دنبال یک نفر میگردم. با این کلیدواژه ها: نقاشی میکشید، مینوشت، سرپرست. مری.
کسی که سال هاست در گذر زمان گمش کردم. میشه لطفاً اگر میشناسیدش و نشونی ازش دارید بهم بگید؟
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
پیام رهبر انقلاب به مناسبت روز پاسداشت زبان فارسی و بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی.pdf
حجم:
1.8M
📣 پیام رهبر معظّم انقلاب به مناسبت روز پاسداشت زبان فارسی و بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی
📱 @rahbar_enghelab_ir
چهارخونه
📣 پیام رهبر معظّم انقلاب به مناسبت روز پاسداشت زبان فارسی و بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی 📱 @rahba
این عبارت خیلی چشمم رو گرفت :
«پدافند زبانی و گفتمانی و رشد و بالندگی کودکان، نوجوانان و جوانان»
چهارخونه
انقدر بعضی کتابها معروف شدن که حتی فضا نمیدن کسایی که به نظرشون محتوای کتاب مشکل داره یا خوب نیست
سلام و درود؛
من در این موضوع خیلی گروه بندی نمیکنم؛ اما با این حرفتون که همه ما آدمها گاهی به خاطر اینکه نظرمون مخالف یا متفاوت با بقیهست، حرفمون رو نمیزنیم کاملاً موافقم. بازتاب نظرات خیلی روی فراگیر شدن چیزهای مختلف تأثیر داره. حرف شما مکمل حرف من هست، ممنونم از اینکه کاملش کردید.
نظر دادن رو یاد بگیریم. باید استدلال داشته باشیم، یعنی حرفمون بر اساس منطق و عقلانی باشه. باید جای مناسب گفته بشه. و از همه مهم تر احترام طرف مقابل حفظ بشه. اگه این نکات مختلف رعایت بشه، اینکه نظرمون رو در مورد موضوعات عمومی بگیم فکر نمیکنم هیچ اشکال خاصی داشته باشه.
انگاری این مبارزات بینالانسانی هستن.. به نظر شما این دغدغه ها از کجا میان؟ چرا شبها حمله میکنن؟ آیا استراتژی طولانی مدتی میشه در موردشون به کار گرفت؟
دو سال پیش همین موقعها بود.
امتحان شیمی، اولین امتحان ترم نهایی بود. بعد نهار رفتم کتابخونه تا بخونم. یک صفحه ، دو صفحه ، سه صفحه .. خوندم و خوندم و خوندم.
بر خلاف اون قانونی که میگه وسط درس خوندن گوشی برندارید، گوشیم رو برداشتم. و اولین خبرها رو دیدم.
«هلیکوپتر حامل رئیسجمهور گمشده است.»
دیگه نتونستم بخونم. برگشتم خونه. تا خود فردا صبحش تلویزیون روشن بود. کانال به کانال بالا و پایین میکردیم. اولین بار معنای مضطر رو اون موقع چشیدم.
فردا صبح زودش، حدود همین ساعات عکس های هوایی اومد.
عکس زخم سوختهای روی تن سبزِ کوه.
از اون موقع عبارت «حاج آقا هارداسان؟» با همون لحجه ترکی هنوز توی گوشمه.
واژه نامه : [ مضطر به کسی میگویند که تمام اسباب دنیوی از دستش رفته و به حالتی رسیده که میفهمد هیچ راهی و هیچ کسی جز «او» نمیتواند گره کارش را باز کند. ]