eitaa logo
صندوقچهٔ نامه.
201 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مپرس از چه قلم می‌زنم، حاجتی به شرح نیست. نورهای عزیزم، روزی بیش از پنج نامه پست نشه، و هر شخص روزی یه نامه می‌تونه بذاره*
مشاهده در ایتا
دانلود
تنها نشسته ام شاید منتظر پایان پایان این قصه قصه ای که شروعش کردیم خواستار پایانش هستم پایان ! درست شنیدی اما من پایانی خوش را انتظار میکشیدم اما اکنون تو حرف از رفتن میزنی سخن از نماندن هوایی شده ای باز میگردی میدانم ! می‌گویی نه اما من می‌دانم که باز میگردی اما به چه قیمت؟ مگر تمام این مدت که مرا بین رفتن و ماندن هایت حبس کرده بودی برایت مهم بود که من چه میکشم در رنج و عذاب رفتن تو و هربار که باز میگشتی ترس رفتن بیشتر از علاقه‌ام به تو خودنمایی می‌کرد و در من ریشه میدواند اما از من چه میماند؟ از من چه مانده است و اکنون باز میخواهیی رهایم کنی و من فقط مانند یک دستمال یکبار مصرف بودم برای تو که هربار بعد استفاده میرفتی و مرا رها میکردی و زمانی که باز میگشتی و من کاملا پاک و تمیز بودم اما میدانی چه عوض شد ؟ من ؛ من همان دستمالی که به تو اجازه دادم هرمقدار که می‌خواهی از من استفاده کنی اما اکنون من خونی و پاره شده ام خونی بخاطر استفاده مداوم از احساساتم و پاره بخاطر هضم بازگشت های دوباره‌ی تو اما خب میدانی من در این حالت هم توانایی رهایی از تورا ندارم و اگر پیش بیاید حتی قادر به توانایی التماس دوباره کردن فقط برای نگه داشتن تو هستم اما مگر میمانی؟ مگر فایده‌ای دیگر دارد این دستمال خونی برای تو برو و اگر رفتی دیگر بازنگرد چون نه این دستمال خونی دیگر پاک می‌شود و قابل استفاده و نه دیگر من لت و پاره ترمیم بخاطر استفاده مداوم از احساساتم برای تو ارادتمند شما "دستمال خونی بی‌عزت"
عزیزکرده ی قلب، سلام. این‌روزها دیگه نیستی که بهت بگم چطور افکارم، ذره‌ذره‌ی روحم رو متلاشی می‌کنن و این نبودنت اوضاع رو برام نفس‌گیر تر کرده. خبرداری دختر، که چطور کل روز خودم رو سرگرم می‌کنم، از کنارِ تموم نالطافتی‌های زندگی و آدم‌هاش گذر می‌کنم اما همین که می‌رسه به شب و تنهایی و سکوت مرگ‌بارش، کم‌ میارم؟ می‌بینی که چطور قلبم پر می‌شه از درد؟ دردی که هرچقدر بیشتر اشک می‌ریزم، عمیق‌تر می‌شه. فکرکنم دردِ رفتنت قرار نیست هیچ‌وقت عادی بشه درست مثل نور امیدی که وجودت توی وجودم روشن کرد. میدونی عزیزک؟ اگه ازم بپرسن واقعا خوبی، میگم کنچانا، دارم بدون گرمای نگاهش دیوونه می‌شم.. حقیقتش روانی می‌شم وقتی به یاد می‌آرم چطور تموم حرف‌هایی که با درد و غمی عمیق نوشته شده بودن، نخونده از طرف مخاطب‌شون رها شدن. روحم متلاشی می‌شه وقتی می‌بینم کسی که زمزمه‌های شبونه‌ش، دوستت دارم بود، چطور به‌راحتی از کنارم گذر کرد. میدونی عزیزکم، من هنوز لا‌به‌لای اون دفتری که تمام صفحات‌ش کنده شده بودن، گیر کردم و بابت این‌که چطور سعی کردی همه‌چیزت رو و همه‌چیزم رو از زندگی‌هامون حذف کنی، دارم نابود می‌شم. قرار نیست غمت عادی بشه؟ یادمه یکی بود همش می‌گفت « بهم قول بده هیچ‌وقت تنهام نزاری » خوب نگاه کن عزیزکرده، الان کی اون‌یکی رو ترک کرده؟ یادمه ترس‌ت این بود زندگیم که من تغییر نکنم و سرد نشم. کدوممون حتی سعی نکرد جواب اون یکی رو بده؟ تو همونی بودی که هرچی سردی دید، بازم سعی کرد گرما ببخشه و آخه تهش چیشد؟ من خسته‌ات کردم یا تو از من و این خواستن و نتونستن و گول‌زدن خسته شدی؟ می‌بینی دخترِ رویای چشم عسلی؟ دارم از نبودت رنج می‌کشم و هیچ چاره‌ای نیست. دچارت شدم، اما هیچ درمانی نیست. به صدای خنده‌هات گوش می‌دم، آوایی که روزهای طولانی‌ای باعث می‌شد لبخندی بزنم عمیق‌تر از هر شوق و اشتیاقی، حالا تنها همدم گریه‌هام تو تنهایی شب‌هامه. عزیزک، قرار بود تو برام بدعادت بشی، ولی انگار من برات بدعادت شدم... - این من و زجر‌های بی‌پایان‌م؛ وقتی ماه در دل سیاهی شب، دلبری می‌کند. نوا..
بدم میاد ازت،تا پای تهوع گاهی میرسه زیر گلوم اما تردید باعث میشه دست نگه دارم،نمیدونم تا کی قراره کوه رو قلبم رو تحمل کنم.. میخوام سرت غر بزنم و بگم که چجوری عصبانی‌م میکنی،میخوام بگم چقدر نمیتونم تحملت کنم دلم میخواد سرت داد بزنم بهت مشت بکوبم افسوس افسوس که فقط بار رو به دوشم میکشم و تو هیچ وقت نخواهی فهمید که یک شبایی چطور اشک اوردی تو چشمام و بهمم ریختی هیچ وقت نمیفهمی چه طوفان هایی درونم راه انداختی. من خیلی سرت اذیت شدم از طرف خودم،اطرافیانم،و حتی خودت متاسفم که تو فقط کمی بداخلاقی های بی دلیل رو دیدی . . متاسفم که همچنان غمگینم‌ میکنی . . هیچ ظنی راجب کی دست کشیدنم ندارم وضعیتم به نازکی و سستی خونه‌ی عنکبوتاست‌ نمیدونم گره میزنم و محکم میشم یا پاره و گسیخته از این تردید و دودلی متنفرم اما از پشیمونی متنفر تر پس فعلا دندون رو جگر که نه،خنجر رو جگر پاره پاره مو تاب میارم... _حنا
آن روز در ماشین، وقتی «شبونه»ی شروین را برایم گذاشتی ، چیزی در قلبم فرو ریخت... همان‌جا، در آغوشت، دلم می‌خواست زمان بایستد،سرم روی شانه هایت بماند، دستانت مرا در آغوش گرفته باشد و برای چند دقیقه، دنیا دست از ترساندنمان بردارد... وقتی گرمای اشک‌هایت را روی موهایم احساس کردم ، قلبم مرد ... نه فقط برای اشک‌هایت؛ برای آنکه فهمیدم تو هم از رفتنِ این «ما» می‌ترسی... درست به مثل من. دلم می‌خواست سرت را در آغوش بگیرم و بگویم ،گریه نکن، من اینجام. اما خودم آن‌قدر شکسته بودم که فقط می‌توانستم تو را محکم‌تر در آغوشم نگه دارم... کاش می‌شد دستت را بگیرم و از تمام دنیا فرار کنیم؛ برویم جایی که فقط من باشم و تو، بی‌حرفِ آدم‌ها و بی‌فاصله‌ای میانمان. با این حال، هنوز یک تصویر را در قلبم نگه داشته‌ام؛ خانه‌ای که اسمش «خانه‌ی ما»ست... من در آشپزخانه، تو کنارمان، و نورمان در آغوشت. یک زندگی ساده، اما آن‌قدر عزیز که برای رسیدنش، تمام قلبم را بدهم. و اگر روزی دنیا آن‌طور که می‌خواستیم نشد، فقط این را یادت بماند؛ شاید کنارت نباشم اما جای تو در جان من است... من فقط تو را دوست نداشتم؛ من با تو، زندگی‌ای را دوست داشتم که هنوز فرصت نکرده بودیم زندگی‌اش کنیم. «هـِ» تو ، برای آنکه هر شب برایش دعا میکنم .