دوست دارم بخونم، دوست دارم چیزی در عمق کتاب کشف کنم. دوست دارم درکش کنم. دوست دارم بفهممش. دوست دارم بدونمش.
نمیدونم خیلی چیزها از کی توی جامعه شروع کرد به عادی شدن. جزئیاتی توی زندگی هست که رعایت؟ حتی دیگه بهشون توجه نمیشه.
نمیدونم آخرین بار کی رفتید مراسم عقد و عروسی. ولی امشب به قدری دچار پالس های مدام تحلیلی شدم که مدار ذهنم داره از کار میوفته. و به عنوان فامیل نزدیک داماد بعد از یک ساعت و نیم حتی لبخند هم به زور میتونم بزنم.
میدونم هرچیزی رو بخوام توصیف انتقادی کنم، ممکنه هرکس براساس زاویه دیده خودش یه نظری داشته باشه و به نظر بیاد دارم بیش از حد سخت میگیرم در نتیجه حرف زدن ازش هم سخته.
الان فقط میدونم دلم میخواد برم یه گفتگو داشته باشم در این مورد که اون لامصب باند رو دو درجه صداش رو کم کنید مغزم تو سرم جا به جا شد.