eitaa logo
چهارخونه
78 دنبال‌کننده
870 عکس
139 ویدیو
14 فایل
‌ ‌حاشیه سفید کاغذ؛ جایی که وقتی داریم فکر می‌کنیم توش چیزی می‌نویسیم یا طرحی می‌کشیم. ‌ حاشیه سفید دنیا؟ ‌ چشم گردان کنج صحنه‌های زندگی. ‌‌ روزمره، هفته‌مره. ‌‌ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_u2effz&btn=چهارخونه ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خونه درختی
📃 # یادداشت شماره ۰۶ خونه‌درختی : ─ *جستجو بریده‌های مورد علاقه‌ای که امروز خونده بود رو به اشتراک گذاشت.*
چهارخونه
این کتاب جالبیه. یک جا گفتن که:
«از هر طرف که بچرخید، مجبورید به کتاب اهمیت بدهید.»
چهارخونه
«از هر طرف که بچرخید، مجبورید به کتاب اهمیت بدهید.»
وای هر بخش جلوتر می‌ره جالب تر میشه. کلا ۱۳۰ صفحه هستش و زود تموم میشه. تو بخش بینهایت هم هست. پیشنهاد خوندنش رو میدم.
جامعه تشکیل شده از: من هایی که رسالت/هدف خودشون رو تشخیص دادن. + من هایی که رسالت/هدف خودشون رو تشخیص ندادن. اونی که رسالتش رو تشخیص داده، با پشتوانه‌ای محکم تر تلاش می‌کنه. اما عموم افرادی که رسالت رو تشخیص ندادن، در جامعه همون نقاطی میشن که بی‌مسؤلیتی، فساد، تقلیدگری محض و ... ایجاد میشه. کشف رسالت مثل شناخت جایگاه خودت در پازل جهانی میمونه. جهان بدون نسخه‌ای از ما که رسالتش رو تشخیص داده و در اون راستا تلاش می‌کنه ناقصه. چون توی یک پازل، همه‌ی قطعه ها اهمیت دارن. [ بخشی از یادداشت‌های دفترچه / دوره‌ی کشف رسالت زندگی ] —
توی بعضی انیمیشن‌ها وقتی شخصیت داستان به یک راه حل میرسه یا یک موضوعی رو کشف می‌کنه، بالای سرش یه لامپ روشن میشه. یا یک صدای زنگ توی پس زمینه پخش میشه. توی انیمه‌ها هم با یه نمای نزدیک از مردمک چشم شخصیت یا نمایی از بالا و پایین و چپ و راست صورتش، نشون می‌دن که «یه چیزی مثل سنگ خورد توی مغزم و بیدارم کرد. یه چیزی فهمیدم.» اون روز سر کلاس وقتی استاد گفت «شما تا قبل از ۳۰ سالگی وقت دارید یاد بگیرید و بعد از اون مغزتون باید تلاش بیشتری برای یاد گرفتن بکنه» روشن شدن یه لامپی، چراغی، ال‌ای‌دی ای، نمای نزدیک از مردمک چشمی، نمای چپ و راست صورتی رو توی اون بخش از سیر داستان زندگی احساس کردم. فقط وقتی انرژی نوجوانی رو از دست دادم فهمیدم چقدر فرق هست بین انرژی و زمان و توانایی که یک نوجوان توی یادگیری داره، و چیزی که در جوانی داره. به خاطر همین حرف استاد برام قابل فهم بود. همون لحظه یک زمان سنج، توی سرم کار گذاشته شد. روش نوشته بود: «۸ سال و نیم تا پایان سی سالگی.» و دقیقه شمارش شروع به حرکت کرد. ۵۹ ، ۵۸ ، ۵۷ ، ... .
این موضوع این معنی رو نمی‌داد که باید خودم رو توی یاد گرفتن به آتش و خاکستر بکشم. ( شاید فقط به آتش بکشم؟ ) فقط یه تلنگر بود که یادم بیاد دارم با «زمان» چیکار می‌کنم. زندگی واقعی یک داستان تناسخی نیست که بعد از تصادف با یک کامیون سفید در جسم یک شخص دیگه چشم به جهان بگشاییم و تصمیم بگیریم جور دیگه ای زندگی کنیم. باید از چیزی که الان داریم نهایت استفاده رو ببریم. امروز و فردا کردن توی فهمیدن خیلی چیزها، ما رو به لبه‌ی دره‌ی حسرت و از دست دادن میکشونه.
بلاخره. بلاخره بعد از یک ترم مسخره‌ی مجازی ما بهم رسیدیم.