✨حجت الاسلام و المسلمین علی شیرازی رئیس سازمان عقیدتی سیاسی فراجا:
دشمن بداند که ما تا اجرای تمام تدابیر ولایت در صحنه ایستادهایم؛ نیروهای مسلح در میدان و مردم در خیابان حضور دارند و تا حصول نتیجه، نه نیروهای مسلح میدان را رها خواهند کرد و نه مردم خیابان را.
#پلیس_قهرمان
#خادمان_امین
#یزد
#شهرستان_تفت
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 شعری از حافظ با صدای آقا
در نمازم خَمِ ابرویِ تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
▫️ماجرای دیدار رهبر شهید با مردم در زیر باران شدید..
یادداشتی در حاشیه دیدار رهبر شهید انقلاب با مردم؛ ۱۵ مهر سال ۱۳۸۸: صبح چهارشنبه هوا ابراگین بود. سه شنبه هم همین طور بود و بعد آفتاب شد و حسابی گرم. با تجربهی روز قبل، عکاسها و فیلم بردارها با لباسهای تابستانی آمدند، ما هم. درست از وقتی که رفتیم بالای سکوی خبرنگارها، هوا ابری تر شد و بعد نم نم باران و بعدتر بارانی مردانه! گاهی به هم دلداری میدادیم که «باران شماله الان قطع میشه.» و گاهی هم به هم بیم میدادیم که:«این باران قطع شدنی نیست.»
قطع نشد باران و آمد حسابی! ما هم دوش گرفتیم، همراه مردم که منتظر رهبرشان بودند.
باران که شدید شد یک عده از مردم از در ورزشگاه خارج شدند. بقیهای که جلوتر بودند فریادشان بلندتر شد که «ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم» و «ای رهبر آزاده، آماده ایم آماده».
صداها آن قدر بلند بود که آنهایی که رفته بودند، فکر کردند آقا آمده و برگشتند. ورزشگاه دیگر خالی نشد جز فقط گوشه ای از آن که به خاطر جایگاه خبرنگارها نمیشد از آنجا جایگاه آقا را دید.
آقا که آمدند به جایگاه، مردم شعار دادند، درهم و برهم. شعارهایشان ولی زود قطع نشد؛ شاید پنج دقیقه شاید هم بیشتر. صحبت که آغاز شد، مردم ساکت شدند. آن قدر ساکت که وقتی آقا بین جمله هایشان کمی مکث میکردند، صدای قطره های باران که میریخت روی سر مردم، می آمد.
عکاسها عزا گرفته بودند. نگران دوربینها و لنزهایشان بودند که مال خودشان هم نبود، مال خبرگزاریها بود. هم میخواستند بروند و دوربینها را نجات بدهند، هم حسادت حرفهای مانعشان میشد براحتی دل
بکنند.
وسط صحبتهای آقا مردم تکبیر گفتند. ایشان صبر کردند تا تکبیر تمام شود. بعد از تکبیر شعار دادند، باز هم آقا صبر کردند. مردم شعار را طول دادند. لحن آقا عوض شد و دلسوزانه گفتند: «ما تا کی باید شما را زیر باران نگه داریم؟»
مردم که انگار بهشان برخورده بود هم آهنگ شدند که «باران رحمت آمد، رهبر ما خوش آمد».
باران شدیدتر شد. آقا کمی گوش دادند به این شعار مردم و بعد با بغض گفتند: «این لطف شما است؛ در این شکی نیست؛ ولی من زیر سقفم و شما زیر باران؛ این برای من ناگوار است.» و مردم جواب دادند و حرف آخر را زدند: «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند».
📚قسمتی از کتاب "روایات اول شخص از شخص اول"