانس هم تماس می‌گیره. مامانم که داره آب می‌پاشه تو صورتت. من صدات می‌کنم ولی صدام رو نمی‌شنوی. تو؛ هرلحظه صورتت کبودتر می‌شه. دست‌هات از شدت کبودی و کمبود اکسیژن، سیاه شدن. بابا لحظه به لحظه علائمتو به خانمِ پشت تلفن توضیح میده: «خُر خُر میکنه... خیلی سخت نفس میکشه... دست و پاهاش کبود شده... دارم میگم نفس نداره خانم..» خانوم با خونسردی میگه:« درازش کنید رو زمین» بابا، تو رو -همون‌طور که بی‌حال شدی- روی زمین دراز می‌کنه. خانومه میگه:«با شمارش من، با کف دوتا دست‌هاتون رو قلبش فشار بدین.» «هزار و یک ‌.... هزار و دو .... هزار و سه ...‌. هزار و چهار ....» بابا ماساژ می‌ده قلبت رو، تو خُر خُر می‌کنی و نفس نفس می‌زنی. خانوم ادامه می‌ده:«.. هزار و پنج .... هزار و شش ... هزار و هفت ...» انگار داره نفس‌های تو رو می‌شماره؛ نفس‌هایِ آخرت! من هرچی صدا می‌زنم، نمی‌شنوی. هرچی داد می‌زنم نمی‌شنوی.. انگار که نامرئی باشم. چشم‌هام رو روی هم فشار می‌دم. داداشمو که اشک‌هاش بند نمی‌آد، محکم بغل می‌کنم و می‌برمش تو اتاق، الان فقط صدای شمردن خانم پرستار رو میشنوم، صدایِ شمردنِ نفس‌هایِ آخرِ تو! دستم رو می‌ذارم روی قلبم و فشار می‌دم. با التماس و عجز می‌گم: «خدایا! از تو می‌خوامش. بهم برش‌گردون» ولی انگار خدا هم صدای من رو نمی‌شنوه، اصلا انگار منی وجود نداره.. می‌رم تو پذیرایی. دکترا بالا سرت‌ان. ولی انگار تو قبل از رسیدنِ اون‌ها، مارو ترک کردی؛ برای همیشه! بغضم رو قورت می‌دم، اشک‌هام رو پاک می‌کنم، نفسم رو بی‌صدا و بافشار بیرون می‌دم و بی‌حال روی همون مبلی می‌افتم که تو ترکم کردی، به امید این‌که این‌بار من روی این مبل بمیرم! هر دفعه که نگاهِ مبلت می‌کنم؛ همین صحنه، همین صداها، همین حس و همین بی‌قراری! کاش فقط یک‌بار دیگه بیای و جواب این سوالم رو بدی: «چرا برای اولین بار بهم گفتی ‹نه!› ؟» ـ ـ1405.05.17ـ ساعتِ 2:15 بامداد دقیقاً 'بیست‌روزوسه‌ساعت‌وچهل‌وپنج‌دقیقه' بعد از رفتنِ تو!