یادمه برام سوال بود که.. واقعا چرا ما سال دوازدهم باید در مورد توحید میخوندیم؟ بهتر نبود روی این موضوع و استدلالهای مربوط بهش از سالهای پایین تر میخوندیم؟ بهتر نبود با روشهای مختلف اول میومدن وجود خدا و ویژگیهاش رو اثبات میکردن برای ذهن نوجوان بعد سراغ این میرفتن که اصلا چرا امام و پیامبر و انواع احکام و اصول دین و معاد و غیره؟
طرف اصلا تو ذهنش از پایه به خدا و صفاتش و عدالتش شک داره! بعد ما میگوییم که خب عزیزم اگر زمینی که روش نماز میخونی غصبی باشه نمازت باطله.
هدایت شده از خونه درختی
📃 # یادداشت شماره ۰۶ خونهدرختی :
─ *جستجو بریدههای مورد علاقهای که امروز خونده بود رو به اشتراک گذاشت.*
چهارخونه
«از هر طرف که بچرخید، مجبورید به کتاب اهمیت بدهید.»
وای هر بخش جلوتر میره جالب تر میشه. کلا ۱۳۰ صفحه هستش و زود تموم میشه. تو بخش بینهایت هم هست. پیشنهاد خوندنش رو میدم.
جامعه تشکیل شده از:
من هایی که رسالت/هدف خودشون رو تشخیص دادن.
+
من هایی که رسالت/هدف خودشون رو تشخیص ندادن.
اونی که رسالتش رو تشخیص داده، با پشتوانهای محکم تر تلاش میکنه. اما عموم افرادی که رسالت رو تشخیص ندادن، در جامعه همون نقاطی میشن که بیمسؤلیتی، فساد، تقلیدگری محض و ... ایجاد میشه.
کشف رسالت مثل شناخت جایگاه خودت در پازل جهانی میمونه. جهان بدون نسخهای از ما که رسالتش رو تشخیص داده و در اون راستا تلاش میکنه ناقصه. چون توی یک پازل، همهی قطعه ها اهمیت دارن.
[ بخشی از یادداشتهای دفترچه / دورهی کشف رسالت زندگی ] —
توی بعضی انیمیشنها وقتی شخصیت داستان به یک راه حل میرسه یا یک موضوعی رو کشف میکنه، بالای سرش یه لامپ روشن میشه. یا یک صدای زنگ توی پس زمینه پخش میشه.
توی انیمهها هم با یه نمای نزدیک از مردمک چشم شخصیت یا نمایی از بالا و پایین و چپ و راست صورتش، نشون میدن که «یه چیزی مثل سنگ خورد توی مغزم و بیدارم کرد. یه چیزی فهمیدم.»
اون روز سر کلاس وقتی استاد گفت «شما تا قبل از ۳۰ سالگی وقت دارید یاد بگیرید و بعد از اون مغزتون باید تلاش بیشتری برای یاد گرفتن بکنه» روشن شدن یه لامپی، چراغی، الایدی ای، نمای نزدیک از مردمک چشمی، نمای چپ و راست صورتی رو توی اون بخش از سیر داستان زندگی احساس کردم.
فقط وقتی انرژی نوجوانی رو از دست دادم فهمیدم چقدر فرق هست بین انرژی و زمان و توانایی که یک نوجوان توی یادگیری داره، و چیزی که در جوانی داره. به خاطر همین حرف استاد برام قابل فهم بود.
همون لحظه یک زمان سنج، توی سرم کار گذاشته شد. روش نوشته بود: «۸ سال و نیم تا پایان سی سالگی.» و دقیقه شمارش شروع به حرکت کرد. ۵۹ ، ۵۸ ، ۵۷ ، ... .