پس از تو؛
ونگوگ تو یکی از نامه هاش به برادرش مینویسه: انسان ها طوری با من برخورد میکردند انگار من قلبی ندارم.
منم همینطور ونگوک، منم همینطور
تمام راننده های امبولانسی را دیدم که در ترافیک گیر کرده بودند و ارزو میکردند، کاش یک مریضِ رو به موت روی صندلی عقبشان بود!
_جزء از کل
که من همه عمر دنبال معنی زندگی بودم در همه چیز و بعد دیدم همش همینه، همین لحظه های خیلی معمولی.