‹ پناهگاه شعر ›
- گمان میکردم رفتنش ممکن نیست...
رفتنش ممکن شد «باورش» ممکن نیست..
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم ،
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی.
ندادی مهلتم حتی بگویم من خداحافظ
ك حافظ در گلو ماند و چه گریه با خدا کردم .
قناعت میکنم با درد چون درمان نمی بینم؛
تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم.
‹ پناهگاه شعر ›
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند ♥️
ترسم از آن است نیمه شبی به خوابم بیایی
اما من به فکرت بیدار نشسته باشم..🥲❤️🩹