گاهی آدم نه از جهان، که از معنای جهان خسته میشود.
از اینکه هر چیزِ زیبا، پیشاپیش سایهای از زوال با خود دارد.
شبها، در حضیض سکوت، به خاطراتی میاندیشم که دیگر نمیدانم حقیقت بودهاند یا توهم روزهایی که هرگز بازنخواهند گشت.
عجیب است؛ بعضی فقدانها نمیروند، فقط از «درد» به «حضور» استحاله مییابند.
شاید اندوه، شریفترین شکل آگاهیست؛
آن لحظه که آدم درمییابد جهان برخلاف تمام دعاهایش، هیچ تعهدی به معنا ندارد.
و با این همه، صبح میرسد؛ بیرحم، خاموش، باشکوه.
گویی هستی هنوز اصرار دارد چیزی را که ما مدتهاست از یاد بردهایم، به خاطرمان بیاورد:
اینکه هنوز تمام نشدهایم.
سپهرِ سهرآبی.
اگه چشمامو نبندم،تصویرت تو ذهنمه
اگه ببندم شون،میشه نور تو تاریکیِ پلکام
اگه موزیک و قطع نکنم،خوابم نمیگیره
اگه قطع کنم،صدات میاد تو گوشام و خواب حروم میشه به چشمام
اگه بهت فکر کنم دوری از دستات میچسبه گلومو و نفسم و قطع میکنه
اگه..فکر نکنم؟چطور بهت فکر نکنم وقتی سلول به سلول ذهنم پره ازت
خودت بگو چیکار کنم
دیگه من نیستم..
تو ام،مالامال و لبریز ازت
ولی چه حکمتیه که پرم از فکرت ولی خودت رو ندارم؟
دارم هر روز بیشتر غرق و مچاله میشم تو انتظارت.
گفتن نمیبینمت تا بمیرم..نمیدونم کی میمیرم..
پس از ذهنم بیا بیرون و قدم بزن باهام
تپش نشو تو قلبم،آغوش شو و بزار سر بزارم رو سینه ات و ضربان قلب تورو بشنوم و حس کنم..
بغلم کن تا فکر کنم دنیا همون لحظه،همون ثانیه که دستاتو حلقه میکنی دورم،به پایان میرسه و تموم میشه.
میرسم بهت..کل جاده رو میدوام تا برسم.
من،هر مسیری که مقصدش تو باشی رو طی میکنم..
_حنا
تنها نشسته ام
شاید منتظر پایان
پایان این قصه
قصه ای که شروعش کردیم
خواستار پایانش هستم
پایان !
درست شنیدی
اما من پایانی خوش را انتظار میکشیدم
اما اکنون
تو حرف از رفتن میزنی
سخن از نماندن
هوایی شده ای
باز میگردی میدانم ! میگویی نه اما من میدانم که باز میگردی
اما به چه قیمت؟ مگر تمام این مدت که مرا بین رفتن و ماندن هایت حبس کرده بودی برایت مهم بود که من چه میکشم در رنج و عذاب رفتن تو
و هربار که باز میگشتی ترس رفتن بیشتر از علاقهام به تو خودنمایی میکرد و در من ریشه میدواند
اما از من چه میماند؟ از من چه مانده است
و اکنون باز میخواهیی رهایم کنی
و من فقط مانند یک دستمال یکبار مصرف بودم برای تو
که هربار بعد استفاده میرفتی و مرا رها میکردی و زمانی که باز میگشتی و من کاملا پاک و تمیز بودم
اما میدانی چه عوض شد ؟ من ؛ من همان دستمالی که به تو اجازه دادم هرمقدار که میخواهی از من استفاده کنی
اما اکنون من خونی و پاره شده ام
خونی بخاطر استفاده مداوم از احساساتم و پاره بخاطر هضم بازگشت های دوبارهی تو
اما خب
میدانی من در این حالت هم توانایی رهایی از تورا ندارم
و اگر پیش بیاید حتی قادر به توانایی التماس دوباره کردن فقط برای نگه داشتن تو هستم
اما مگر میمانی؟ مگر فایدهای دیگر دارد این دستمال خونی برای تو
برو و اگر رفتی دیگر بازنگرد چون نه این دستمال خونی دیگر پاک میشود و قابل استفاده
و نه دیگر من لت و پاره ترمیم بخاطر استفاده مداوم از احساساتم برای تو
ارادتمند شما "دستمال خونی بیعزت"