«امّا من به هر حال رنج را دوست ندارم. ولی احساس رنج را دوست دارم زیرا این خود محکی است برای انسانیت. آن وقت که انسان هیچ رنجی احساس نکند جا دارد که در انسانیت خود شک کند.»
_شاهرخ مسکوب
سکوت میکنم نه اینکه دردی نیست، گلویی نمانده است برای فریاد و گاهی با خود میگویم:
«حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست»
میگفت:«
نیاز دارم که همه اطرافیانم ساکت باشند نیاز دارم که همه موجودات در سکوت فرو روند تا شاید غوغای وحشتناک درون مغز من هم پایان یابد.»
یه بحث در روانشناسی هست به نام خلأ عاطفی یا احساسی ، به مواقعی میگن که فرد نه خوشحال است نه ناراحت ، نه امید داره نه انتظار ، نه به دنبال پاسخی برای این حالتش است نه هیچی ، نه چیزی خوشحالش میکنه نه برعکس... خیلیامون دقیقا تو همین وضعیت هستیم...
"فرگل مشتاقی"