دو سال پیش همین موقعها بود.
امتحان شیمی، اولین امتحان ترم نهایی بود. بعد نهار رفتم کتابخونه تا بخونم. یک صفحه ، دو صفحه ، سه صفحه .. خوندم و خوندم و خوندم.
بر خلاف اون قانونی که میگه وسط درس خوندن گوشی برندارید، گوشیم رو برداشتم. و اولین خبرها رو دیدم.
«هلیکوپتر حامل رئیسجمهور گمشده است.»
دیگه نتونستم بخونم. برگشتم خونه. تا خود فردا صبحش تلویزیون روشن بود. کانال به کانال بالا و پایین میکردیم. اولین بار معنای مضطر رو اون موقع چشیدم.
فردا صبح زودش، حدود همین ساعات عکس های هوایی اومد.
عکس زخم سوختهای روی تن سبزِ کوه.
از اون موقع عبارت «حاج آقا هارداسان؟» با همون لحجه ترکی هنوز توی گوشمه.
واژه نامه : [ مضطر به کسی میگویند که تمام اسباب دنیوی از دستش رفته و به حالتی رسیده که میفهمد هیچ راهی و هیچ کسی جز «او» نمیتواند گره کارش را باز کند. ]
هدایت شده از شفق the Argon
ایتا هزار تا باگ داشتی دقیقا همونی که خوب بود رو درست کردی ایتا خسته نباشی ایتا ممنونم ایتا
نمیدونم چرا درست شدن سین ایتا بهم حس این رو میده که با لباس قرمز بادمجونی رفتم تو مهمونی که همه صورتی ملیح پوشیدن.
همین الان بهم خبر رسید که دوست دوران ابتداییم بچهاش چند وقت دیگه به دنیا میاد.
منی که آخرین تصویری که ازش تو ذهنم هست مال کلاس سومه و نمیتونم اطلاعات جدید و قدیم رو بهم ربط بدم:
بعضی ذهنها هم اینجورین که یه جوک/محتوای طنز میگن. در مرحله اول دو ساعت بررسی میکنن که آیا اون جوک اصلا خنده داره یا مغزشون یه چیزی پرونده؟ بعد در عین جوک بودنش محتوا داره؟ نکنه کسی یا چیزی رو تخریب کنه؟ و اگه از این مرحله و سوالاتِ "مو رو از لای ماست کشیدن" با موفقیت عبور کنه مرحله بعدی تعریف کردن اون جوکه. بعد این همه سوالی که جوک بهشون جواب داده دیگه توقع ندارید که همون جوک اولی باشه که بوده؟ وقتی مینویسیش دیگه خنده دارم نیست.
همیشه دوست داشتم یه کانال مرتب داشته باشم ولی متاسفانه یه روز خیلی حرف برای زدن دارم، یه روز از کلمات خالی هستم.
فهمیدم اگه سعی کنم آخر هر متن و هر فکر یه نتیجه ای نگیرم ذهنم دست از فرو رفتن تو معنا و محتوا برداره و راحت تر اینجا حرف بزنم.
یه بازه هایی از زندگی یک سری کلمات رو توی افکار و حرف هامون خیلی بیشتر استفاده میکنیم. بعد تکراری میشن و آدم دلش میخواد اون کلمات رو از دایرهی لغاتش حذف کنه.