‹ پناهگاه شعر ›
لمس دست تو به رسوا شدنم میارزد ،
عشق آن است که منجر به حواشی بشود .
زمانه دوخت لبم را ، به ریسمان سکوت
که عهد ، عهد غم است و زمان ، زمان سکوت .
نه بیمارم نه خوشحالم، نه از حالم خبر دارم
گهی با جان گهی با دل ، گهی از هر دو بیزارم.
‹ پناهگاه شعر ›
اولین بیتی که گفتم وصف چشمان تو بود
با همان یک بیت استاد خطابم میکنند 💙
◝یوسف اگر قلب زلیخا را شکست،
تا ابد پای زلیخا هم نشست!
گرچه زلیخا دل و قلبش شکست،
غیر یوسف به کسی دل نبست!🫀🥲◟
اونجا که سجاد سامانی میگه :
ماهی تنهای تنگم، کاش دست سرنوشت
برکهای کوچک به من میداد، دریا پیشکش!
◝تو را من دیدهام با او بماند حال و احوالم
بهم می امدید اما تو سهم قلب من بودی :))ꞌꞋ ࣪