‹ پناهگاه شعر ›
چمدان دست گرفتم که بگویی نَروم؛
تو چرا سنگ شدی راه نشانم دادی؟
کاش هر دردی به من میداد غیر از درد عشق
این همه من استخوان دارم چرا قلبم شکست!
‹ پناهگاه شعر ›
به حدی دوستت دارم که میدانم خدا روزی
سوالش از تو این باشد ، چهکردیاوپرستیدت؟
در شهر میگشتم.. نبود از تو نشانی، گمشدم
رفتم به دنیای خیال.. در بی زمانی، گمشدم :)!
جز آه نمیآید از این قلبِ پُر از درد
اینقدر مَزَن چنگ به سازی که شکسته است .